<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><feed xmlns='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss' xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'><id>tag:blogger.com,1999:blog-8009272</id><updated>2011-04-21T16:22:57.831-07:00</updated><title type='text'>سايه و سكوت</title><subtitle type='html'></subtitle><link rel='http://schemas.google.com/g/2005#feed' type='application/atom+xml' href='http://sayehvasokoot.blogspot.com/feeds/posts/default'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8009272/posts/default?max-results=100'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sayehvasokoot.blogspot.com/'/><link rel='hub' href='http://pubsubhubbub.appspot.com/'/><author><name>sayeh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06990434091185614379</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><generator version='7.00' uri='http://www.blogger.com'>Blogger</generator><openSearch:totalResults>96</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>100</openSearch:itemsPerPage><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8009272.post-115545253616411325</id><published>2006-08-13T00:01:00.000-07:00</published><updated>2006-08-13T00:02:16.176-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>سلام!&lt;br /&gt;من اومدم، اما معلوم نیست که خیلی موندنی باشم، تا خدا چی بخواد.&lt;br /&gt;یه زمانی یادم هست که حرف زیادی برای گفتن داشتم و انرژی زیادی برای مصرف کردن، اما الان...پیداشون میکنم، هم حرفهام رو هم انرژیم رو، توی روزنامه آگهی دادم، قسمت گمشده ها...&lt;br /&gt;بگذریم، واما دلایل نبودنم:&lt;br /&gt;1-اولش که تلفنمان قطع شد؛ و از اونجای که خط اینترنتمون از خط خونه جداس، ککشونم نگزید که برن ببینن این اتفاق شوم برای چی افتاده و چرا ما رو از این نعمت خدادادی و اختراع پر ارزش مرحوم جناب بل، محروم کردند.&lt;br /&gt;2-کامپیوترم رفت سفر.خواهرم شهرستان دانشگاه قبول شده بود،اونم رشته ی کامپیوتر، ازعید کامپیوتر رو با خودش برد و من موندم با دستهایی که روی هم مونده بود...&lt;br /&gt;3- کافی نت دم خونه مون قابلیت استفاده از ویندوز نداره،منم دوست ندارم برای تایپ و استفاده از اینترنت،مزاحم در و همسایه و فک و فامیل و دوست و آشنا بشم.&lt;br /&gt;4-کامپیوتر اومد،اما سایه رفت،مریض شدم،حرفی برای گفتن نداشتم،با اینکه اگه فقط اتفاقاتی که این چند وقته افتاده بود رو مینوشتم از صفحه ی حوادث روزنامه ها مطلبم پر و پیمون تر میشد.اما...سایه، سایه نبود.حالا اگه عمری بود حوادث این چند وقتم میگم،همشون جناییه، قابل توجه خانوم های مارپل،و آقایون پوارو و شرلوک هولمز.&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;و الان اومدم.حس می کنم از خدا دور شدم،خیلیم دور،میدونم که هست، میدونم که نزدیکه،میدونم که نمیشه ازش دور شد و موند، میدونم که نباید ازش دور شد،اما،حس میکنم دور شدم،توکلم کم شده.مثل آدمهای گنگ شدم،نه چیزی می بینم، نه می شنوم، و نه حتی فکر میکنم.انگار رفتم تو کما،بدون اینکه خودم بدونم...&lt;br /&gt;کی میدونه چی کار باید بکنم؟یه زمانی نمازم ترک نمی شد، شب جمعه ها دعای کمیلم سرجاش بود،دلم گرم بود و پشتم قرص.اما الان، کاهل نمازی می کنم، دعا نمی خونم،دعا هم نمی کنم،دعا کردن یادم رفته، پشتم خالی شده، کاش خدا کمکم کنه،کاش دستم رو بگیره،میدونم که صدامو میشنوه،پس به خودش میگم:&lt;br /&gt;خدایا! برای همه ی کاهلی هام به جز یک دلیل، دلیل دیگه ای ندارم، که هر دلیلی بیارم عذر بدتر از گناهه، اونم اینکه هنوز اونطور که باید نشناختمت، آخه تو خدای منی، خیلی از من بزرگتری، شناختت ساده نیست، کار مثل منی نیست، به همین خاطر گاهی ازت دور میشم.اما برای تو که خدایی شناختن بنده ی حقییری مثل من دشوار نیست، پس ازت می خوام که منو بشناسی و ازم دور نشی.&lt;br /&gt;خدایا! برای گرفتن خواسته هام ازت،زار نمیزنم،التماس نمی کنم،سینه خراش نمیدم، چون میدونم تویی که بزرگتر از آنی که در وصف بیایی،نیازی به این کارها نداری.التماس درمقابل سخاوت مطلق کارایی نداره،تو سرچشمه ی لطف و عفو و سخاوتی. کمکم کن، تا از چشمه ی آرامشت فقط قطره ای بنوشم...امین&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;راستی،درسم تموم شد، دنبال کارم ،اگه خدا بخواد.&lt;br /&gt;دلم میخواد درسم رو هم ادامه بدم، بازم اگه خدا بخواد.&lt;br /&gt;لطفاً دعام کنید، که خدا بخواد.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8009272-115545253616411325?l=sayehvasokoot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sayehvasokoot.blogspot.com/feeds/115545253616411325/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8009272&amp;postID=115545253616411325' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8009272/posts/default/115545253616411325'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8009272/posts/default/115545253616411325'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sayehvasokoot.blogspot.com/2006/08/blog-post.html' title=''/><author><name>sayeh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06990434091185614379</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8009272.post-113897020326446967</id><published>2006-02-03T04:36:00.000-08:00</published><updated>2006-02-03T04:36:43.276-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>دقت کردین که ما چقدر بنده های ناشکری هستیم؟؟؟خدا از دست این همه آدم ناشکر چی میکشه...واقعاً همین که خدا اینقدر مارو تحمل میکنه و حالمون رو نمیگیره هم از نشونه های خداییشه.&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;امسال اصلاً متوجه اومدن محرم نشدم،نمی دونم چرا،اما خیلی ام هنوز بوی محرم رو حس نکردم.&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;دلم گرفته،خیلی زیاد،با هزار تا علامت سوال خالی(یعنی بدون سوال) و دویست و پنج تا سوال بی جواب،توی یه کوچه ی بن بست گیر کردم.انقدرم نسبت به جوابهای توی ذهنم مشکوک و بی اعتمادم که جرأت ندارم به زبون بیارمشون.&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;من چرا درس نمیخونم؟؟؟مگه،یازدهم دوازدهم کنکور ندارم؟؟؟؟؟حالا فکر میکنی اگه یک ماه بشینم مثل آدم بخونم،قبول بشم؟آخه تا دیروز فکر میکردم امتحان هیجدهمه. :دی&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;اه اه اه،از سه چهار سال پیش که چت میکردم واز بین دوستهای کنسروی سه چهار تا دوست درست درمون پیدا کرده بودم،دیگه توی این رومهای یاهو نرفته بودم،تا چند وقت پیش که برای تحقیق ماشین ابزارمون(همون که به خاطرش در به در دنبال یه مهندس مکانیک بودم)مجبور شدم یه سر نیم ساعته به این چت رومها بزنم،که بلکه یکنفر رو پیدا کنم که بهم کمک کنه(سوء استفاده تا چه حد؟)که البته نتیجه هم نداد.گلاب به روتون،پریشبا،از بیکاری یه سر رفتم توی روم،روم نبود که،سطل آشغال بود،هنوزم حس میکنم بوی گندش از توی کامپیوترم میاد بیرون.از دست خودم حرصم میگیره،میدونی چرا؟واسه اینکه وقتی یه نفر بهم میگه ایرانی ها همه جا رو به گند میکشن،یه لحظه جو میهن پرستی میگیرتم،همچین جبهه میگیرم جلوش که دیگه هیچی نگه،اما خداوکیلی ایرانی جماعت،همه جارو به گند میکشه،حالا از بقیه ملیت ها خبر ندارم،اما این مسئله در مورد ایرانیا کاملاً صادقه.جای تأسفه.&lt;br /&gt;oh my god الان یادم اومد که یه بارم پارسال همین موقع ها رفته بودم توی روم!!&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;دست شما درد نکنه،اینجا کم کم هویت آدم هم میره زیر سوال!!والااااا تا اونجایی که یادمه،وقتی قدم به این دنیا گذاشتم، لباسی که توی بیمارستان تنم کرده بودن،صورتی بود،خوب این یعنی دخترم دیگه،نه؟&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;ایول،صدای دسته و بوی اسفند بالاخره اومد.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8009272-113897020326446967?l=sayehvasokoot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sayehvasokoot.blogspot.com/feeds/113897020326446967/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8009272&amp;postID=113897020326446967' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8009272/posts/default/113897020326446967'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8009272/posts/default/113897020326446967'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sayehvasokoot.blogspot.com/2006/02/blog-post.html' title=''/><author><name>sayeh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06990434091185614379</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8009272.post-113863217451696175</id><published>2006-01-30T06:42:00.000-08:00</published><updated>2006-01-30T06:42:54.526-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>به حق چیزهای ندیده،از اون اول ماجرا که توی این دانشگاه پرخاطره!امتحان دادم تا حالا،همیشه بچه ی چشم و دل پاکی بودم،صادقانه میگم،اهل تقلب گرفتن نبودم اما تقلب رسوندم اگه موقعیتش بوده،خداروشکر تا حالا مشکلیم پیش نیومده،فقط یه بار سر امتحان ترمو،مراقبه یه کمکی (به فتحه ک)مشکوک شد،که بنده ی خطاکار هم به محض رویت آثار مشکوکیت در چشمان پرسشگر مراقب محترم،فرار رو بر قرار ترجیح دادم و از صحنه ی جرم متواری شده بودم.اما،خداوکیلی،هیچی بدتر از این نیست که بدون اینکه خطایی ازت سر زده باشه،بهت شک کنن،سر همین امتحان قطعات که از اول ترم درسش تابلومون کرده بود این آخر ترمی ام امتحانش،به سبک دانشجوهای درسخوان(یا همون ... خوان)داشتم تند تند،معلوماتم رو روی برگه مینوشتم،که یهو این مراقبه اومد،برگه ام رو زد بالا،البته نه انقدرم بدون مقدمه هااا،اولش یه کم چپ چپ،راست راست نگام کرد،بعدش اومد وایستاد بالای سرم وبعدش دستان مبارکش رو گذاشت روی سربرگم،برگه رو آورد 30 سانتیمتر بالا... منم که حساس، وقتیم دارم یه کار مهم انجام میدم،یا کاری که به تمرکز احتیاج داره،کلاً ،اعصاب معصاب تعطیل، سرم رو بالا آوردم و به شیوه ی خودم،نگاهش کردم( البته یک نوع نگاه غضب آلود و خصمانه است،نه عشقولانه)یه کم عصبانیت هم چاشنیش کردم،گفتم:چی شده؟ دنبال چی میگردین؟گفت هیچی!میخوام ببینم استادتون کیه!(توجه دارید که گفتم دستش روی سربرگ بود).منم با یه درجه عصبانیته بیشتر،(که یعنی حالا وقت گیر آوردیااا)اسم استادمون رو بهش گفتم،بعدشم گفتم،بالای برگه نوشته،از اونجاییم که ضایع شدن کلاً چیز بدیه...تا آخر امتحان دو سه بار دیگم اومد بالای سرم،چپ چپ نگام کرد،اما دیگه جرات نکرد حرفی یزنه،این دفعه اگه حرف میزد،با پشت دست میزدم تو دهنشاااا...&lt;br /&gt;دردسرتون ندم،آخرای ساعت بود،داشتم تند تند با ماشین حساب محاسباتم رو انجام میدادم(همون محاسباتی که گفتم،همه ی تبدیل واحدام توش غلطه)بچه ها هم داشتن یکی یکی برگه هاشون رو میدادن میرفتن،که یهو مراقبمون(یه آقاهِ بود) مسئول حراستمون(که یه خانومه است خیلی ام ماهِ) رو صدا زد،که خانم فلانی این خانم رو بگرد،توی جورابش تقلب نوشته!!حالا این بماند که کلی سر و صدا هم راه انداخت تا خانومه رو راضی کنه که دختره رو بگرده و با گشتن دختره مدرک جرم رو کشف کنه،از اون طرف میدونی چیکار کرد؟کلاس رو همینطوری رها کرد رفت بیرون،بچه ها مبهوت مونده بودن،من پاشدم برگه ام رو گذاشتم که برم بیرون،اومدم درو باز کنم،دیدم آقاهِ پشت در ایستاده،داره از دریچه ی روی در توی کلاس رو نگاه میکنه که مثلاً مچ بچه ها رو بگیره،آخه نکه دانشگاه ما خیلی خارجیه،شیشه های دریچه هاش،رفلکسه، از توی کلاس ،بیرون کلاس معلوم نیست،البته مثلاً !!!خداوکیلی آدم تا چه حد عقده ای،هان؟؟؟؟&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8009272-113863217451696175?l=sayehvasokoot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sayehvasokoot.blogspot.com/feeds/113863217451696175/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8009272&amp;postID=113863217451696175' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8009272/posts/default/113863217451696175'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8009272/posts/default/113863217451696175'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sayehvasokoot.blogspot.com/2006/01/blog-post_30.html' title=''/><author><name>sayeh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06990434091185614379</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8009272.post-113839803331322950</id><published>2006-01-27T13:39:00.000-08:00</published><updated>2006-01-27T13:40:33.323-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>تجربیات یک دانشجوی رو به موفقیت(نتایج دلنشین شیرین عسل بودن در طول ترم!)&lt;br /&gt;آقا، این ترم آخری تازه کشف کردم که تنها راه موفق بودن در پایان ترم،چای شیرین بودن در طول ترمه.مثلاً اینکه اگه قبلاً درس میخوندم و مثل آدمهای متواضع صداش رو در نمیاوردم،این ترم،اگه یک کلمه هم مطالعه داشتم،حتماً به سمع و نظر استادامون رسوندم و اساتید محترم رو از اهمیتی که به درسشون دادم،مسرور کردم.و البته تحقیق و پروژه و حل تمرین یه طرف،ابداع سوالات خفن و عجیب غریب که توی قوطی هیچ عطاری پیدا نمیشه هم همون طرف!؟&lt;br /&gt;نتیجه اش شد این،سر امتحان قطعات،باید یه ثابت رو حفظ میکردیم که من یادم نبود،کل حل سوالم بر میگشت به همون ثابته.وقتی استاد اومد،با یه قیافه ی حق به جانب از استاد سوال کردم،اونم اولش بهم گفت،باید حفظ میکردی،منم گفتم خوب الان که دیگه دیره،راه حلش رو بلدما،،این ثابت رو هم میتونم پیدا کنم،اما اثباتش دو ساعت طول میکشه،جناب استاد هم چون متوجه شد که همه رو بلدم،فرمول آخر ثابت رو داد بهم!البته بگذریم که تبدیل واحدها رو همه رو غلط غولوط انجام دادم.&lt;br /&gt;سر امتحان نسبیت هم باید متریک شوارتز شیلد رو حفظ میکردم،که....بله،حفظ نکرده بودم،یه سوال سه-چهار نمره ایم با اون حل میشد،به این یکی استادمون با یه قیافه ی مظلوم و طفلکی،گفتم: استاد! این متریک رو نمیدین؟،گفت: باید حفظ میکردی،گفتم: خوب الان چی کار کنم،نمی دونستم باید حفظش کنم،به خدا همه ی حلشم بلدما،استاد جان هم بدون کوچکترین توجهی به احساس من رفت!دفعه ی بعد که از کنارم رد شد،باز صداش زدم،با تمام مظلومیتی که در وجودم بود،نگاهش کردم،این دفعه اثر کرد،اومد متریک رو برام نوشت!(آخ جون،منم دو سوت حلش کردم)&lt;br /&gt;حالا تا ببینیم،نتایج امتحانها چی می شه،اون موقع خبرتون میکنم،که آیا اثر درازمدت هم داشته یا نه،همه ش به همین جا ختم شده.&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;یادم باشه بعدا ماجرای این مراقب امتحان قطعاتم رو هم بگم،خیلی  باحال بود!!!!&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8009272-113839803331322950?l=sayehvasokoot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sayehvasokoot.blogspot.com/feeds/113839803331322950/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8009272&amp;postID=113839803331322950' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8009272/posts/default/113839803331322950'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8009272/posts/default/113839803331322950'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sayehvasokoot.blogspot.com/2006/01/blog-post_27.html' title=''/><author><name>sayeh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06990434091185614379</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8009272.post-113802507520667064</id><published>2006-01-23T06:03:00.000-08:00</published><updated>2006-01-23T06:07:35.016-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>امروز 10 دقیقه زودتر از همیشه از خونه رفتم بیرون که یه وقت خدای نکرده دیر به امتحان نرسم.نشون به اون نشون که یه مسیر 20 دقیقه ای رو 45 دقیقه توی راه بودم.خلاصه با کلی سلام صلوات و نذر و نیاز و بدو بدو 10 دقیقه بعد از زمان اعلام شده برای امتحان رسیدم دانشگاه.وقتی رسیدم به کلاسها دیدم امتحان هنوز شروع نشده یه نفس راحتی کشیدم،غافل از اینکه.......&lt;br /&gt;35 دقیقه از شروع امتحان گذشته،دو سه نفر از کلاسهای استادای دیگه دارن امتحان میدن،ما هم همینطور بیکار نشستیم تا سوالهای مربوط به استاد ما رو بیارن!ده نفر رفتن اومدن،هرکدوم یه چیزی گفتن،آخرش معلوم شد که استاد ما اصلاً زحمت طرح سوال به خودشون ندادن!!دانشگاهم از یه استاد دیه خواسته که برای ما سوال طرح کنه،اونم از روی سوالهای خودش در عرض 10 دقیقه برای ما سوال طرح کرده بود،خلاصه،بعد از کلی انتظار پرسشنامه هامون رو دادن بهمون که...دیدیم،توی اون ورقه ای که از خوشخطی،ببخشیدا،اما سگ میزد و گربه میرقصید،خرچنگ و قورباغه هم توش جفتک چهار کش مینداختن!!!فقط 3 تا سوال ناقابل،بود که با سوالهای مشخص شده به وسیله ی استاد ما مشترک بود...........ای دل غافل،آدم ار تاریخ اسلام بیفته،خیلی نوبره ها،پریشبی دلم شور قطعاتم رو میزد،که توش نمره ام خوب بشه،امروز دلم شور تاریخ اسلامم رو میزنه که پاسش کنم!!!!خلاصه دردسرتون ندم،بعد از 2 ساعت که ما رو پشت در اتاق رئیس کاشتند،جناب رئیس بدون اینکه حرفهای ما رو گوش کنن،پیغام دادن که تشریف ببرید،ما خودمون به کارها رسیدگی می کنیم.حالا با این اوصاف به نظرتون ممکنه 20 بگیرم؟؟؟؟؟؟؟&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;آقای مصطفی من یه همچین حرفی نزدم که،همچین منظوری ام نداشتم به خدا.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8009272-113802507520667064?l=sayehvasokoot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sayehvasokoot.blogspot.com/feeds/113802507520667064/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8009272&amp;postID=113802507520667064' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8009272/posts/default/113802507520667064'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8009272/posts/default/113802507520667064'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sayehvasokoot.blogspot.com/2006/01/10.html' title=''/><author><name>sayeh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06990434091185614379</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8009272.post-113740159173601854</id><published>2006-01-16T00:52:00.000-08:00</published><updated>2006-01-18T04:15:26.650-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>کلاً،از آدمهای غرغرو،خوشم نمیاد(منظور آدمهاییه که یه بند شاکیند،وگرنه همه یه جاهایی از زندگی ممکنه کم بیارن و به زمسپین و زمان بد بگن که طبیعیه)آدمهایی که به قول خودشون دچار یأس فلسفی شدن و همه ی زجر و مصیبتی که سرشون اومده رو میچسبونن به ته دنیا،براشون فردایی وجود نداره،میدونی آخه مشکل به همین جا هم که ختم نمیشه،براشون حال هم وجود نداره،فقط توی گذشته موندن،و از اونجایی که توی گذشته موندنم امکان نداره،نتیجه گیری اخلاقی میشه اینکه اصلاً زمان براشون مفهوم نداره.منم که دارم این حرفهارو میزنم،مطمئن باش که مشکلاتم کم نیست،نفسم هم از جای گرم در نمیاد،اما خدارو شکر،چون «فردا روز دیگری است»&lt;br /&gt;می دونی از چیش خوشم اومده یود،از اینکه با اون همه مشکلاتی که داشت،با سن کمش،با وجود اینکه تک تک خاطره های تلخش توی ذهنش بود و گاهیم به زبون می آوردشون،ولی نگاهش همیشه به آینده دلخوش بود،حیف که نمیشه داشته باشمش.&lt;br /&gt;دقت کردی که وقتی مشکل نداری،انگار یه چیزی گم کردی؟؟؟؟&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;منظور من این بود؟؟؟؟نه دیگه.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8009272-113740159173601854?l=sayehvasokoot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sayehvasokoot.blogspot.com/feeds/113740159173601854/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8009272&amp;postID=113740159173601854' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8009272/posts/default/113740159173601854'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8009272/posts/default/113740159173601854'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sayehvasokoot.blogspot.com/2006/01/blog-post_16.html' title=''/><author><name>sayeh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06990434091185614379</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8009272.post-113672558503235643</id><published>2006-01-08T05:05:00.000-08:00</published><updated>2006-01-08T05:06:25.043-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>عرضم به خدمت شما که،منظور بنده از مسیر زندگی،راهی بود که خودتون دارید می روید،نه راهی که احسن هستش.اینکه از بچگی تا الانت چقدر مسیر رو مستقیم اومدی و چقدر دست انداز های زندگی از مسیر مستقیم دورت کرده؟&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;آقای امیر!!!!بچه که زدن نداره،چشم،این آپلو هرو هوا نمیکنم و همینجوری نا،به جاش میام مطلب می نویسم،می دونم که شما همیشه مطالبم رو خوندی و کلی حق داری به گردنم،اما،به جون خودم و فامیلامون،نصف بیشتر اینکه نمینویسم،از اینه که خط تلفنم قطع شده،الان یک ماه شده فکر کنم،همین وگرنه من قبلاً توی امتحانام هم مینوشتم،تازه اون موقع ها هیچکسی ام غیر از شما مطالبم رو نمیخوند، یادتون که هست؟&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;سفر مرا به زمین های استوایی برد.&lt;br /&gt;و زیر سایه ی آن «بانیان» سبز تنومند&lt;br /&gt;چه خوب یادم هست&lt;br /&gt;عبارتی که به ییلاق ذهن وارد شد:&lt;br /&gt;وسیع باش و تنها،سر به زیر و سخت.&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;همینجوری!جو سهراب گرفته بودم.&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;اگه آدم گذاشت که کسی اهلیش کنه،بفهمی نفهمی خودش رو توی این خطر انداخته که کارش به گریه کردن برسه.&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;شده دلت بخواد یه کاری رو انجام بدی،خیلی ام دلت بخواداااااااا،هرچقدرم دیگران برات دلیل و برهان بیارن که از دید خودشون ِاندِ منطِقه، تو زیر بار حرفشون نری ،بعد یهو در اوج دلخواستنت،بنا به یه سری دلایل که شاید برای کسی خیلی هم منطقی نباشه،جا بزنی؟؟&lt;br /&gt;یا اینکه از افتادن یه اتفاق بد بی نهایت خوشحال بشی!!!در عین حال که داری از اتفاق افتادنش بی نهایت زجر میکشی؟؟؟؟؟&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;دلم برای داداشی خودم تنگ شده،اگرچه داداشی اصلاً دلش برای من تنگ نمیشه)):&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8009272-113672558503235643?l=sayehvasokoot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sayehvasokoot.blogspot.com/feeds/113672558503235643/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8009272&amp;postID=113672558503235643' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8009272/posts/default/113672558503235643'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8009272/posts/default/113672558503235643'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sayehvasokoot.blogspot.com/2006/01/blog-post_08.html' title=''/><author><name>sayeh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06990434091185614379</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8009272.post-113646404201858336</id><published>2006-01-05T04:26:00.000-08:00</published><updated>2006-01-06T04:23:10.163-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>خط تلفن اینترنتم قطعه،نمیتونم به اینترنت وصل شم.(به جون خودم پولش رو هم دادم)از یه طرف هم سرم شلوغ شده به خدا،ببخشید که نیستم،قول میدم به محض اینکه بتونم جبران کنم.ok???(به جون خودم،کلاس نمیذارم)&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;مسیر استوانه ایِ بیضی القاعده ی ناهموار و با طول محدود و نیمه موهوم زندگی من!!!(نفسم بند اومد)&lt;br /&gt;اون وقتایی که بچه تر بودم،گاهی فکر میکردم که منم مثل یه مورچه ایم که توی محیط یه دایره گرفتار شده و هرچی تلاش میکنه بازهم سر جای اول خودش بر میگرده،یه کم که بزرگتر شدم،دیدم که نه!انگار مسیرم خیلی ام دایره نیست، بیشتر شبیه بیضیه،یه جاهایی به کانون نزدیکتر میشم و یه جاهای دیگه دورتر،گاهی مسیر باریکتره و... در کل چشم اندازش متفاوت شده ،اما بازم از نو بر گشتم سرجای اول.همون موقع ها سعی کردم فکرم رو تصحیح کنم ،به خاطر همینم فکر کردم که مسیرم بیشتر شبیه یه استوانه ی بیضی القاعده!است....الان توی این سن و سال به یه نتیجه ی دیگه رسیدم،اونم اینه که بیضی هایی که روی همدیگه سوار شدن و مسیر زندگی من رو ایجاد میکنن،خیلی ام مرتب،قرار نگرفتند،قسمت های باریک و پهنش خیلی روی هم میزون نیستن، یعنی یه جورایی وقتی که از بیرون نگاه میکنی ،یه سطح ناهموار میبینی،همونطورکه منم وقتی یه نگاهی به دوره های مختلف زندگیم میندازم،میبینم خیلیم یکنواخت نیست، و اگرم گاهی حس میکنم دچار یکنواختی شدم،شاید علتش ایده آل نگری باشه که باعث می شه یه تصور خارق العاده از زندگی داشته باشم،خرق عادت ،هان؟(ادبیاتیش میشه این، آیا؟)....مسیر زندگی شما چه شکلیه؟فکر کن!باید چیز قشنگی از آب در بیاد،اقلاً شاید تو ام مثل من نتونی برای کسی رسمش کنی،اما برای خودت کاملاً ترسیم میشه،نه؟....راستی علت اینکه نیمه موهوم هم هست رو خودتون پیدا کنین!&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;اممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم،هیچی!&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;دپرشن!یه مدتیه (از دیشب تا حالا)تو مایه های دپ ام.(به کسر د).همین! اطلاعات بیشترم نمیاد.(sorry)&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;آقای مصطفی خان،بداخلاقی نکنین با من تو رو خدا،به خدا خودم خیلی دلتنگ سکوتم بودم،اما....مرسی که به من سر میزنین. به جون خودم کارام قاطی شده(منظور از قاطی مخلوط است!)از این هفته ام امتحانهام شروع میشه،خیلی بچه درسخونم نبودم این ترم.اگه نتونستم بیام تا آخر امتحان ها دیگه ببخشید.انشالا می جبرانم....&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8009272-113646404201858336?l=sayehvasokoot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sayehvasokoot.blogspot.com/feeds/113646404201858336/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8009272&amp;postID=113646404201858336' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8009272/posts/default/113646404201858336'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8009272/posts/default/113646404201858336'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sayehvasokoot.blogspot.com/2006/01/blog-post.html' title=''/><author><name>sayeh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06990434091185614379</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8009272.post-113298420873930716</id><published>2005-11-25T21:49:00.000-08:00</published><updated>2005-11-25T21:50:08.756-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>قاطیم!(به فتح ی )&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;تو خوبی؟؟؟خیلی وقته ازت بیخبرم بی معرفتاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا.&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;به نظرت،من کلاً آدمیم که سریع تصمیم میگیره؟یا اگه این بار زود تصمیم گرفتم، برای این بوده که قسمت نبوده؟؟؟؟یا کلاً خوب فکر نکردم؟یا شاید یه روز پشیمون بشم؟&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;می شه دلت برام تنگ شه؟دل من که خیلی برات تنگیده،از شدت بی خبریم نگرانت شدم.(حسودیم شد بهت، اخه هیشکی منو دوست نداره)&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;تا حالا دیدی یه آدمی، مثل اون چهارپای معروف خودمون بمونه توی گل؟اگه دیدی،حتماً کمکش کن،مگه نشنیدی که میگن:(تو نیکی میکن و در دجله انداز....)&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;چرا چشمت میبینه،اما دلت باور نمیکنه؟؟؟؟من میدونم، به خاطر اینکه، چشمت دل نداره،دلتم چشم نداره.&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;آیا کسی هست که مرا یاری دهد؟کسی یه دانشجو یا یه مهندس مکانیک،ساخت و تولید،یا طراحی جامدات،سراغ نداره،برای تحقیق پایان ترمم میخوام،به خدا کار سختی ام ندارم،فقط میخوام بهم یک کتاب معرفی کنه،یا لینک یا ...خلاصه هرچی که راه دست خودشه،در زمینه ی طراحی یک قطعه ی صنعتی،هرچیم باشه اشکال نداره،هر جنسی ام داشته باشه مهم نیست،چون فقط یه کار تحقیقی تئوریه، یا یه روش تولید مثل ریخته گری مثلاً یا.... .حتی المقدور میخوام فارسیم باشه،چون هم یه عالمه ترجمه دارم که باید انجام بدم،هم اینکه خارجیم!!خیلی خوبه!میترسم زبان مادریم از یادم بره(:دی) باور بفرمایید من آدم تنبلی نیستما!!! الان بدفرم گیر کردم.(رجوع شود به سطر 4 همین مطلب)&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;میدونی چیه؟از بیست سالگی به این طرف تقریباً هر شش ماه یک بار،به یه اصل توی زندگی پی بردم،که اگه اشتباه نکنم تا حالا همه شون رو گفتم،این پنجمیشه:"بازه زمانی که طول میکشه تا آدمها راجع به یک مسئله ای به شما قول بدند،نسبت مستقیم داره با مدت زمانی که طول میکشه به قولشان وفادار باقی بمانند"(بگذریم که اگه الان بهم بگید 4 تا دیگه رو به ترتیب در 4 دقیقه بگو،نمیتونم،اما دلیلم دارم براشاااا(غیر از مسئله IQ)،چون دوست ندارم زندگیم خیلی اصل داشته باشه،اصل ِ زیادی،زیبائی زندگی رو از بین می بره،فراموششون کنم بهتره)&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8009272-113298420873930716?l=sayehvasokoot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sayehvasokoot.blogspot.com/feeds/113298420873930716/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8009272&amp;postID=113298420873930716' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8009272/posts/default/113298420873930716'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8009272/posts/default/113298420873930716'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sayehvasokoot.blogspot.com/2005/11/blog-post_25.html' title=''/><author><name>sayeh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06990434091185614379</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8009272.post-113283769084907675</id><published>2005-11-24T05:07:00.000-08:00</published><updated>2005-11-24T05:08:10.860-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>واقعا ببخشید،من متنبه ام الان به خدا.&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;شنیدی که قدیمیا گفتن:"زپلشک آید و زن زاید و مهمان عزیز ..." الان من مصداق بارز این ضرب المثلم.:دی&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;عرضم به خدمت شما که کلاسهای خودم کم بود،یه خبطیم کردم و اسمم رو برای کلاسهای کنکور کارشناسی ارشد نوشتم .دیگه یه روزایی میشه که از 6 صبح که از خونه میزنم بیرون ساعت 10 شب میام خونه.&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;تلفن خونمون قطع شده،دوباره فاتحه است که از طرف من برای جناب گراهام بل ارسال میشه.&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;مهمونم اومده برام،اونم چه مهمونی،از اونایی که باید بهشون جواب بدی(چشمک)بدجور فکرم مشغوله...&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;حالام که اومدم میبینم،هیشکی منو دوست نداره،من این درد رو به کی بگم؟&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8009272-113283769084907675?l=sayehvasokoot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sayehvasokoot.blogspot.com/feeds/113283769084907675/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8009272&amp;postID=113283769084907675' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8009272/posts/default/113283769084907675'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8009272/posts/default/113283769084907675'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sayehvasokoot.blogspot.com/2005/11/blog-post_24.html' title=''/><author><name>sayeh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06990434091185614379</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8009272.post-113162971109025746</id><published>2005-11-10T05:34:00.001-08:00</published><updated>2005-11-10T05:38:41.953-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>میگم میدونی چیه؟احتمالاً این ترم تموم شه موهام کاملاً تغییر موضع  دادن و سیخ سیخ شدن،فعلاً که نشانه هاش رویت شده.&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;آقا ،آدم باید متفاوت باشه،مثلاً توی ظل سرما(ظل این شکلیه؟)بستنی بخوره،بعدشم توی تعارفاتش وقتی ازش میپرسند شما سردته یا نه؟بگه نه قربانت،بستنی خوردم،گرم شدم.:دی&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;ای بابا،دل خوش سیری چند؟هوس لبو کردم یهو!&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;نمی دونم کی بود،انقدر میدونم که همون موقع هایی بود که جناب احمدی نژاد مشرف شده بودند به نیویورک!در وبگردیهام (که متاسفانه کمتر فرصت میکنم)کجا؟یادم نیست.یه مطلب خوندم،مطلبش کلاً یه صفحه بود،اما 356.5 صفحه کامنت داشت(خوش به حالش،دارندگی و برازندگی!)اکثراً هم شاکی بودند که چون مطلبش رو نگفتم،نمیگم از چه بابت شاکی بودند.اما من به یک سری نتایج ارزنده رسیدم که در چند خطی اونها رو به سمع و نظر شما خواهم رساند،ok شروع میکنیم(بابا خارجی):فقط لطفاً با شماره هاش بخونید،یه وقت لاینشو گم نکنین!&lt;br /&gt;1-سیاست یک علمه&lt;br /&gt;2-ایرانیا همشون از این علم به طور مادرزاد بهره بردن.&lt;br /&gt;3-مرگ خوبه،اما برای همسایه.&lt;br /&gt;4-من فکر میکنم،پس من هستم، بودن منم کافیه،تو چیکاره ای؟&lt;br /&gt;5-اگر یه آدمی که دم از سیاست میزنه و عضو یه حزب خاصه،بنشینه و به حرفهای احزاب مخالفش گوش بده(یعنی حرفهاشون رو بشنوه)،100% خریدنش!&lt;br /&gt;6-ما باید دم از آزادی بیان بزنیم،اما نباید اجازه بدیم که مخالفان ما به طور آزاد حرفهاشون رو بزنن.&lt;br /&gt;7-اندیشه و صاحب اندیشه،هیچ فرقی باهم نمیکنن،اگر با اندیشه ی یه نفر مخالفیم،باید با خودشم مخالف باشیم.(خداوکیلی،انقدر با بعضی از دانشمندا حال میکنم،طرف کلی زحمت کشیده روی نظریه اش،اون یکی میاد کل نظریه رو میبره زیر سوال،بعد موقعی که این یکی یه جایی گیر میکنه،همون آدم میاد کمکش،عالیجنابان بوهر و هایزنبرگ و انیشتین رو عرض میکنم)&lt;br /&gt;8-همون بهتر که من بیشتر بدوسم(به کسر ب و فتح سین) که یک آدم منطقی! باشم نه سیاست مدار(خدایی این منطقی بودن من،خودم رو که کشته،شمام چیزی راجع بهش نمیدونین وگرنه اگر میدونستین زنده موندنتون رو تضمین نمیکردم)&lt;br /&gt;9-هر چیزی رو باید همون موقع که مطرح میشه بگی،نه اینکه تازه بعد از اندی یادت بیفته که یه مطلبی ام قبلاً خونده بودی!(این آخریش از بقیه مهمتره:دی)&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;ایول!(املام خیلی ضعیف شده ها،به همه چی مشکوکم!)،انقدر خوشم میاد از آدمایی که از نوشته هام خوششون میااااااااد،شما به عنوان مهمان افتخاری همیشه بیا مطالبم رو بخون(چشمک)ولی نه، میخوام جدی باشم،&lt;br /&gt;ممنون آقا، شما لطف دارین، وگرنه من نه چیز خاصی می نویسم و نه نوع خاصی،گاهی اگر چیزی به ذهنم برسه،باهاش چشم دیگران رو خسته میکنم.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8009272-113162971109025746?l=sayehvasokoot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sayehvasokoot.blogspot.com/feeds/113162971109025746/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8009272&amp;postID=113162971109025746' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8009272/posts/default/113162971109025746'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8009272/posts/default/113162971109025746'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sayehvasokoot.blogspot.com/2005/11/blog-post_10.html' title=''/><author><name>sayeh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06990434091185614379</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8009272.post-113127509516929896</id><published>2005-11-06T03:04:00.000-08:00</published><updated>2005-11-06T03:04:55.183-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>آقا نمی خوای دعا کنی،چرا بهونه میاری؟بگو نمیخوام دعا کنم دیگه،وگرنه من که یک روز قبل از عید،پست داده بودم.ِِD:&lt;br /&gt;شعره آشنا بود؟مگه قراره نباشه؟مهم،اینه که درد مشترک همه ی آدمهایی که دست نیاز به سوی پروردگارشون بلند میکنن&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;اینقدر هوس نماز عید فطر کرده بودم که نگو،جای شما سبز(نمیگم جاتون خالی،از کجا معلوم که اونجا نبوده باشین خودتون)،رفتیم مصلی،البته،بنا به دلایلی،شروع نمازمون مصادف با اولین قنوت بود،اما بازم برای منی که خدایی یک سال انتظار نماز عید فطر رو میکشم خیلی خوب بود،کلی حال داد.اینارو که میگم،نه به خاطراینکه بگم من الان خیلی مومن و مسلمونماااااا،نه،ولی،دست خودم نیست،کلا قنوت نماز رو دوست دارم،نماز عیدم که ماشاا... ،تا دلت بخواد قنوت داره دیگه،اونم چه قنوتی.&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;عرضم به خدمت شما که،اونروز سر کلاس نسبیت یهو نبوغم گل کرد!!داستان از اینجا شروع شد که سر کلاس یه بحث داغی راجع به اینکه واقعیت چیه و چی نیست راه افتاده بود،جناب استاد هم برای اینکه جمع بندی کنه و جلوی جنگ و کشتار احتمالی رو سر کلاس بگیره،فرمودند:"واقیت همان است که میبینیم"،منم که اساساً آدم فکوریم!!یهو یاد این جمله ی کتاب شازده کوچولو افتادم که میگفت،"آنچه اصل است،از دیده پنهان است."خوب چی شد؟به تناقض رسیدیم که!دردسرتون ندم،بقیه ی ساعت کلاس و کلاس بعدی اون روز داشتم به این مسئله فکر میکردم،آخرش یاد این شعر افتادم که میگه"چشم دل باز کن که جان بینی/آنچه نادیدنی است آن بینی"و قضیه حل شد.اینجاست که شاعر میگه:بابا نبوغ،بابا فکر،بابا کار درست،بابا معادل ساز،بابا هم ارزی.......ااااااااا،چقدر بابا... بابا.&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;آقا توی این ماه رمضونی،یک جمله هایی شنیدم،باقلوا!!مثلاً،اینکه،اگه کم غذا بخوری،کمتر روزه ات باطل میشه!!!!&lt;br /&gt;*&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8009272-113127509516929896?l=sayehvasokoot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sayehvasokoot.blogspot.com/feeds/113127509516929896/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8009272&amp;postID=113127509516929896' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8009272/posts/default/113127509516929896'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8009272/posts/default/113127509516929896'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sayehvasokoot.blogspot.com/2005/11/blog-post.html' title=''/><author><name>sayeh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06990434091185614379</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8009272.post-113101538674701986</id><published>2005-11-03T02:55:00.000-08:00</published><updated>2005-11-03T02:56:26.760-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>دلم برات تنگ شده بوداااااااااااااااااااااااااااااااااااااا&gt;:D&lt;&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;وقتی آدم از بی برنامه ای داره میمیره اینطوریه،یهو هزار و بیست و پنج تا کار در جهت های مختلف به سمتش هجوم میارند،که تا بیاد به خودش بجنبه و قطبششون رو هم جهت کنه،یه چند وقتی طول میکشه،&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;میدونی از چیه ماه رمضان خوشم میاد؟نمیگم.D: نه میگم،اینجاش رو که آدم سرش رو میگیره رو به آسمون،خداش رو به 1000 تا از قشنگترین اسمهاش قسم میده و از ته دلش میگه،"دلم دلتنگه و مهر تو میخواد/دلم رو در پی غمها نذاری."&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;یه مدت بود که زبونم حرف زدن ،گوشام شنیدن،و مغزم فکر کردن رو فراموش کرده بودند،اما خداوکیلی توی این چند وقتی که وقت نداشتم، کلاً موجود فعالی شده بودم،حالا بعدا شاید یه چیزهایی گفتم(چشمک)&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;عیدتونم مبارک.میشه فردا وقتی همه ی چیزهایی که دلتون خواست به خدا گفتین و همه ی حاجت های خودتون رو براش شمردین،آخر آخرش منم دعا کنین؟&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;همه ی همه ی همه ی قشنگترین ها و بهترینها و برترین های عالم رو برتون آرزو می کنم.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8009272-113101538674701986?l=sayehvasokoot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sayehvasokoot.blogspot.com/feeds/113101538674701986/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8009272&amp;postID=113101538674701986' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8009272/posts/default/113101538674701986'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8009272/posts/default/113101538674701986'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sayehvasokoot.blogspot.com/2005/11/d.html' title=''/><author><name>sayeh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06990434091185614379</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8009272.post-112859140619023090</id><published>2005-10-06T02:33:00.000-07:00</published><updated>2005-10-06T02:36:46.196-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>ادعا، ادعا، ادعا...از این همه ادعا خسته شدم،ادعای عشق،ادعای معنویت،ادعای مرام،ادعای منطق،ادعای احساس،...بسه دیگه، جمع کن کاسه کوزه ات رو،مسلمونی؟مسلمونی کن،عاشقی؟عاشقی کن،جون نمی دی؟جون نگیر،با مرامی؟مرد باش...آخه نامرد، حداقل یکبار امتحان کن،یکبار تجربه کن،بعد ادعا کن.بابا، از رو بازی کن،به خدا،از رو بازی کردن سخت تره از دودره کردن و دو دوزه بازی کردن. چقدر دروغ،چقدر تزویر،چقدر دورویی،اقلاً با خودت صادق باش،بقیه پیشکش.بگذار وقتی توی آینه نگاه میکنی،بتونی به اعماق چشم خودت نگاه کنی.دیگه حالم داره به هم میخوره از این همه ادعا،ادعا،ادعا...&lt;br /&gt;،&lt;br /&gt;فکر کنم دوباره غرغر خونم اومده پایین.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8009272-112859140619023090?l=sayehvasokoot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sayehvasokoot.blogspot.com/feeds/112859140619023090/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8009272&amp;postID=112859140619023090' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8009272/posts/default/112859140619023090'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8009272/posts/default/112859140619023090'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sayehvasokoot.blogspot.com/2005/10/blog-post.html' title=''/><author><name>sayeh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06990434091185614379</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8009272.post-112807029744839711</id><published>2005-09-30T01:50:00.000-07:00</published><updated>2005-09-30T01:51:37.453-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>تصور کن اگه حتی تصور کردنش سخته...&lt;br /&gt;جهانی که هر انسانی تو اون خوشبخته خوشبخته&lt;br /&gt;جهانی که تو اون پول و نژاد و قدرت ارزش نیست&lt;br /&gt;جواب همصدایی ها، پلیس ضد شورش نیست&lt;br /&gt;نه بمب هسته ای داره&lt;br /&gt;نه بمب افکن نه خمپاره&lt;br /&gt;دیگه هیچ بچه ای پاش رو روی مین جا نمیذاره&lt;br /&gt;همه آزادِ آزادن&lt;br /&gt;همه بی درده بیدردند&lt;br /&gt;تو روزنامه نمیخونی نهنگها خودکشی کردند&lt;br /&gt;جهانی رو تصور کن بدون نفرت و باروت&lt;br /&gt;بدون ظلم خودکامه&lt;br /&gt;بدون وحشت و طاغوت&lt;br /&gt;جهانی رو تصور کن پر از لبخند و آزادی&lt;br /&gt;لبالب از گل و بوسه، پر از تکرار آبادی&lt;br /&gt;تصور کن اگه حتی تصور کردنش جرمه&lt;br /&gt;اگه با بردن اسمش گلو پر میشه از سرمه&lt;br /&gt;تصور کن جهانی رو که توش زندان یه افسانه است&lt;br /&gt;تمام جنگای دنیا، شدن مشمول آتش بس&lt;br /&gt;کسی آقای عالم نیست&lt;br /&gt;برابر با همند مردم&lt;br /&gt;دیگه سهم هر انسانِ&lt;br /&gt;تن هر دونه ی گندم&lt;br /&gt;بدون مرز و محدوده&lt;br /&gt;وطن یعنی همه دنیا&lt;br /&gt;تصور کن تو میتونی بشی تعبیر این رویا.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8009272-112807029744839711?l=sayehvasokoot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sayehvasokoot.blogspot.com/feeds/112807029744839711/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8009272&amp;postID=112807029744839711' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8009272/posts/default/112807029744839711'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8009272/posts/default/112807029744839711'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sayehvasokoot.blogspot.com/2005/09/blog-post_30.html' title=''/><author><name>sayeh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06990434091185614379</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8009272.post-112776436886638044</id><published>2005-09-26T12:51:00.000-07:00</published><updated>2005-09-26T12:52:48.873-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>اااااا،31 تا نظر(میشه اول یکم "ندید، بدید، بازی" در بیارم)&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;تا حالا با این جمله ها برخورد کردین؟&lt;br /&gt;-همه میدونند، من،یک آدم منطقی ام،پس همیشه حق با منه!.&lt;br /&gt;-میدونم اشتباه از منه ها،اما غرورم بهم این اجازه رو نمیده معذرت خواهی کنم.!&lt;br /&gt;-فلانی انقدر باکلاسه،همه ی لباسهاش اورجیناله.&lt;br /&gt;-فدیدی چه آدم متمدن و متجددیه؟از روی ست لباسش کراوات ترک نمیشه.&lt;br /&gt;-آخه به اینم میشه گفت زندگی؟پس خوشبختی کجاست که سراغ ما نمیاد؟&lt;br /&gt;-من عاشقتم اما به شرط اینکه......یا.... من عاشقشم،چون.........&lt;br /&gt;می شناسمش،یک آدمیه،همیشه اخمهاش تو همه،انگار با خودشم قهره!&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;در فرهنگ عمید،هر کدوم این واژه ها اینطور معنی شده:&lt;br /&gt;غرور:فریفتن،بیهوده کسی را امیدوار کردن، به چیزی بیهوده و باطل طمع بستن،در فارسی به معنی کبر و نخوت و خود بینی هم می گویند.&lt;br /&gt;منطق:سخن گفتن،گفتار سخن،میزان سخن و استدلال،و نام علمی است که با به کار بستن اصول و قواعد آن انسان از خطای در فکر یا استدلال غلط محفوظ می ماند.&lt;br /&gt;تمدن:شهر نشین شدن،خوی شهر گزیدن و به اخلاق مردم شهر آشنا شدن،زندگانی اجتماعی،همکاری مردم با یکدیگر در امور زندگانی و فراهم ساختن اسباب ترقی و آسایش خود.&lt;br /&gt;زیبایی:زیبا بودن،خوشگل بودن(زیبا:زیبنده،نیکو،خوب،خوشنما،خوشگل،خلاف زشت)&lt;br /&gt;شناخت:شناختن،شناسایی،آشنایی،فهم و دریافت علم و معرفت&lt;br /&gt;خوشبخت:خوش طالع،خوش اقبال،نیک اختر،سعادتمند(اقبال:روی آوردن،پیش آمدن و روی آوردن به چیزی،رو آوردن دولت،در فارسی به معنی بخت و طالع.&lt;br /&gt;کمال:تمام شدن،کامل شدن،تمام،آراستگی صفات(کامل:تمام،بی عیب و نقص،خلاف ناقص)&lt;br /&gt;عشق:دوست داشتن به حد افراط،شیفتگی و دلدادگی،دلبستگی و دوستی مفرط&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;عده ی زیادی از آدمها دایره لغات وسیعی دارند و براحتی نفس کشیدن در محاوره ازشون استفاده میکنند،اما فقط تعدادی از آنها کلمات رو با معنای دقیق و اصلی و همینطور بار معنایی مثبت یا منفیشون می شناسند و در جای درست خودشون ازشون استفاده میکنن،درحالیکه همه ی آنها یک تعریف شخصی از کلمه ای که استفاده میکنند دارند،یک تعریفی که هیچ جایی نوشته نشده و مختص خودشونه.میدونی چی جالبه؟اینکه این تعریف شخصی گاهی کاملاً متضاد و گاهی تا حدودی متضاد معنی که در لغت نامه ها ارائه می شود هستش و جالبتر زمانی هستش که در جمله بندیهامون از این کلمات استفاده میکنیم(از این جهت که گاهی خودمون تعریف شخصی خودمون رو نقض میکنیم).&lt;br /&gt;گاهی وقتها بعضی از کلمات برای ما دارای چند معنی هستند و به نسبت جایی که استفاده میشند معنیشون تغییر می کنه،یک نمونه ی خیلی ساده اش همین "غروره".دقت کردین؟وقتی در مورد هر کسی غیر از خودمون صحبت میکنیم،مثلاً«دیدی فلانی چقدر مغروره،همچین واسه آدم کلاس میذاره،انگار از دماغ فیل افتاده!»در اینجا "غرور=کبر و نخوت"،اما وقتی راجع به خودمون حرف می زنیم:«منم برای خودم غرور دارم،تو حق نداری با من اینطوری صحبت کنی.» "غرور=عزت نفس".یا مثلاً "منطق"،ادعا میکنیم منطقی هستیم،اما خیلی وقتها حاضر نیستیم حق رو به دیگران بدیم،اگه خیلی عزت بذاریم سرشون،با کلی آسمون رو به ریسمون بند کردن،آخرش به این نتیجه میرسیم که از اولش حق با ما بوده!یا ،همه مون ادعا میکنیم که به شناخت کامل رسیدن از هر چیزی، کار بسیار سختیه و سالها زمان میخواد،تازه شاید بعد از طی سالها بازهم یک سری ،نقاط مبهم، باقی مونده باشه،در واقع شناخت رو بیشتر از اینکه مطلق بدونیم نسبی میدونیم،بعد چی کار میکنیم؟هیچی،برای بیان چیزی که اعتقاد به نسبی بودنش داریم از کلمات مطلق استفاده میکنیم،"همیشه،هرگز..."جالبه ها.&lt;br /&gt;نمی خوام بگم کدوم اینها درسته و کدوم نیست،حتی نمی خوامم که نتیجه ی خاصی از این مطلب بگیرم که مثلاً خدمت منحصر به فردی به زبان شیرین پارسی کنم،فقط می خوام بگم،یک کمی در مورد حرف زدنمون بیشتر دقت کنیم،سعی کنیم درست صحبت کنیم،تعریف شخصی هر کس با دیگری متفاوته و الزاماً تعریف شخصی ما از یک کلمه درسترین تعریف نیست.خیلی وقتها ممکنه با تعریف غلطی که از یک واژه ارائه میدیم،نوع جهت گیری ذهنی یک نفر رو تغییر بدیم و باعث تغییر سرنوشتش بشیم. باور کنین،نمونه هایی از این دست توی جامعه زیاد دیده میشند،نمی دونم تابحال جمله هایی شبیه این رو شنیدین یا نه،« بگوجرات ندارم،بگو خیابون شلوغه ترسیدم،اگه یک ذره جرات داشتی،تا ته خیابون با من مسابقه میدادی،به جاش منم قول میدم رسیدیم سر چهارراه تک چرخ بزنم»واضحه که یک چنین کاری جرات نمی خواد فقط یک کم دیوانگی میخواد.توی صفحه ی حوادث روزنامه ها و همینطور خیلی از بیمارستانها پر شده از حوادث دردناک و دلخراشی که به نظر من یکی از دلایل عمده ی آنها اینه که ما هنوز درست صحبت کردن،درست شنیدن و درست برداشت کردن ودرست فکر کردن و درست مقایسه کردن و به طور کلی درست اندیشیدن رو یاد نگرفتیم.&lt;br /&gt;،&lt;br /&gt;چقدر "درست "داشت جمله ی آخرم.&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;در ضمن از همکاری همه تون ممنون.شاد باشید.&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;ببخشید اگه حوصله تون سر رفت.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8009272-112776436886638044?l=sayehvasokoot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sayehvasokoot.blogspot.com/feeds/112776436886638044/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8009272&amp;postID=112776436886638044' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8009272/posts/default/112776436886638044'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8009272/posts/default/112776436886638044'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sayehvasokoot.blogspot.com/2005/09/31.html' title=''/><author><name>sayeh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06990434091185614379</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8009272.post-112676130921618850</id><published>2005-09-14T22:12:00.000-07:00</published><updated>2005-09-14T22:15:09.220-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;امضاء:یک فرصت طلب!&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;فرض کن یه تقلبه،برای یک قسمت از پروژه ی تحقیقی جامعه شناسی،یا یک نظر سنجی برای ارائه دادن در یک قسمت از کنفرانس روانشناسی،یا 10 نمره آخر ترم یک دانشجوی طفلکیه برای درس اخلاق،یا ،یا موضوع تحقیق یک دانش آموز دبیرستانی برای درس ادبیات فارسی یا.....(حالا اینا چه ربطی به هم دارند؟احتمالاً همون ربطی که حسن صباح و فرقه ی اسماعیلیه به درس انقلاب دارند،که من مجبور شدم به خاطر 10 نمره ی پایان ترم ،روش تحقیق کنم و به خاطرش کنفرانس بدم. شما که میدونین ،به طور کلی همه چیز توی این دنیا به هم مربوطه!)به هرحال دلیل پیدایش این سوالات خیلی فرق نمیکنه،فقط میخوام نظرتون رو بدونم،راجع به یک سری کلماتی که همواره مورد استفاده ی همه بوده و شاید خیلی وقتها در محاوره ازشون استفاده کردیم مثل:&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;غرور،منطق،کلاس،تمدن،زیبایی،خوشبختی،کمال،شناخت،عشق ......&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;و خواهش میکنم،نظرتون،شامل تعریف شخصیتون و نوع برخوردی که با هرکدوم این واژه ها دارید باشه(از این جهت ببخشید، منظورم توی این وبلاگ نیست،چون از قدیم گفتن "مورچه چیه که کله پاچه اش باشه"، ولی خارج از اینجا،هیچوقت برای هیچکس تعیین تکلیف نکردم که چطور نظر بده،اما اینبار لازمه که این خواهش رو بکنم).&lt;br /&gt;لطفاً به این سوال هم پاسخ بدید:&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;«گل شبدر چه کم از لاله ی قرمز دارد؟»&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;*&lt;br /&gt;میشه یک لطفی بکنید به من؟از طرف من از همه ی دوستان و آشنایان و اقوام و بستگان،اهل محل،کسبه وبازار.... که دسترسی بهشون دارید، خواهش کنید،که این یک دونه مطلب رو بخونن و بهش جواب بدن؟؟؟(الان خودم رو توی آینه دیدم،قیافه ام خیلی شبیه فرصت طلبها شده هاااااا نه؟؟؟)&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8009272-112676130921618850?l=sayehvasokoot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sayehvasokoot.blogspot.com/feeds/112676130921618850/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8009272&amp;postID=112676130921618850' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8009272/posts/default/112676130921618850'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8009272/posts/default/112676130921618850'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sayehvasokoot.blogspot.com/2005/09/10.html' title=''/><author><name>sayeh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06990434091185614379</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8009272.post-112660657992414475</id><published>2005-09-13T03:12:00.000-07:00</published><updated>2005-09-13T03:16:19.933-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>-گاهی انقدر خودمون رو توی زندگی غرق میکنیم،که زندگی کردن یادمون میره!&lt;br /&gt;-دلم لک زده برای یه دل بی لک&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;روستن:"افراد ضعیف ظالم و سنگدل می شوند،نرمی و عطوفت خصلت انسانهای قوی است."&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;خیلی وقت پیش،که گهگاهی ناپرهیزی میکردم و کتاب میخوندم،یک قسمت از یک کتاب،مربوط میشد به مطلبی از یک مجله به اسم«هیومنیستیک سایکولوژی»، یک پیرمرد85 ساله که میدونست چند روز بیشتر از عمرش باقی نمونده،نوشته بود.یک قسمتهایی از اون رو مینویسم:«اگر یکبار دیگر به دنیا می آمدم،میکوشیدم اشتباهات بیشتری مرتکب شوم و کمتر به دنبال کمال پرستی بروم.بیشتر استراحت میکردم.نرمش بیشتری از خود نشان میدادم و می کوشیدم احمق تر از آنچه در سفر اخیر بودم،باشم.در طول زندگی،آگاهیم از دنیا بسیار کم بود و همان کم را خیلی جدی تلقی می کردم،در حالیکه اگر یکبار دیگر به دنیا می آمدم دیوانگی بیشتری میکردم و به بهداشت،کمتر اهمیت می دادم.از فرصت های موجود،حداکثر استفاده می جستم،سفرهای زیادتری می رفتم،از کوههای بیشتری بالا می رفتم.در رودخانه های زیادتری شنا میکردم،غروب های آفتاب گوناگونی را تماشا میکردم و به جاهایی می رفتم که تاکنون ندیده ام.بستنی بیشتر و لوبیای کمتری میخوردم.در طول زندگی ساعت به ساعت و روز به روز مراقب بهداشت و سلامت خود بودم.اما اگر بخت دیگری به من داده میشد،بیشتر قدر زندگیم را میدانستم و تلاش میکردم لحظه به لحظه آنرا به دقایق زیبا و لذت بخشی مبدل سازم.از افرادی بودم که بدون دماسنج و،کیسه آبجوش،دهان شویه،بارانی و چتر هرگز به مسافرت نمی رفتم،اگر یکبار دیگر به دنیا می آمدم سبکتر از این سفر میکردم.اگر شانس دیگری به من داده میشد،با پاهای برهنه اول بهار شروع به گردش می کردم و تا آخر پاییز به سیر و سیاحت ادامه میدادم.هرچه بیشتر به جاهای دیدنی می رفتم و خوش میگذراندم.طلوع خورشید بیشتری رو نظاره میکردم و با بچه های زیادتری سرگرم بازی میشدم............»&lt;br /&gt;راستی چرا؟چرا فکر میکنیم باید از همه جهت کامل باشیم بدون هیچ نقص و کاستی؟مگه غیر از اینه که &lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;ما انسانیم،با همه ی کمبودهای انسانی&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;.من شخصاً معتقدم که آدم باید از نظر عقلانی امروز از دیروز بیشتر رشد کرده باشه و سعی کنه که خودش رو کامل کنه،پس اول باید نقص هاش رو بشناسه و بپذیره تا بتونه در جهت برطرف کردنشون اقدام کنه.چرا فکر میکنیم اگر کامل نیستیم لابد خبط کردیم یا خطای نابخشودنی از ما سر زده؟&lt;br /&gt;و یک چیز دیگه،اینکه انسان نمیتونه و عقل هم تایید نمی کنه که هر کاری دلش میخواد انجام بده،کاملاً قابل قبوله،ولی گاهی فقط گاهی میشه آدم به خاطر دل خودش زندگی کنه،مگه غیر از اینه که ما به عنوان&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt; یک انسان،یک معجزه&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;،شایستگی این رو داریم که لذت هایی از آن خودمان کنیم؟مثلاً اگه از اینکه زیر بارون تند، آهسته قدم بزنیم و خیس خیس بشیم لذت میبریم،چرا بخاطر اینکه مثلاً دیگران ممکنه فکر بدی راجع به ما بکنن این لذت رو از خودمون دریغ کنیم؟&lt;br /&gt;در یک قسمت دیگه از این مطلب پیرمرد میگه:«میکوشیدم بیشتر نگران مسائل موجود باشم تا در رویا و خیال برای خود نگرانی بتراشم.»نظرتون راجع به این یکی چیه؟&lt;br /&gt;این جمله از بوداست:«هرچه کمتر داشته باشید نگرانی تان کمتر است.»قطعاً جمله ی زیباییه،ولی آیا بهش معتقد هم هستیم؟اقلاً،من خودم،بهش عمل نمیکنم،بقیه رو نمیدونم....&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8009272-112660657992414475?l=sayehvasokoot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sayehvasokoot.blogspot.com/feeds/112660657992414475/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8009272&amp;postID=112660657992414475' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8009272/posts/default/112660657992414475'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8009272/posts/default/112660657992414475'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sayehvasokoot.blogspot.com/2005/09/blog-post_13.html' title=''/><author><name>sayeh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06990434091185614379</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8009272.post-112624475581571915</id><published>2005-09-08T22:44:00.000-07:00</published><updated>2005-09-08T22:45:55.823-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>اینجا تگزاس است(یا تگزاس اینجاست)!!!!(جریانات یک هفته پیش)&lt;br /&gt;آقا این محل ما بدجور اکشن شده ها،یهو میبینی وسط خیابون اتاق جراحی دایر میکنند و با ساتور عمل زیبایی بینی!؟میکنند،اساس کارشونم روی فحشهای دردناک دادن(به عنوان داروی بی حسی) استوار شده که انقدر دردش زیاده که درد عمل!! یادشون میره.(به به ،برو تو نخ تشبیهات!هیچکی نمی تونه مثل ما تشبیه کنه)&lt;br /&gt;توی این هفته دو تا دعوای کار درست داشتیم توی کوچه مون،البته نه توی توی کوچه،سر کوچه. سر کوچه مون یک قصابی هست،بنده خدا 4-5 تا بچه داره،دخترهاش مثل دسته ی گل میمونند از همه نظر،انقدر خانوم،انقدر نجیب،انقدر سربراه،پسر کوچکش هم خیلی پسر خوبیه،به جاش پسر ارشدشون،یک جانور به تمام معنا(با پوزش)،اصلا یه چیز عجیب غریب،ساتورکش محلمون اینه،میگیره ملت رو میزنه،بعدشم خودزنی میکنه که بگه آره.... اینام منو زدن.&lt;br /&gt;دیروزم ، یه پسره رو دیدیم، نمیدونم کی با چاقو زده بودش،داغون داغون،توی خیابون هوار میکشید و خودش رو میزد به درودیوار میرفت،بد قاطی کرده بود،شیشه همسایه ی دیوار به دیوارمونم شکست،اونهام به پلیس 110 خبر دادند، با اجازه شما تا نیمساعت یعد!(با توجه به اینکه یک کلانتری دو سه تا کوچه اونطرفترمون هست)که گروه سریع پلیس خودشون رو به محل حادثه رسوندند،قاتل (یا همون مقتول) از محل متواری شده بود.&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;اعوذ بالله من الشیطان الرجیم،بسم الله الرحمن الرحیم،تا دیروز که تریاک و حشیش و شیره و بنگ وهروئین و .... مد روز بود امروزم که اکس و شیشه و اشک خدا و اشک عروس و کوکائین..........&lt;br /&gt;10 دقیقه که با یک نفر همصحبت میشی،یا خبر قتل میده یا آدم ربایی،یا تجاوز یا کلاهبرداری....&lt;br /&gt;دارم بالا میارم،پر پرم(گلاب به روتون البته)خدا رحم کنه به همه اونهایی که به دنیا اومدن و دارن زندگی میکنند،و به همه ی اونهایی که هنوز به دنیا نیومدند ولی قراره به دنیا بیاند و زندگی کنند.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8009272-112624475581571915?l=sayehvasokoot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sayehvasokoot.blogspot.com/feeds/112624475581571915/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8009272&amp;postID=112624475581571915' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8009272/posts/default/112624475581571915'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8009272/posts/default/112624475581571915'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sayehvasokoot.blogspot.com/2005/09/blog-post_08.html' title=''/><author><name>sayeh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06990434091185614379</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8009272.post-112557522976112764</id><published>2005-09-01T04:43:00.000-07:00</published><updated>2005-09-01T04:47:09.766-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>کابوس های صادقه&lt;br /&gt;جدیداً نمی دونم چی شده،شبها که هیچی، اگه ناپرهیزی کنم و بعد از ظهرم بخوابم،خوابهای آشفته میبینم.خوابهای آشفته دیدن،از خواب پریدن و بعد از کلی کلنجار رفتن دوباره به خواب رفتن و باز ادامه ی خواب رو دیدن خیلی بده،اما بدتر از اون موقعی که خوابهات به واقعیت تبدیل میشه،یعنی عین همون اتفاقاتی که توی خوابت افتاده وبه خاطرش نفست بند اومده رو به چشم خودت ببینی،باز اقلاً وقتی خوابی این امید رو داری که بیدار شی و ببینی همه چیز سرجاشه اما وقتی بیداری چی؟&lt;br /&gt;غرض اینکه دیشب هم خواب میدیدم پسر همسایه مون با نامزدش دعواش شده،از اون دعواهای خفن!خدا به خیر کنه،طفلک ها فردا تازه، قراره جهاز برونشون باشه.&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;توی این هوای ابری و بارونی،یهو هوس چای کردم،یه چای تازه دم خوشرنگ که وقت خوردنش باشه با یک دیوان حافظ،که باهاش &lt;a href="http://www.niksalehi.com/hafez.htm"&gt;فال حافظ&lt;/a&gt; بگیرم و صفا کنم.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8009272-112557522976112764?l=sayehvasokoot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sayehvasokoot.blogspot.com/feeds/112557522976112764/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8009272&amp;postID=112557522976112764' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8009272/posts/default/112557522976112764'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8009272/posts/default/112557522976112764'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sayehvasokoot.blogspot.com/2005/09/blog-post.html' title=''/><author><name>sayeh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06990434091185614379</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8009272.post-112522597868927832</id><published>2005-08-28T03:42:00.000-07:00</published><updated>2005-08-28T06:36:18.630-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;a href="http://photos1.blogger.com/blogger/5359/522/1600/party-time1.gif"&gt;&lt;img style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; CURSOR: hand" alt="" src="http://photos1.blogger.com/blogger/5359/522/320/party-time1.gif" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://photos1.blogger.com/blogger/5359/522/1600/happy-bearthday.gif"&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بله دیگه،یک سال از اجاره نشینی من توی این خونه گذشت.حالا باید چکار کنم؟ به اجاره اضافه کنم یا پول پیش؟؟؟&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;تا حالا بارها خواستم از دوستهای عزیزی که به من کمک کردن تا اینجا یک سر و سامانی بگیره تشکر کنم،اما نشده،شاید کم همتی از من بوده یا اینکه همیشه منتظر بودم یک فرصت مناسب پیش بیاد، غافل از اینکه فرصت پیش نمیاد آدم خودش باید فرصت رو به وجود بیاره.&lt;br /&gt;*اول اولش یه تشکر اساسی و حرفه ای از داداشی خودم که از اون اولی که فکر نوشتن افتاد توی سرم، تا همین الان،بهم کمک کرد و راه و چاه رو بهم نشون داد و کلی زحمت کشید.(بهم کمک کردن اینجوری شدم،وای به حال اینکه کسی کمک نمی کرد.)&lt;br /&gt;بعدشم از اونجایی که بازدید کننده ها زیادند!!!!!!(کجان؟!!)و نمیتونم از همه شون تک تک تشکر کنم(دروغ که کنتور نداره)از اعضای اصلی یعنی آقای امیر و سارا خانم تشکر میکنم که لطف میکنند و به من سر میزنند.&lt;br /&gt;در آخرم از دوستام که از اولش قرار بود بهم مطلب بدن و مطلبهام رو بخونن،خلاصه بهم کمک کنند ولی انگار اخیراً قرارشون رو فراموش کردند، می تشکرم تا عبرتی باشد برای سایرین!!!&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;عیدتونم مبارک(مگه عیده؟؟؟)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;*&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8009272-112522597868927832?l=sayehvasokoot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sayehvasokoot.blogspot.com/feeds/112522597868927832/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8009272&amp;postID=112522597868927832' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8009272/posts/default/112522597868927832'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8009272/posts/default/112522597868927832'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sayehvasokoot.blogspot.com/2005/08/blog-post_28.html' title=''/><author><name>sayeh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06990434091185614379</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8009272.post-112477677307203272</id><published>2005-08-22T22:58:00.000-07:00</published><updated>2005-08-22T22:59:33.076-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>اینا که تهدید نیست،یک نوع اطلاع رسانیه(:دی)&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;-تابستان خود را چگونه گذرانده اید؟&lt;br /&gt;- به بطالت.&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;از الان نگران روزه های 7-8سال دیگه شدم،از آینده نگری زیاده دیگه!&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8009272-112477677307203272?l=sayehvasokoot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sayehvasokoot.blogspot.com/feeds/112477677307203272/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8009272&amp;postID=112477677307203272' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8009272/posts/default/112477677307203272'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8009272/posts/default/112477677307203272'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sayehvasokoot.blogspot.com/2005/08/blog-post_22.html' title=''/><author><name>sayeh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06990434091185614379</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8009272.post-112459362925188572</id><published>2005-08-20T20:06:00.000-07:00</published><updated>2005-08-26T00:01:31.050-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>دیدین بچه ها به هر سنی که میرسند از یه چیزی میترسند،بعضی هاشون تا یک سنی از تاریکی میترسند بعضی هم از تنهایی و تنها موندن.یادم میاد وقتی بچه بودم(حدود 4-5ساله)از چیزی که بی نهایت میترسیدم،خوابیدن و خواب دیدن بود.آخه ماشالله چشم بد دور،هر چی غول و دیو سیاه و سفید و رنگی و آدم ربا بود،یه جوری راهی برای خودش به خوابهای من باز میکرد.یادمه که اونوقتها رختخوابم رو برمیداشتم و میرفتم توی اتاق مامانم اینا،پایین تختشون پهن میکردم و دست مامان رو میگرفتم و میخوابیدم.البته بین خودمون بمونه،الان که فکر میکنم،میبینم مامان چه عذابی میکشیده از دست من به خاطراینکه گاهی وقتها تا ساعتها باید دستش از تخت آویزون میموند،تا من خوابم ببره و خوابم سنگین شه وگرنه قهر میکردم و باید کلی نازکشی میکرد.یادمه یکبار،خواب دیدم:&lt;br /&gt;زنگ خونمون رو زدن ، من رفتم در رو باز کردم بابام پشت سرم بود،یهو یک خانوم کج و کوله و زشت و وحشتناک اومد توی خونمون ، میخواست من رو با خودش ببره،توی خواب هی داد میزدم و بابام رو میخواستم،بابامم دستم رو گرفته بود،اما نه خیلی محکم،طوری که وقتی خانومه دستم رو میکشید هر لحظه فکر میکردم که الان دستم از بابا جدا میشه و اون من رو با خودش میبره.خلاصه دردسرتون ندم،وقتی از اون خواب کذایی بیدار شدم تا مدتها از بابام دلچرکین بودم که چرا دستم رو محکم نگرفته بود.&lt;br /&gt;*&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8009272-112459362925188572?l=sayehvasokoot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sayehvasokoot.blogspot.com/feeds/112459362925188572/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8009272&amp;postID=112459362925188572' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8009272/posts/default/112459362925188572'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8009272/posts/default/112459362925188572'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sayehvasokoot.blogspot.com/2005/08/blog-post_20.html' title=''/><author><name>sayeh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06990434091185614379</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8009272.post-112450746733112567</id><published>2005-08-19T20:10:00.000-07:00</published><updated>2005-08-20T20:08:59.003-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>انسانیت رودی است از نور،&lt;br /&gt;که از بلندیهای ازل به سوی دریای ابدیت سرازیر می شود.&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;توی این یک ماه اخیر،یک چیزهایی دیدم،یک چیزهایی شنیدم ،که حالم حتی از به خاطر آوردنش و گفتنش هم بد میشه.یه لحظه هایی به یک جاهایی رسیدم که احساس کردم هر چقدرغم توی عالم هست،اومده توی دل من. مثل آدمهایی که به قول قدیمیا رودل میکنن و گلاب به روتون انقدر حالشون به هم میخوره تا سبک میشن،همش منتظر لحظه ایم که حالم به هم بخوره و سبک بشم،اما نمیشه.فقط یک چیزی رو فهمیدم،اونم اینکه:&lt;br /&gt;حقیقت انسان آنچه را که برای تو آشکار میسازد نیست&lt;br /&gt;بلکه به آن است که نتواند ان را بنمایاند.&lt;br /&gt;پس اگر بخواهید او را بشناسید،به انچه میگوید قانع نشوید&lt;br /&gt;بلکه به آنچه که نمی گوید گوش فرا دهید!&lt;br /&gt;ای بابا&lt;br /&gt;اینهایی که گفتم نه از سر عاشق شدنه نه شکست عشقی خوردن.جریان خیلی بزرگتر و پیچیده تر از این حرفهاست،اما کاش نبود.میدونی چیه؟یهو یاد اون پست آقای امیر افتادم که راجع به آدمی بود که به هیچکس اعتماد نمیکنه و یه جورایی فکر میکنه که هیچکس باهاش رو راست نیست،امیدوارم که من یه روزی به یک چنین آدمی تبدیل نشم،اونوقت زندگی خیلی سخت میشه خیلی خیلی سخت.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8009272-112450746733112567?l=sayehvasokoot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sayehvasokoot.blogspot.com/feeds/112450746733112567/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8009272&amp;postID=112450746733112567' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8009272/posts/default/112450746733112567'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8009272/posts/default/112450746733112567'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sayehvasokoot.blogspot.com/2005/08/blog-post_19.html' title=''/><author><name>sayeh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06990434091185614379</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8009272.post-112442079547489627</id><published>2005-08-18T20:05:00.000-07:00</published><updated>2005-08-18T20:06:35.480-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>علم بهتر است یا ثروت؟سوال جالبیه نه؟نه،اصلاً جالب نیست.کی میگه جالبه؟افتضاحه،خیلی خیلی هم تکراریه.یک بار وقتی خیلی کوچک بودم،بابام ازم این سوال رو پرسید،منم توو عالم بچگی بهش گفتم:ثروت.اونروز بابام با شنیدن جوابم تعجب کرد و تا شب برام از فواید علم و دانش صحبت کرد و گفت که عالم،به تدریج ثروت هم به دست میاره اما ثروتمند جاهل،به تدریج ثروتش رو هم از دست میده.امروز،من از بابام همین سوال رو پرسیدم که علم بهتره یا ثروت؟بایام گفت:ثروت،من تعجب نکردم،براشم اصلاً راجع به فواید علم اندوزی صحبت نکردم،آخه هم من میدونستم هم بابام که این روزها اگه ثروت نداشته باشی علم هم نمی تونی به راحتی به دست بیاری.&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;پدر من ،حالا اومدی اینجارو خوندی توروخدا بهت بر نخوره،از همین الان به همه میگم که این مکالمه بین من و بابام اتفاق نیفتاده بود، صحبتهای یه بچه ی دیگه و یه بابای دیگه بود.&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;عید همگی مبارک.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8009272-112442079547489627?l=sayehvasokoot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sayehvasokoot.blogspot.com/feeds/112442079547489627/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8009272&amp;postID=112442079547489627' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8009272/posts/default/112442079547489627'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8009272/posts/default/112442079547489627'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sayehvasokoot.blogspot.com/2005/08/blog-post_18.html' title=''/><author><name>sayeh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06990434091185614379</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8009272.post-112407646746833479</id><published>2005-08-14T20:26:00.000-07:00</published><updated>2005-08-14T20:27:47.473-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>آقا جدیدا همسایه ی رو به رویی خونه ی ما یه کار باحالی یاد گرفته،3-4 نفری میان بالا پشت بوم و چند ساعتی اونجا اتراق میکنند و با انجام یک سری کارهای جانبی روزگار میگذرانند.تازه اوج خلاقیتشونم، زمانی هستش که بدون اینکه یالله بگن و اهن و اوهونی کنند میان سر دیوار.در چنین شرایطی ما همش باید حواسمون جمع باشه که کی آقایان تشریف میارند سر دیوار.تا یه وقت خدای نکرده با عدم توجه به نوع لباس پوشیدن و یا عدم رعایت حجاب اسلامی و... موجبات انجام گناه رو برای سردیواریهای محترم فراهم نکنیم.حالا شاید بگی پشت بام همسایه روبه رویی چه ربطی به تو داره.الان برات میگم،خونه ی ما یه خونه ی یک طبقه ی قدیمی ساز دوبره،یه طرفش باز میشه به یه کوچه 12 متری،که نماش یه در کوچکه و چند تا پنجره و یه کم دیوار!که خدا به همسایه هامون برکت بده، هر چی ماشین دارند میارند پشت پنجره های ما پارک میکنن(البته معمولا 2 تا ماشین بیشتر نیست،یه اتوبوس و یه کامیون!و به تازگی این همسایه مون که کامیون دارن نقل مکان فرمودند)اما اون یکی طرف شامل:حیاط و در ماشینرو و یک باب مغازه. این مغازه به صورتی هستش که یک فرو رفتگی توی حیاط ما ایجاد میکنه و منظور من از همسایه ی روبه رو همین مغازه هستش. از اونجایی که اونطرف ساختمون ما که به حیاط باز میشه،همش پنجره یا به اصطلاح همان درشیشه هستش،وقتی روی پشت بام مغازه بایستی تا بیخ خونه ی ما پیداست،تازه اگه شب باشه و لامپ های خونه هم روشن باشه،دیگه اوضاع درخشان اساسی.امشب داشتم جلوی آینه موهام رو شانه میکردم،که یهو دیدم یه صدای غریبه داره میاد توی خونه مون،رفتم بیرون رو نگاه کردم،دیدم بله یک آقای جوونی سر دیوارمون دارند با آدمهای توی خیابون درددل میکنن!حالا از کی اون بالا بوده من نمی دونم،دلم میخواست برم حسابی حالشو بپرسماااااا.بعضیا یک جو مرام ندارند خدا وکیلی....اه ،اه&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8009272-112407646746833479?l=sayehvasokoot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sayehvasokoot.blogspot.com/feeds/112407646746833479/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8009272&amp;postID=112407646746833479' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8009272/posts/default/112407646746833479'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8009272/posts/default/112407646746833479'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sayehvasokoot.blogspot.com/2005/08/3-4.html' title=''/><author><name>sayeh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06990434091185614379</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8009272.post-112379671890676282</id><published>2005-08-11T14:43:00.000-07:00</published><updated>2005-08-11T14:45:18.913-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>دلم تنگ شده برای خودم،برای شیطنت هام،برای بازیگوشی هام،برای نشستن پشت میز و نیمکت های دوره ی راهنمایی و رهبری کردن زیرزیرکی یه حرکت شرورانه از کنج کلاس که نتیجه اش میشه به هم ریختن کلاس انشا، با نوشتن یه انشای مشارکتی یا به هم خوردن کلاس حل تمرین ریاضی و ....دلم تنگ شده برای اون وقتهایی که میگشتیم و بلندترین سرودهایی که می تونستیم پیدا میکردیم که برای روز معلم حفظ کنیم تا وقتی معلم میاد سر کلاس دسته جمعی به جای برپا گفتن،سرود بخونیم و به این ترتیب نصف وقت کلاس که دقیقاً مصادف میشد با زمان پرسش و پاسخ بگیریم.ای.......&lt;br /&gt;دلم تنگ شده برای دبیرستان،بازم همون گوشه ی دنج کلاس و خنده ها و خوراکی خوردن های قایمکی،شیطنت هایی که هنوز عطر بچگی داشت و طعم خامی و یه جور درخشش که کمتر جایی دیده میشه،دلم تنگ شده برای اعتصابهایی که به خاطر کمی فرجه ی امتحان میکردیم و نتیجه اش اخراج از کلاس و نگه داشتن همه ی بچه ها توی حیاط مدرسه و محرومیت از امتحان بود.برای اشتیاق کنکور ترس قبول نشدن و عقب افتادن....&lt;br /&gt;عجب روزگاری بود.اون اولی که اومدم اینجا،به این امید اومدم که از همه چیز بنویسم حتی از چیزایی که نمیشه گفت،میخواستم فقط دلم خالی کنم،اگه برام تعداد کامنتام مهم نیست،اگه خیلی خودم درگیر جمله بندی نمیکنم،اگه به قول جبران نصف حرفایی که میزنم معنی نداره ولی میزنم که به نصف دیگه ی حرفام معنی بده اگه ...اگه....اگه...به خاطر اینکه فکر میکردم میتونم اینجا بنویسم همه ی اون چیزایی که نمیتونم بگم،اما نشد،اینجام نمیشه،یا شایدم میشه گفت، اما نباید گفت.به قول شاعر که میگه:همه حرفا که آخه گفتنی نیست.&lt;br /&gt;حالا اینا رو برای چی گفتم؟نمیدونم.میخواستم به چی برسم؟میدونم اما نمیتونم در قالب کلمات و جمله بگم.بگذریم.&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;امشب شب آرزوهاست،هر کسی آرزویی داره،منم آرزو میکنم که خداوند چنان بلندی نظری و قلب گشاده و مهربانی به من بده که بتونم آرزو کنم که:خداوندا ،به حق همین شب پربرکت،هیچ آرزومندی رو دست خالی از در خونه ات برنگردون و از برکت این عطا و بخشش به تن عزیزان من هم سلامت و به قلبشون آرامش و امنیت،به سفره شون برکت،به بازوانشون قدرت،به دلهاشون محبت،به دستانشون سخاوت عطا کن و اونها رو در زمره خوشبختان و عاقبت به خیران نیکنام قرار بده.&lt;br /&gt;و برای خودم،خداوندا آتش حسادت ،حسرت،بغض،کینه،بدگمانی،شتاب زدگی،بی دردی،دورویی،بخل،خست،خبث طینت و... را در درون من خاموش کن.قلبم رو جلا بده و آن رو از آلودگی و زنگار بستن حفظ کن و اشک رو از من نگیر.به من نیرویی بده تا وقتی دردمندی و میبینم دردش رو احساس کنم و تسکینی برای درد دردمندان باشم.به من توانی ده که بتونم بیشتر از اون که دردی رو بر دل کسی بگدارم،درد از دلهای دیگران بردارم.خداوندا مرا در گروه انسانهایی که راضی به رضای تو هستند قرار بده و از بی نیازی به توانگری برسان.&lt;br /&gt;در یک کلام:بارالها مرا آن ده که به.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8009272-112379671890676282?l=sayehvasokoot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sayehvasokoot.blogspot.com/feeds/112379671890676282/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8009272&amp;postID=112379671890676282' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8009272/posts/default/112379671890676282'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8009272/posts/default/112379671890676282'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sayehvasokoot.blogspot.com/2005/08/blog-post.html' title=''/><author><name>sayeh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06990434091185614379</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8009272.post-112231001826724618</id><published>2005-07-25T09:44:00.000-07:00</published><updated>2005-07-25T09:46:58.276-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>میدونی چیه؟اضطرار آدم رو خلاق، مبتکر،مستعد ،تیز هوش و...میکنه،در یک کلام باعث میشه کارهایی بکنی که در حالت عادی هیچوقت توانایی انجامش رو نداشتی.مثلاً اگه خونه آتش گرفته باشه و تنها راه نجاتت این باشه که از بالای یک دیوار 3 متری بپری حتی اگر ترس از ارتفاع هم داشته باشی،این کار رو میکنی. حالا میدونی چی شد که من به این نتیجه ارزشمند رسیدم؟ دیروز بهمون خبر دادند که یه زلزله ی 7 ریشتری قرار بیاد خونتون و به مدت یک هفته پایه های زندگی!!تون رو بلرزه در آره!البته چون خونه ی ما مثل بقیه ی هم میهنان عزیزمون ضد زلزله است!میدونیم که بعد از یک هفته اقلاً پایه های خونه سرجاشه و به لطف مهندسین وظیفه شناس و کاردان،از این جهت جای هیچگونه نگرانی نیست! لذا بر آن شدیم که لوازم زندگیمون رو از شر آسیب های احتمالی حفظ کنیم.مثلا وسایل شکستنی و خطرناک ،وسایل حساس و وسایل آدمهای حساس رو از دسترس دور کنیم و یه سری کارهای ریز و درشت دیگه.عرض کردم خدمتتون،اضطرار خلاقیت آدم رو برمی انگیزاند،یعنی انقدر که حتی اگه در تمام عمرت دست به سوزن خیاطی هم نزده باشی، فقط فکر اینکه بعد از این یک هفته ممکنه مبلمان منزلتون به انواع گلها و لکه های رنگارنگ صورتی ،قرمز و کاکائویی! و ...(خدا بده برکت) مزین بشه و تو بمونی و حوضت! باعث میشه که یک روزه آنچنان پیراهن مبلی بدوزی که دوست و آشنا همه انگشت حیرت به دندان بگزند! و با اجازه تون بعدش به خاطر اینکه کاری فراتر از حد توانت انجام دادی! خودت و دیگر عوامل همکار،کمردردی از نوع کمردردهای فرد اعلا بگیرید و تمام اون یک هفته با خیال راحت! به استراحت بپردازی.واقعاً چه میکنه این اضطرار!&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8009272-112231001826724618?l=sayehvasokoot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sayehvasokoot.blogspot.com/feeds/112231001826724618/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8009272&amp;postID=112231001826724618' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8009272/posts/default/112231001826724618'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8009272/posts/default/112231001826724618'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sayehvasokoot.blogspot.com/2005/07/blog-post_25.html' title=''/><author><name>sayeh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06990434091185614379</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8009272.post-112171194132738628</id><published>2005-07-18T11:38:00.000-07:00</published><updated>2005-07-18T11:44:29.813-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>دلم گرفته،انگار باز یه نفس اشتباهی کشیدم آخه برای بازدمم دچار مشکل شدم.نفس حبس شده ی توی سینه ام باز جای قلبم رو تنگ کرده،قلب منم که صبوری بلد نیست وقتی جاش تنگ میشه به جای اینکه بمونه و خودداری کنه انقدر خودشو به در و دیوار میزنه که بیشتر ورم می کنه و جاش تنگتر می شه.... دوباره خسته شدم،دوباره قاطی کردم،دوباره هیج جا رو نمیبینم و هیچ صدایی رو نمی شنوم.دوباره دارم........نه! دیگه قرار نیست کم بیارم،به خودم قول دادم.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8009272-112171194132738628?l=sayehvasokoot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sayehvasokoot.blogspot.com/feeds/112171194132738628/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8009272&amp;postID=112171194132738628' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8009272/posts/default/112171194132738628'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8009272/posts/default/112171194132738628'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sayehvasokoot.blogspot.com/2005/07/blog-post.html' title=''/><author><name>sayeh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06990434091185614379</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8009272.post-112015750248371252</id><published>2005-06-30T11:50:00.000-07:00</published><updated>2005-06-30T11:51:42.503-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>بله،امروز امتحانام تموم شد.تازه از راه رسیدم و متوجه شدم که گویا یه سوال جواب نداده مونده ،که البته تا همین الان از وجودش بی اطلاع بودم.اول یه معذرت خواهی به خاطر اینکه دیر شد. دیگه اینکه چون، من دنباله رو یه جهت گیری فکری سیاسی خاص نیستم و قرارم نیست با این جواب یک نفر رو تائید و دیگری رو محکوم کنم،ممکنه جوابم جواب منحصر به فرد و جامعی نباشه.و در آخر اینکه،اینها نظرات شخصی منه و اصلاً ادعا نمی کنم که درست باشه،بنابراین لزومی نمیبینم که مجدداً بخوام در مورد هر کدوم توضیح بدم ،چون اصلاً و ابداً قصد مجاب کردن کسی رو ندارم.&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;خوب ،اولا باید بگم من از حرفی که میزنم معمولا همون منظوری رو دارم که در کلمه مشاهده میشه و بارها هم گفتم از اینکه آدمها انقدر خودشون رو درگیر واژه ها میکنن چندان دل خوشی ندارم.پس اگر میگم "نتیجه ای نداشته"منظورم این نیست که کسی کار انجام نداده،چون در این صورت انتظار نتیجه دیدن و نتیجه گرفتن، اصلاً بی مورده و جدای اون، من زمان ریاست جمهوری آقای هاشمی خیلی کم سنتر از این بودم که بتونم حرفهاشون رو قبل از انتخاب شدن برای ریاست جمهوری و حتی عملکردشون رو بعد از انتخاب به یاد بیارم به خاطر همین نمیتونم و صلاحیتش رو هم ندارم که راجع به کارهایی که کردن نظری بدم و علاوه بر اون اینکه گاهی آدم کارهای زیادیم انجام میده ولی به اون اندازه به ثمر نمینشینه.&lt;br /&gt;امروز،الان و در همین لحظه،بزرگترین و پراثرترین مشکل جامعه ما چیه؟تا اونجایی که من میدونم،بیکاری و فقر.اینقدر اثراتش زیاد هست که فقط کافیه لای چشمامون رو باز کنیم تا به هر طرف که نگاه کنیم یکی از لکه های سیاهی رو که روی چهره ی جامعه گذاشته ببینیم.برای دیدنش کافیه یکبار پشت چراغ قرمز مونده باشیم یا اصلاً یکبار از خونه بیرون رفته باشیم.بچه های خیابانی،گدایان،فحشا،خانواده هایی که برای اینکه با آبرو زندگی کنن بچه هاشون شب گرسنه به خواب میرند و پدر و مادرشون که برای رهایی از بدبختی، بارها دعا میکنن که امشب آخرین شب زندگی خودشون یا بچه هاشون باشه.مریض هایی که به دلیل نداری اجازه بستری شدن توی بیمارستانها و درمان شدن رو ندارند و و و ....مشکلات انقدر واضحه که احتیاجی به یاداوری نداره.جونهایی که بیکارند و برای فرار از نداری به هر خفتی و هر خلافی تن میدن،من اصلا کار آدمهایی که از نداری خلاف میکنن رو تایید نمیکنم،ولی به دلیل اینکه نمیتونم ، خودم رو جای اونها بگذارم، حق این رو هم ندارم که اونها رو قطعا مقصر بدونم. به هر حال متاسفانه، پیامد مسائل این چنینی،که ریشه در فقر دارن، به هم خوردن امنیت جامعه هستش(البته صرف نظر از ناامنی که خلاف کاران واقعی به وجود میارند،چون فکر نمیکنم،این مسئله، در حیطه ی مسئولیت ریاست جمهوری قرار بگیره.)&lt;br /&gt;حالا جواب سوال شما.کار کردن ،به نظر این حقیر،یعنی انجام اقداماتی که نتیجه ی اون حل این مشکلات باشه،اقداماتی که انقدر اصولی باشه که ثمره اش مقطعی نباشه و تا نسلها نتیجه اش قابل رویت باشه.&lt;br /&gt;بعد ازحل این مسائل (که به نظر من تا وقتی درصد زیادی از مردم جامعه ی ما رو اقشار ضعیف تشکیل میدن رسیدگی به وضعیت اونها در جایگاه مهمتری هست)می رسیم به آزادی سیاسی،آزادی بیان و ... به اعتقاد من انتظار رسیدن به آزادی مطلق انتظار بیهوده ایه،به خاطر اینکه متاسفانه ،یکی از بدترین مسایلی که تقریباً همیشه به همراه آزادی مطلق میاد،هرج ومرج هستش.از طرفی ایجاد خفقان هم مسلماً نتایج غیر قابل بازگشتی رو به دنبال داره،پس باید یک آزادی نسبی هم در جامعه باشه،تا جامعه رو به سمت آرمانی بودن پیش ببره.&lt;br /&gt;و در نهایت، کافیه که یه رییس جمهور فقط به وظایف ریاست جمهوری خودش به طور کامل عمل کنه و نه اضافه تر از اون.&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;و اما سوال دوم،خیلی متوجه منظورتون نشدم،اگه منظورتون اینه که:« اگر قرار بود یک شخص خاص رو از بین 70میلیون نفر انتخاب کنم،اون فرد چه کسی بود؟»باید بگم که سوال خوبی نپرسیدین،چون لازمه ی پاسخ به این سوال اینه که من همه ی اون 70 میلیون نفر رو بشناسم تا بتونم تصمیم گیری کنم و با توجه به اینکه هیچ فیلتر و محدودیتی قرار داده نشده و دامنه ی انتخاب وسیع شده اگرنگم غیرممکن،کارسختی هستش . به همین خاطر،این سوال رو اصلاح میکنم به این صورت که:« اگه قرار بود از بین 70 میلیون نفر انتخابی انجام بگیره،شخصی که قطعا انتخاب نمی کردید چه کسی بود؟» و به این پرسش اینطور پاسخ میدم ،خودم.الان تنها آدمی که با قطعیت میتونم بگم، از بین میلیون ها حق انتخابی که دارم، انتخابش نمیکنم ،به علت شناختی که ازش دارم،خودم هستم.برخلاف خیلی از مردم که فکر میکنن اگر دو ساعت اوضاع مملکت در دست اونها باشه چنین میکنن و چنان میکنند.&lt;br /&gt;اما اگرمفهوم سوالتون این بود که شخصی که برای اینکار انتخاب میشه ،از نظر من باید چه ویژگی هایی داشته باشه،خیلی ساده و خیلی کلی می تونم بگم که باید،یک دانشمند باشه به تمام معنا ،یه آدمی که هم بتونه تحلیل های سیاسی کنه و هم بتونه مسائل و مشکلات اجتماعی رو بشناسه و هم صاحب فکری خلاق باشه تا بتونه راه حل های کاربردی رو برای رفع مشکلات ارائه بده.به عبارت دیگه اینکه در زمینه های مختلفی تحصیل کرده باشه، چون حتی آدمی که تحصیلاتش فقط در یک بعد بوده هم، کارایی همه جانبه نخواهد داشت.&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;آهان،الان یه چیزی رو به خاطر آوردم،شاید شما،منظورتون از کامنت،کامنت قبلی منه که اگه اینطور باشه ،کاملاً واضحه که اون کامنت جنبه ی جدی نداشت.&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;و در آخر کامنتی که من گذاشتم،دو روز بعد از انجام انتخابات و انتخاب آقای احمدی نژاد بوده (پس حداقل شکر خدا تاثیر تبلیغاتی منفی نداشته)و فکر میکنم چه من با ایشون موافق باشم و چه نباشم،ایشان به عنوان رئیس جمهور منتخب،رئیس جمهور همه ی مردم هستند،و آرزوی موفقیت کردن براشون خیلی کار دور از ذهنی نبوده باشه.به هر حال با وجود اینکه یه عده معتقدند که خیلی از مردم صلاحیت رای دادن نداشتند و با این وجود رای دادند،از نظر من حتی اگر هم اینطور باشه،این عده در هر دو دسته پخش بودند،پس باید به انتخاب مردم احترام گذاشت. و به همین دلیل مجدداً ارزو میکنم،که ایشون بتونن از فرصت چهار ساله ای که توسط مردم بهشون داده شده به بهترین و درست ترین نحو ممکن استفاده کنن.چون ممکنه دوباره این فرصت به ایشون داده نشه.قطعاً اگر آقای هاشمی هم انتخاب میشدند،این وظیفه ی همه ی مردم بود که براشون آرزوی موفقیت کنن،چه به ایشون رای داده بودند و چه نه،چون موفقیت ایشان ارتباط مستقیم با خود مردم داره.&lt;br /&gt;پ.ن.اینجا از ترکیب «به نظر من » خیلی استفاده شده،چون نظر من رو خواسته بودید.لطفاً حمل بر خودستایی نشه.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8009272-112015750248371252?l=sayehvasokoot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sayehvasokoot.blogspot.com/feeds/112015750248371252/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8009272&amp;postID=112015750248371252' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8009272/posts/default/112015750248371252'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8009272/posts/default/112015750248371252'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sayehvasokoot.blogspot.com/2005/06/blog-post_30.html' title=''/><author><name>sayeh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06990434091185614379</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8009272.post-111886353126053371</id><published>2005-06-15T12:24:00.000-07:00</published><updated>2005-06-15T12:34:56.086-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>تب انتخابات&lt;br /&gt;این روزها هر کسی رو میبینی،حرف از انتخابات میزنه،حتی به جرات میتونم بگم ،اگه کامنت های پست آخر من رو هم بررسی کنین،مشاهده میکنین که 100% نظر دهنده ها از من خواستند که راجع به انتخابات بنویسم.منم به خاطر توصیه های مکرر! تصمیم گرفتم که روی دوستان رو زمین نزنم و در این زمینه قلمی بزنم(وگرنه،عمراً راجع به مسائلی که سر رشته ای ازشون ندارم ، حرفی بزنم)&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;بله،چیزی به انتخابات نمونده،اما انتخاب چی یا کی،من که هنوز نفهمیدم.میگن انتخابات ریاست جمهوریه،اما این کاندیدهایی که من میبینم،به هر چیزی شبیه اندغیر از رئیس جمهور،حالا اگه انتخاب شاعر،هنرپیشه،کمدین و ..بود، شاید میشد یه کاری کرد،اما رئیس جمهور اصلح؟؟گمان نمیکنم. میدونی چیه ،شایدم مشکل اینجاست که من ملاک و معیار قبول صلاحیت یا رد صلاحیت یک نفر رو به عنوان کاندید ریاست جمهوری از سوی مقامات نمیدونم.یعنی حساب کتاباشون رو نمیدونم.ببینم،شرط سنی نداره؟آخه فکر کنم،قبول پست ریاست جمهوری احتیاج به یک فکر آزاد و باز داره،که بتونه در آن واحد چندین چیز رو باهم بررسی کنه و براشون تصمیم بگیره،یه ذهنی که همیشه آماده جهت گیری باشه،که از آدمهایی که سنشون بالاست یه همچین چیزی کمتر برمیاد،مگه اینکه کارهای شدید محاسبه ای داشته باشند تا اون سن.دیگه اینکه سواد سیاسی؟لازم نیست حتماً تحصیلات سیاسی داشته باشند؟ ازعلم مملکت داری، اقتصادو آمار و ارقام خبر داشته باشند؟لازم نیست نیازهای مردم،اعم از نیازهای روحی و روانی،اجتماعی،اقتصادی... رو به درستی تشخیص بدهند و براشون راه حل های کاربردی(تاکید میکنم،راه حل های کاربردی) پیشنهاد بدهند؟چرا اونهایی که شعار های عجیب غریب میدهند رو رد صلاحیت نمیکنن؟من نمیگم ،شعار ندن،اما وقتی یه نفر حرفهایی میزنه،که حتی کمهوش ترین آدمها هم میفهمند که این حرفها فقط در حد حرف میمونه و هیچ وقت به مرحله ی عمل نمیرسه، برای چی اون ادم رو که بعداً نمیتونه هیچ کارایی داشته باشه،از همون اول رد صلاحیت نمیکنن؟&lt;br /&gt;حالا مثلاً یه عده هم برای ریاست جمهوری کاندید شدند،تایید صلاحیتم شدند،چرا انقدر کلاس میذارند که ما برای جوونها و اشتغال و تحصیلات.... شون،هزار و یک برنامه ی رنگارنگ داریم؟بعد وقتی ازشون میخوان که راجع به یکی از برنامه هاشون توضیح بدند ،هیچ چیز روشنی رو ارائه نمیکنن؟یا انقدر آسمون ریسمون میکنن که آخر نمیفهمی چی گفتن؟غیر از اینه که میخوان،دو سوم جمعیت رو با خودشون همراه کنن؟ چرا وقتی حرف آزادی دادن میشه،بند میکنن به چادر و مقنعه و روسری؟میگن ما آزادی بیشتری میدیم؟حالا فرض هم بر این که اصلاً،حجاب رو هم از این حالت در بیارند و هر کی هر جور خواست توی جامعه حاضر بشه،هنوز دو تا مشکل هست،یکی اینکه آقایون هم میهن ما هنوز نتونستند با شلوار برمودا کنار بیان و هنوز وقتی یه خانم با شلوار کوتاه میبینن با خودشون درگیر میشن،وای به حال اینکه بخوان حجابم بردارند،اونوقت احتمالاً باید یه چندتا آمبولانس توی هر کوچه خیابونی به صورت اماده باش حضور داشته باشه که کشته مرده های ملت رو از تو خیابون جمع کنه.مشکل دیگه هم اینکه خوب ،حالا حجابم بردارند،الان شد آزادی؟ً تعریفمون از آزادی چیه؟اگه همینه ،که باید بگم واقعاً ملت قانعی هستیم ولی آگر یه چیزای دیگه ای هم در کنارش هست،برداشتن حجاب چند درصدشه؟که حالا با یه قول و قرار اینجوری دلمون رو خوش کنیم؟نه واقعاً،چهارتا کلمه حرف حساب که شعار نباشه و اونی باشه که واقعاً آدم ازشون انتظار داره ، کدومشون میزنن؟&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;لطفاً به منم در این زمینه اطلاعات بدهید،پیشاپیش از زحمات شما کمال تشکر را دارم.(نقطه)&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8009272-111886353126053371?l=sayehvasokoot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sayehvasokoot.blogspot.com/feeds/111886353126053371/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8009272&amp;postID=111886353126053371' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8009272/posts/default/111886353126053371'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8009272/posts/default/111886353126053371'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sayehvasokoot.blogspot.com/2005/06/100.html' title=''/><author><name>sayeh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06990434091185614379</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8009272.post-111825780505803025</id><published>2005-06-08T12:09:00.000-07:00</published><updated>2005-06-08T12:10:05.066-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>هرگاه به اعماق زندگانی برسید،&lt;br /&gt;زیبایی را در همه چیز میابید&lt;br /&gt;حتی در چشمهایی که زیبایی را نمی بینند.&lt;br /&gt;زیبایی،&lt;br /&gt;گمشده ی ما است&lt;br /&gt;که در طول زندگانی آن را جستجو میکنیم.&lt;br /&gt;و هر چه جز این باشد،&lt;br /&gt;شکلی از انتظار است.&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;آن که بتواند انگشتان خود را بر روی خطی نهد که جدا کننده ی خیر و شر باشد،&lt;br /&gt;حقیقتاً می تواند جامه ی خداوند را لمس کند.&lt;br /&gt;اگر دل شما آتشفشان باشد،&lt;br /&gt;پس چگونه انتظار دارید گل ها در دست هایتان بشکفند؟&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;آیا عجیب نیست که دوست دارم مردم مرا فریب دهند تا به آنان که میپندارند از فریبشان غافلم،بخندم؟&lt;br /&gt;جبران&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8009272-111825780505803025?l=sayehvasokoot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sayehvasokoot.blogspot.com/feeds/111825780505803025/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8009272&amp;postID=111825780505803025' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8009272/posts/default/111825780505803025'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8009272/posts/default/111825780505803025'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sayehvasokoot.blogspot.com/2005/06/blog-post.html' title=''/><author><name>sayeh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06990434091185614379</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8009272.post-111713474150510023</id><published>2005-05-26T12:11:00.000-07:00</published><updated>2005-05-26T12:12:21.513-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>بعد از اپیدمی شدن افسردگی،چند تا چیز دیگه بدجوری مد روز شدن،سکته،سرطان،طلاق.هر طرف رو که نگاه میکنی اقلاً یکیشون به چشمت میخوره،نمیخوره؟&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;این داستان:سه تفنگدار در کافینت&lt;br /&gt;با شرکت:خودم و دو تا از دوستام&lt;br /&gt;بازیگران مهمان:یه خانومه با همسرش&lt;br /&gt;دیگر بازیگران(به قول معروف سیاهی لشکرها) به ترتیب ایفای نقش:مسئول کافینت،چند تا پسر بیکار،کسبه،رهگذران و دیگر عزیزانی که ما را یاری کردند.و با تشکر از خانواده ی محترم رجبی!!!&lt;br /&gt;داستان از اینجا شروع میشه که یک استاد علاقه مند به باسواد کردن دانشجویان ،دانشجویانش رو وادار!!!به تحقیق و پژوهش میکنه.در این میان سه دانشجوی علاقه مند(البته به گرفتن نمره)در پی انجام تحقیقات به کافینتی مراجعه میکنند و اینک ادامه ی داستان:&lt;br /&gt;توی کافینت دو تا صندلی خالی بیشتر نبود به همین دلیل مسئول کافینت ایثار کرد و صندلی خودشون رو با اصرار زیاد به سه تفنگدار(ما) پیشنهاد کرد ،که البته ما هم به این راحتی نپذیرفتیم و تا جائیکه میشد از قبول آن اجتناب کردیم اما درست درهمان لحظه هایی که از او اصرار و از ما انکار بود آقایان مذکور!!اظهار لطف! کرده و خودشون رو در مساله دخالت دادند و با سخنانی که ایراد فرمودند باعث ایجاد یک سری زد و خوردهای کلامی شد و ما برای ایجاد سکوت وحفظ امنیت اجتماعی مجبور به امضای قطعنامه!شدیم و صندلی تسلیمی را به همراه پرچم سفید صلح پذیرا شدیم.(در خلال همین ماجراها همسر خانومه به یک سری مسائل و مشکلات نتی برخورد کرده بود که دوستم مشغول حل اونها بود و این آغاز آشنایی ما بود)بعد از برقراری صلح و آرامش،هر صدای به ظاهر آرامی هم، آرامش خاطر ما رو خدشه دار و توجه ما رو به خودش معطوف میکرد چه برسه به صداهای بلند و خاص (ما هم که حساس!!!).&lt;br /&gt;بله ،درست حدس زدید.(اصلاً حدس زدید؟)درباره ی همون خانوم و آقا صحبت میکنم،از نحوه ی حرف زدنشون با هم کاملاً مشخص بود ،مشکلی وجود داره و این وضوح وجود مشکل(به ترکیب لغوی توجه کنید)، توجه ما رو به خودش جلب کرد،از حرفهاشون میشد فهمید که منتظر اومدن یه ایمیل مهم ،شامل یک سری اطلاعات خاص بودند که ظاهراً، هنوز نیومده بود.بالاخره،خانومه طاقت نیاورد و سر دردودلش باز شد که،بله...متاسفانه به تازگی سرطان گرفته و قرار بوده یه سری اطلاعات راجع به بیماریش و نحوه ی درمانش براش بفرستند.بنده ی خدا خانومه،خودش میگفت احساس بیماری نمیکنه،اما اگه نظر منو بخوای از برخوردش و طرز حرف زدنش کاملاً معلوم بود که شدیداً شوکه شده و بدجوری ترسیده،به خاطر همینم ،هرچند کار زیادی از دستمون برنمی اومد،ولی هر کدوممان سعی کردیم بنابر توانائیمون بهش کمک کنیم،مثلاً اون یکی دوستم توی اینترنت گشت و براش یه سری مطلب دررابطه با بیماریش پیدا کرد و من و این یکی دوستم هم سعی کردیم با صحبت های دلگرم کننده مان!خانومه رو به درمان شدن امیدوار کنیم(البته از اونجایی که حرفهای ما اساساً حرفهای پرانرژی داریه!!!میدونستیم که مثل همیشه! تاثیر گذارهم هست، به همین دلیل این امر خطیر را ما بر عهده گرفتیم).اما میدونی یه چیزی توی حرفهای آقاه توجه من رو به خودش جلب کرد اونم این بودش که میگفت ،خارج از ایران(آخه آقاه آلمان زندگی میکرد) وقتی یکی بیمار میشه خانواده اش ازش حمایت میکنند و سعی میکنن بهش امیدواری و آرامش بدن ،اما تو ایران برعکسه،وقتی یه نفر مریض میشه انقدر خانواده اش خودشون رو میبازند که تازه خود مریضه باید بیاد بهشون روحیه بده.خدایی راست میگفتا نه؟حالا به خارج از کشورش کاری دارم اما توی ایران دقیقاً همینطوره،یک خرده نگاه کنیم حتماً نمونه هاش رو اطراف خودمون میبینیم.لازم به ذکر است که این مطلب با یک ماه تاخیر نوشته شده.&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;اینقدر خسته ام که نگو،هزارتا کار نصفه و ناقص مونده رو دستم،کاش میشد 24 ساعت ،زمان متوقف شه،اونوقت به یه عالمه از کارام میرسیدم،یا اینکه حداقل میخوابیدم .&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8009272-111713474150510023?l=sayehvasokoot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sayehvasokoot.blogspot.com/feeds/111713474150510023/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8009272&amp;postID=111713474150510023' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8009272/posts/default/111713474150510023'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8009272/posts/default/111713474150510023'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sayehvasokoot.blogspot.com/2005/05/blog-post_26.html' title=''/><author><name>sayeh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06990434091185614379</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8009272.post-111670308970811578</id><published>2005-05-21T12:10:00.000-07:00</published><updated>2005-05-21T12:18:09.713-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>بچه ی خسته مونده ،حرفی واسش نمونده.&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;و روزی دانستیم تو هم خواهی دانست که زمان جاودان بودن همه چیز را نفی میکند،پوسیدگی بر هر آنچه پنهان شده است دست میابد،و افسوس به جا میماند.............&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8009272-111670308970811578?l=sayehvasokoot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sayehvasokoot.blogspot.com/feeds/111670308970811578/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8009272&amp;postID=111670308970811578' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8009272/posts/default/111670308970811578'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8009272/posts/default/111670308970811578'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sayehvasokoot.blogspot.com/2005/05/blog-post_21.html' title=''/><author><name>sayeh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06990434091185614379</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8009272.post-111565588735872248</id><published>2005-05-09T09:24:00.000-07:00</published><updated>2005-05-11T12:17:21.516-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>آقا دیدی بعضی وقتها یه حرف رو مجبوری هزار دفعه به یه نفر بزنی هر چیم میگی متوجه نمیشه؟؟؟؟؟؟؟خیلی سخته واقعاً،اولش هی خودت رو حفظ میکنی،هی با قربونت برم فدات شم جواب میدی،هی ناز میکشی و حرفت رو به هزار و چهار زبون زنده و مرده ی دنیا ترجمه میکنی و به خورد طرف میدی،اما انگار نه انگار که این آدم اصلاً چیزی توو عمرش خورده ،هر چی به خوردش میدی مثل این بچه هایی که هنوز دندون درنیاوردن و بلد نیستن غذا بخورن همه رو میریزه بیرون اونم نه اون چیزی که تو گذاشتی توی دهنش، اون چیزی رو که از دهنش در میاد میده بیرون.&lt;br /&gt;اصلاً انگار دو تا گوششون دروازه است!این وسط بین این دو تا دروازه هم، تعطیلی رسمی اعلام کردند،مغازه ها هم کرکره رو کشیدند و تعطیل.حرف از این گوش میاد از اون گوششون میره بیرون بدون اینکه از حجره های مغز عبور کنه.&lt;br /&gt;مرحله دوم،کار به خشانت کشیده میشه،سعی میکنی که حرفهات رو بزنی خیلی روشن و واضح،انقدر که هیچ جای ابهامی باقی نمونه براش،تو این مرحله از قربونت برم فدات شم هم دیگه هیچ خبری نیست.تمام ته مونده ی انرژیت رو به کار میگیری تا حرفت رو بفهمه و بتونی بفهمانی بهش.آقا خلاصه تمام آبا و اجدادت میان جلوی چشمانت رژه میرند و هزارو هشت بار آرزو میکنی که ای کاش تو هم با اونها راهی سرای باقی شده بودی .....&lt;br /&gt;مرحله سوم،تغییر تیپ شدید و غیر قابل باور!موهایی که تا دیروز صاف بود و یه اندک موجی داشتند،امروز انگار که با سیخ کباب رفیق شدند و رفیق نابابم اغفالشون کرده و اینام برای اینکه رسوا نشن همرنگ جماعت شدند! و به طرزی باور نکردنی،جوگیر شدند و سیخ مثل چکش!!! ایستادند.احتمالاً دستها هم در حالتی قرار گرفته که نشون میده پنجه های محترم در آرزوی نشستن بر روی گلوی مبارک طرف مقابل مونده اند و باز هم همان حکایت همیشگی......&lt;br /&gt;اما اینبار نه مثل دو بار قبل،بلکه با یک زبان اشاره،که البته خیلی وقتها بیشتر از بقیه ی زبونا کارگر می افته، و طرف به حرف میاد با واژه های خیلی ساده ای مثل آی و وای ...و با این روش معمولاً طرف حرفت رو میفهمه،البته این مرحله زمانی به وقوع می پیوندد که اون دو مرحله ی قبل رو با تندرستی سپری کرده باشی،مویی به سرت و توانی در بازوهات مونده باشه،والا این مرحله جای خودش رو میده به پیشقدم شدن برای خدمت کردن در امین آباد وآسایشگاههای روانی ....&lt;br /&gt;خلاصه این تازه موقعی هستش که فقط با یه نفر از این موجودات هوشمند درگیری ،خدا به فریادت برسه اگه این تعداد ضریبم پیدا کنه.&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;غرض اینکه اگه یهو دیدین از ما خبری نشد کمپوت فراموشتون نشه،لازم میشه،در مورد مرحله سوم هر حالتش هم که اتفاق بیفته،کمپوت از اجزای لاینفکه!خدا قوت...&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8009272-111565588735872248?l=sayehvasokoot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sayehvasokoot.blogspot.com/feeds/111565588735872248/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8009272&amp;postID=111565588735872248' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8009272/posts/default/111565588735872248'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8009272/posts/default/111565588735872248'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sayehvasokoot.blogspot.com/2005/05/blog-post.html' title=''/><author><name>sayeh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06990434091185614379</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8009272.post-111462794753610991</id><published>2005-04-27T11:51:00.000-07:00</published><updated>2005-04-27T12:00:32.773-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;strong&gt;فیلم،سایه،سیاست &lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;دوباره فیلم دیدم،«فقر و فحشا»،نمیدونم تو هم دیدی یا نه،اگه ندیدی توصیه نمیکنم بهت که بری سی دی اون رو تهیه کنی،به خاطر اینکه برای دیدنش و فهمیدن جریانش فقط کافیه ، یه صبح تا شب توی خیابونهای شهر پرسه بزنی،بالای شهر و پایین شهرم نداره، هر جایی که بایستی یه قسمتش رو میبینی،واقعاً تاسف آوره. مخصوصاً،اگه همون موقع ها که این صحنه هارو میبینی،خبرهای شعبده بازی و غیب کردن میلیاردها تومان پول بی زبان هم به گوشِت رسیده باشه!&lt;br /&gt;ببینم،کی باید جواب گوی این همه بدبختی باشه؟کدوم یکی از مسئولین؟دل آدم از این میسوزه که هیچکس هم مسئولیت این فجایع و چاره اندیشی برای اونها رو قبول نمیکنه،اگرم از هرکدومشان بخوای که یه فکری به حال آدمها کنن،حالا نه همه ی آدمهایی که افتادن تو راه خلاف ،اقلاً اونایی که از شدت فقر و نداری، دارند به سمت خلاف کشیده میشن رو دریابن،میگن «مگه یکی دوتان؟؟تعدادشون خیلی زیاده،کلی بودجه میخواد...»آخه بابا ،مسلمون! بالاخره باید از یه جایی شروع کنی که جلوی رشد بی رویه اش رو بگیری ،شمایی که داری تو سرزمینی زندگی میکنی که ادعات میشه مسئولینش علیوار زندگی میکنن ،چرا فکر یه خیاط نمیکنی تا سوراخ جیب آقایون رو که روش صافی میلیاردی و میلیونی داره و کمتر از اون ازش رد نمیشه رو بدوزه؟ میدونی چقدر مشکلات حل میشه؟اقلاً هر چی باشه از درست کردن خانه های عفاف! و دادن کارت سلامت موثرتره.توی این فیلم یه خانومی رو نشون میده که به خاطر خریدن گوشت برای بچه هاش تن به خودفروشی میده، حالا این فقط یه نمونه اش هستش،هزاران دیگرش هم همین اطراف کنار گوش خودمون هست،یکی به خاطر خرج درمان بیماری بچه اش ،یکی به خاطر داشتن سرپناه،یکی به خاطر.....من اصلاً نمیگم این آدمها کار درستی میکنن یا نه،سواره چه خبر از حال پیاده داره؟یک عده میگن که اینا همش بهانه است وگرنه برای تهیه پول راههای دیگری هم هست،اما من میگم ،چرا باید توی یک مملکت اسلامی،حتی بهانه ای برای این چیزها وجود داشته باشه.اگرمیگن علی حساب روشنایی چراغ بیت المال رو هم داشت،این بیحساب کتابی،ثمره ی چه جور حکومت علیواریه؟ بالاخره کی قراره این اوضاع رو درست کنه و کِی،خدا عالمه.....&lt;br /&gt;میگن،صبح روز انتخابات،آرا شمرده و کاندیدا انتخاب شده،پس دیگه چه فایده که بریم دستامون و شناسنامه مون رو جوهری کنیم؟از یه طرفم میگن،حتی اگه یک سر سوزنم ،مردم در انتخابات شریک باشند،وظیفه ی انسانیشون هستش که توی انتخابات شرکت کنن و برای سرنوشت خودشون تصمیم بگیرند... راستش، من نمیدونم ،اصلاً باید چه کسی رو انتخاب کرد،اما میدونم که باید اقلاً چند تا شرط داشته باشه،یکی اینکه خودش گرسنه نبوده باشه که تا به مسند قدرت نشست فقط بخواد شکم خودش رو پر کنه،دوم اینکه درد آدمها رو درک کنه و نه تنها اینکه درک کنه بلکه درد اونها رو درد خودش بدونه و سوم اینکه حرفهای تازه ای برای گفتن و نقشه های نوئی برای عمل کردن داشته باشه ،چون اگه قرار بود کاربا روشهایی که قبلاًبوده درست بشه تا حالا درست شده بود و....به نظر شما یک همچین آدمی پیدا میشه؟&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8009272-111462794753610991?l=sayehvasokoot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sayehvasokoot.blogspot.com/feeds/111462794753610991/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8009272&amp;postID=111462794753610991' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8009272/posts/default/111462794753610991'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8009272/posts/default/111462794753610991'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sayehvasokoot.blogspot.com/2005/04/blog-post_27.html' title=''/><author><name>sayeh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06990434091185614379</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8009272.post-111348234512316275</id><published>2005-04-14T05:37:00.000-07:00</published><updated>2005-04-14T05:39:05.123-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>نه تو میمانی،نه اندوه و نه هیچ یک از مردم این آبادی.&lt;br /&gt;به حباب نگران لب یک رود قسم&lt;br /&gt;و به کوتاهی آن لحظه ی شادی که گذشت&lt;br /&gt;غصه هم خواهد رفت..&lt;br /&gt;آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند&lt;br /&gt;لحظه ها عریانند&lt;br /&gt;به تن لحظه ی خود جامه ی اندوه مپوشان، هرگز&lt;br /&gt;تو به آینه&lt;br /&gt;نه&lt;br /&gt;آینه به تو خیره شده است&lt;br /&gt;تو اگر خنده کنی او به تو خواهد خندید&lt;br /&gt;و اگر بغض کنی&lt;br /&gt;آه از آینه دنیا که چه ها خواهد کرد&lt;br /&gt;گنجه ی دیروزت پر شد از حسرت و اندوه و چه حیف&lt;br /&gt;بسته های فردا همه ای کاش ای کاش&lt;br /&gt;ظرف این لحظه ولیکن خالیست&lt;br /&gt;ساحت سینه پذیرای چه کس خواهد بود؟&lt;br /&gt;غم که از راه رسید&lt;br /&gt;درِاین سینه بر او باز مکن&lt;br /&gt;تا خدا یک رگ گردن باقیست&lt;br /&gt;تا خدا مانده به غم وعده ی این خانه مده....&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;نبض زندگی هنوز میزند.......&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8009272-111348234512316275?l=sayehvasokoot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sayehvasokoot.blogspot.com/feeds/111348234512316275/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8009272&amp;postID=111348234512316275' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8009272/posts/default/111348234512316275'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8009272/posts/default/111348234512316275'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sayehvasokoot.blogspot.com/2005/04/blog-post.html' title=''/><author><name>sayeh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06990434091185614379</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8009272.post-111125059371763708</id><published>2005-03-19T08:39:00.000-08:00</published><updated>2005-03-19T08:43:13.716-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>آنگاه ستاره شناسی گفت:ای استاد،درباره ی زمان چه میگویی؟&lt;br /&gt;و او پاسخ داد:شما میخواهید زمان را که بی اندازه و اندازه ناپذیر است ،اندازه بگیرید.&lt;br /&gt;میخواهید رفتارتان و حتی روح تان را از روی ساعت ها و فصل ها راه ببرید.&lt;br /&gt;از زمان رودخانه ای میسازید و در کنارش می نشینید تا گذر آن را تماشا کنید.&lt;br /&gt;اما آنچه در وجود شما بی زمان است،از بیزمان بودن زندگی آگاه است و میداند که دیروز خاطره ی امروز است و فردا رویای امروز.&lt;br /&gt;و آن روحی که در درون شما میخواند و می اندیشد هنوز در دایره ی همان نخستین لحظه ای ست که ستاره ها را در آسما پراکند.&lt;br /&gt;کیست از میان شما که احساس نکند توانایی مهرورزیدنش بی پایان است؟&lt;br /&gt;و با این همه کیست که احساس نکند آن مهر،گرچه بی پایان است ،در مرکز وجودِ او در بند مانده و در گردش نیست-گردش از مهراندیشه ای به مهر اندیشه ای و از مهرکاری به مهرکاری دیگر؟&lt;br /&gt;و آیا زمان هم مانند مهر تقسیم ناپذیر و بیمکان نیست؟&lt;br /&gt;اما اگر ناگزیر باید زمان را در اندیشه ی خود با فصل ها اندازه بگیرید،پس بگذارید که هر فصلی همه ی فصل های دیگر را دربر بگیرد،و بگذارید که امروز گذشته را با یاد در بربگیرد و آینده را با رغبت.&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;امسال هم با همه ی کاستی هاش،تلخی ها و شیرینی هاش بالاخره تموم شد.نبودن آدمهایی که پارسال بودند و امسال نیستند،به یادم میاره که عمر چه زود میگذره !یادم هست که یکبار به دوستی گفتم:" زمان چه زود میگذره" با تعجب به من نگاه کرد و گفت :"ما هستیم که زود میگذریم نه زمان."آخرین دقایق سال رو سپری میکنیم به این امید که سال نو بِه از امسال و سالهای رفته باشه.توی این لحظه ها آرزو میکنم :آرزو میکنم که تن همه سالم باشه و قلب ها مهربان و رئوف،و جهان در زیر سایه ی صلح و آرامش قرار بگیره و امیدوارم که امسال مثل هر سال معنی جمله هایی از این دست "همسایه ات را همچون خودت دوست بدار"و "هر چه برخود میپسندی بر دیگران هم بپسند"رو فراموش نکنیم.آمین&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;یا مقلب القلوب والابصار...... یا مدبر اللیل و النهار.... یا محول الحول و الاحوال ....... حول حالنا الی احسن الحال&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8009272-111125059371763708?l=sayehvasokoot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sayehvasokoot.blogspot.com/feeds/111125059371763708/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8009272&amp;postID=111125059371763708' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8009272/posts/default/111125059371763708'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8009272/posts/default/111125059371763708'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sayehvasokoot.blogspot.com/2005/03/blog-post_19.html' title=''/><author><name>sayeh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06990434091185614379</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8009272.post-111071871038480943</id><published>2005-03-13T04:57:00.000-08:00</published><updated>2005-03-13T04:58:30.386-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>روزگاری در شهر دوردستی به نام ویرانی،پادشاهی حکومت میکرد که هم توانا بود و هم دانا.مردمان از توانایی اش میترسیدند و به سبب دانایی اش دوستش میداشتند.&lt;br /&gt;در میان این شهر چاهی بود که آب سرد و زلالی داشت و همه ی مردم شهر از آن می نوشیدند،حتی پادشاه و درباریانش ،زیرا که چاه دیگری نبود.&lt;br /&gt;یک شب هنگامی که همه در خواب بودند،جادوگری وارد شهر شد و هفت قطره از مایع شگفتی در چاه ریخت و گفت«از این ساعت به بعد هرکه از این آب بنوشد دیوانه می شود.»&lt;br /&gt;بامداد فردا همه ی ساکنان شهر،به جز پادشاه و وزیرش،از چاه آب نوشیدند و دیوانه شدند،چنانکه جادوگر گفته بود.&lt;br /&gt;آن روز مردمان در کوچه های باریک و در بازارها کاری نداشتند جز اینکه با هم نجوا کنند«پادشاه ما دیوانه است.پادشاه ما و وزیرش عقلشان را از دست داده اند.یقین است که نمی توانیم به حکومت پادشاه دیوانه تن دردهیم.باید او را سرنگون کنیم.»&lt;br /&gt;آن شب پادشاه فرمود تا یک جام زرین از آب چاه پر کنند.وقتی که جام را آوردند،از آن نوشید و به وزیرش داد تا او هم بنوشد.&lt;br /&gt;از آن شهرِ دوردستِ ویرانی غریو شادمانی برخاست،زیرا که پادشاه و وزیرش عقلشان را بازیافته بودند.&lt;strong&gt;جبران&lt;/strong&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8009272-111071871038480943?l=sayehvasokoot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sayehvasokoot.blogspot.com/feeds/111071871038480943/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8009272&amp;postID=111071871038480943' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8009272/posts/default/111071871038480943'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8009272/posts/default/111071871038480943'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sayehvasokoot.blogspot.com/2005/03/blog-post_13.html' title=''/><author><name>sayeh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06990434091185614379</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8009272.post-111036776308674842</id><published>2005-03-09T03:28:00.000-08:00</published><updated>2005-03-09T03:29:23.086-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>میدونی؟دارم فکر میکنم که مشکلات آدم چند دسته اند.یکی مشکلاتی که خودت به وجود میاری،حالا یا از روی ناآگاهی یا هرچی.که معمولاً برای اونها راه حلی وجود داره.یعنی هرچقدرم ، مشکلی که ایجاد شده بزرگ باشه،درسته ممکنه یه کم از نظر زمانی طول بکشه ولی بالاخره قابل جبرانه(البته اکثراً، نه همیشه).یک دسته ی دیگه هم مشکلاتیند که دیگران یا شرایط برات پیش میارند.این یکی جبرانش یه خرده سختتره ولی محال نیست.خودت با تمام وجودت ، از همه ی توانت استفاده میکنی ،شده با حرف ،زور،پول.................بالاخره میشه یه کاریش کرد.اما یه وقتهایی یه مشکلاتی هست که نه خودت مقصری، نه شرایط، نه دیگران،نه کفاره ی گناهه نه........اما تو باهاش درگیر میشی یه عمر.یه عمر توی دلت نگهش میداری چون میدونی از هیچکس هیچ کاری ساخته نیست .یه بار با خودت فکر میکنی "این باعث میشه که تو به خدا نزدیکتر بشی و مطمئن باشی که هیچ قادری قدرتمندتر از خدا نیست"،اما گاهیم تو رو تا مرز جنون میرسونه،تا اونجایی که "به زمین و زمان و خودت و دیگران ،حتی خدا بد و بیراه میگی.به خاطر اینکه میبینی هیچ کاری نه از دست تو برمیاد و نه کس دیگه و بازهم میبینی که فقط خداوند قادر مطلقه."به نظر من آدم هزارتا از مشکلات دو دسته ی اول داشته باشه ،یک دونه از این دسته ی آخر نداشته باشه به خاطر اینکه همون یه دونه کافیه که هم آدم دینش رو از دست بده و هم دنیاش رو.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8009272-111036776308674842?l=sayehvasokoot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sayehvasokoot.blogspot.com/feeds/111036776308674842/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8009272&amp;postID=111036776308674842' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8009272/posts/default/111036776308674842'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8009272/posts/default/111036776308674842'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sayehvasokoot.blogspot.com/2005/03/blog-post_09.html' title=''/><author><name>sayeh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06990434091185614379</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8009272.post-110976652190917933</id><published>2005-03-02T04:25:00.000-08:00</published><updated>2005-03-02T04:28:41.910-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>داشتن یا نداشتن ؟مسئله اینست!(یا دپرس ، سرماخوردگی روحی).&lt;br /&gt;امروز داشتم با خودم فکر میکردم که بعضی وقتها دو تا حس کاملاً متفاوت میتونن،یک نتیجه رو به دنبال داشته باشند.مثلاً اینکه همه میدونیم که عمده ی آدمها رویاهایی دارند که با انها زندگی میکنن،با فکر اونها شبها به خواب میرند و با امید رسیدن به اونها چشم باز میکنن.یه عده ی معدودی از آدمها هم هستند که بدون اینکه هیچ رویایی در سر داشته باشند زندگی میکنن.(البته به نظر من ،فقط فکر میکنن که زندگی میکنن).&lt;br /&gt;دسته ی دوم معمولاً آدمهای منجمدی هستند ،که اگه خوب نگاهشون کنی ،میبینی که نه رمقی توی چشمهاشون هست و نه نشاطی روی گونه هاشون.صبح با خمیازه از خواب بیدار می شوند،شروع به کار میکنن،با آدمها ارتباط برقرار میکنن،در حالی که خمیازه میکشند،از سرِکار به خانه برمی گردند و خودشون رو برای خواب آماده میکنن،در حالی که هنوز خمیازه میکشند و از خواب آلودگی روی پاشون بند نمیشن.(البته یه عده ای هم فقط میزنن به تفریح و خوشگذرانی و بی خیالی و وقت تلف کردن،خوب اینم یه نوع از انواع متنوع بی برنامه ای و بی هدفی و خواب آلودگیه دیگه.)اما چیزی که مشخصه اینه که بعد از یه مدت هر کدومشان به مرز اشباع شدن میرسند و بعد از اون .......به یه عده انسان افسرده تبدیل میشن،فقط راهِ رسیدن به این مرز برای هرکدام متفاوته.&lt;br /&gt;در مورد دسته ی اول هم خیلی وقتها شاهدِ حضور یک سری انسانهای افسرده بودیم و هستیم که معمولاً این افسردگی به علت نرسیدن به آرزوها پیش میاد،که خود صورتهای مختلفی دارد. مثلاً اینکه گاهی انسان عادت میکند که همیشه در آرزوی رویاهاش باقی بماند و با این تصور که رویاها دست نیافتنی هستند ،حتی اگر موقعیتی برای دستیابی به آن برایش فراهم شود ،به خاطر ترس از دست دادن رویا !از آن موقعیت استفاده نمی کند و ترجیح میدهد رویای تحقق نیافته را داشته باشد چون با آن خو گرفته و برایش آشناست تا رویای تحقق یافته.و همین از دست دادن موقعیت ها دلیلِ افسردگی او میشود.بعضی دیگر از آدم ها هم تصور میکنند که برای رسیدن به رویاهایشان باید یک سری قید و بند ها را از بین ببرند،که این قیود معمولاً شامل قید های اجتماعی و مذهبی میشود.از آنجایی که انسان در اجتماع زندگی میکند،شکستن قیود اجتماعی که بر او، اجبار میشود بسیار سختتر است از شکستن قیدهای مذهبی است.بنابراین با شکستن این مرزها ،پشتوانه ی معنوی خود را به عنوان یک نقطه ی امیدواری الهی از دست میدهد و دچار یاس وبه دنبال آن افسردگی می شود.در حالی که الزاماً نباید برای رسیدن به اهداف ایده آلی خود قیدها را برداشت،بلکه حتی گاهی لازم است که یک سری قیودِ دیگر را هم بپذیریم و در محدوده آنها زندگی کنیم(نمی دونم تا به حال چقدر به این مسئله دقت کردید،اما خیلی از آدمهایی که خلاف های خیلی سنگین میکنن ،تا قبل از آشکار شدن آن ،از نظر جامعه چهره های موجهی داشتند.)&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8009272-110976652190917933?l=sayehvasokoot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sayehvasokoot.blogspot.com/feeds/110976652190917933/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8009272&amp;postID=110976652190917933' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8009272/posts/default/110976652190917933'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8009272/posts/default/110976652190917933'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sayehvasokoot.blogspot.com/2005/03/blog-post.html' title=''/><author><name>sayeh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06990434091185614379</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8009272.post-110945251954329724</id><published>2005-02-26T13:13:00.000-08:00</published><updated>2005-02-26T13:15:19.593-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>گاهی وقتها بد نیست آدم به یه سری یادداشت های قدیمیش سری بزنه و یه بار دیگه اونها رو با خودش مرور کنه،مخصوصاً یادداشت هایی که یه زمانی ادعا میکرده که همه رو از حفظ شده.آخه میدونی،تو رو نمیدونم اما من اینجوریم،هر چقدر ادعا کنم که یه چیز رو بیشتر میدونم ،کمتر ازش استفاده میکنم.البته احتمالاً فقط من اینجوری نیستم خیلیها به این درد گرفتارند.میدونی مثل چی میمونه؟؟مثل وقتهایی که قراره ازت امتحان بگیرند،بار اول درست رو میخونی میری سر امتحانت که میبینی بله،امتحان یک هفته به تاخیر افتاده ،حالا اگه خوب نخونده باشی که ذوق میکنی و برمیگردی ولی اگه نه.... خلاصه این دفعه هم میخونی ،روز امتحان که میشه همون آش و همون کاسه،یک هفته دیگه تاخیر همان،نخوندن درس یک بار دیگه همان،با بیحوصلگی سوالهارو خوندن و سر سری جواب دادن و به عبارتی خراب کردن امتحان هم همااااااان.به هرحال این چند وقته احساس کردم بد نیست به صندوقچه ی قدیمیم*یه سری بزنم و ته مانده گذشته ها رو زیر و رو کنم(چیزهایی که یه زمانی از بر بودم)،توی اونها به این جمله برخوردم که از توماس کارلیل هستش«وظیفه ی اصلی ما دیدن آنچه که در دوردستهای نامشخص واقع شده نیست،بلکه فقط انجام کاری است که در نزدیکترین فاصله از ما قرار دارد»&lt;br /&gt;آیه 118انجیل:و امروز روزی است که خداوند آن را خلق کرده است.بگذارید از بودن در آن خوشحال باشیم و آن را با شادی سپری کنیم.&lt;br /&gt;*آخه منم مثل مادربزرگها یه صندوقچه ی اسرار !دارم.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8009272-110945251954329724?l=sayehvasokoot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sayehvasokoot.blogspot.com/feeds/110945251954329724/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8009272&amp;postID=110945251954329724' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8009272/posts/default/110945251954329724'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8009272/posts/default/110945251954329724'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sayehvasokoot.blogspot.com/2005/02/blog-post_26.html' title=''/><author><name>sayeh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06990434091185614379</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8009272.post-110933801058113438</id><published>2005-02-25T05:22:00.000-08:00</published><updated>2005-02-25T05:26:50.583-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>بعد از بیست و چند سال زندگی و زحمت های پی در پی پدر و مادرم برای تربیت من ،متاسفانه من هنوز با کلمات و کاربرد آنها مشکل دارم.به این معنی که تعداد زیادی از اونها رو به خاطر جبر زمان و مکان استفاده میکنم.مثلاً بعضی وقتها از خیلی از واژه ها و عبارات خوشم نمیاد و دوست ندارم که ازشون استفاده کنم ولی مجبور به استفاده ازشون میشم،مثل جمله های دوپهلو و کنایی و.....گاهی هم به بعضی از کلمه ها اصلاً اعتقاد ندارم اما برای اینکه بتونم منظورم رو به بقیه ی آدمها منتقل کنم، لازمه که ازشون استفاده کنم،مثل دو تا کلمه "همه"و "هیچ"،توی دنیایی که قطعیت وجود ندارد،غیر از در یک مورد،این دوتا کلمه نباید اساساً کاربرد زیادی داشته باشد ،(مگه اینکه خیلی از مسائل رو با بی عدالتی نگاه کنیم)گاهیم مجبورم از بعضی تعارفات استفاده کنم،که خیلی دل خوشی ازشون ندارم،مثلِ ِ ِ ِ ِِ ِ ِدیدین وقتی یه چیز قشنگی میخرید،یکی خریدتون رو مورد تایید قرار میده ومثلاً بهتون میگه چقدر قشنگه ،معمولاً چی جواب میدین؟چشمهاتون قشنگ میبینه!!!اولاً که زیبایی یه امر کاملاً نسبی و سلیقه ایه،(حالا بعضی از آدمها سلیقه شان همه پسندتره)انسانم که زیبا دوسته ،تا حالا شده یه چیزی به نظرتون زشت بیاد و نامناسب ،اما بخریدش؟مسلماً نه.پس اینکه گاهی بعضی چیزها از طرف یه عده ای تائید بشه یا تکذیب بشه فقط نشون میده که چقدر سلیقه ی یه آدم به ما نزدیکه یا بالعکس،نه اینکه نشان دهنده چشم زیبا بین!طرف باشه.( متاسفانه یا خوشبختانه!بنده همیشه درزمینه پاسخگویی به تعارفات کم آوردم )&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8009272-110933801058113438?l=sayehvasokoot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sayehvasokoot.blogspot.com/feeds/110933801058113438/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8009272&amp;postID=110933801058113438' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8009272/posts/default/110933801058113438'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8009272/posts/default/110933801058113438'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sayehvasokoot.blogspot.com/2005/02/blog-post_25.html' title=''/><author><name>sayeh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06990434091185614379</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8009272.post-110837005810776146</id><published>2005-02-14T00:31:00.000-08:00</published><updated>2005-02-14T00:36:55.896-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;strong&gt;پرسش(اطلاع به من رساني) عمومي!!!!&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;اين همه تعطيلي ،خيلي خستم كرده،حوصله ام رو هم سر برده ،يعني اين تعطيلات طولاني فقط براي يه هفته برف اومدنه؟؟قربون بزرگي خدا برم،نه به سالهاي پيش كه زمستون مي اومد و ميرفت ، يه ذره برف نمي اومد ،نه به حالا كه اومدن برف تبديل شده به بحران برف.از شما چه پنهون ما ديشب مهمون داشتيم نشد كه بشينم،اون برنامه ي تلويزيون را كه راجع به بحران برف بود، ببينم،از بقيه وسايل ارتباط جمعي!هم خبر ندارم،به خاطر همين نتونستم بفهمم دقيقا برف چه كرده با ما.شما ميدونين؟؟&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8009272-110837005810776146?l=sayehvasokoot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sayehvasokoot.blogspot.com/feeds/110837005810776146/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8009272&amp;postID=110837005810776146' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8009272/posts/default/110837005810776146'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8009272/posts/default/110837005810776146'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sayehvasokoot.blogspot.com/2005/02/blog-post_14.html' title=''/><author><name>sayeh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06990434091185614379</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8009272.post-110823928906772207</id><published>2005-02-12T12:11:00.000-08:00</published><updated>2005-02-14T00:39:29.626-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>از هر دين و مذهبي كه باشي ،مسلمان ،مسيحي ،بودايي،زرتشتي و .... و هر دين ديگري ،چه از سوي عموم پذيرفته باشه و چه نباشه،قطعاً به يك خدا ،يك عالمِ قادر مطلق،يك واحدِ متعالي،يك&lt;em&gt;&lt;strong&gt; آفريننده&lt;/strong&gt;&lt;/em&gt; اعتقاد داري،درسته؟ميخوام ازت يه سوال بپرسم ،يه سوال آشنا كه شايد هر كدوم از ما، اقلاً هزار مرتبه به صورت هاي مختلف شنيده باشيم،اما كمتر دنبال جواب دادن به اون به صورت جدي بوديم(البته در مورد من اينطور بوده،شما رو نميدونم.)سوال اينه:براي چي به دنيا اومدي؟يا بهتر بگم اون آفريننده اي كه بهش اعتقاد داري ، او را ميپرستي ( حتي به خاطرش حاضري آدم بكشي )،براي چه تو رو خلق كرد ،هدفش چي بود؟مطمئناً يه هدفي داشته ديگه ،نه؟اگه بگي نه ،اونوقت به عقلت شك ميكنم ،چون اگه يه ذره دقت كني به كارهاي خودت ،به عنوان يه آفريننده كوچك ،مي بيني كه هيچوقت هيچ وسيله اي رو بدون هدف خلق نكردي،مثلا اگه ساعت رو اختراع كردي ،به خاطر اين بوده كه عبور زمان را اندازه بگيري . به بيان ديگر با استفاده از آن،بتوانيم ميزان پيشي گرفتن زمان از ما،يا عقب ماندن ما از زمان را اندازه بگيريم، در مورد بقيه ي اختراعات بشر هم همينطوره .پس حتماً آفرينش انسان كه هر روز تعدادشون به صورت تصاعدي بيشتر و بيشتر ميشود ،هدف خاصي داشته.گاهي فكر ميكنم ،اين همه آدم به خاطر اين به وجود آمدند كه دردي از دل و باري از دوش هم بردارند،اما حالا چقدر موفق اند؟؟؟نميدونم .حتي گاهي نميتونم بفهمم كه خودم چقدر موفق بودم ،فعلاً كه انگار هر روز با كارهام دارم دل يه نفر رو به درد ميارم (اونم آدمهايي كه دوست دارم،به ترتيب.راست ميگن ،وقتي ميگن كه بدبين شدم به همه چيز،قبول دارم،ببخشيد )،خلاصه خدا آخر عاقبتم رو به خير كنه ،تو چطور؟؟؟&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;خستم ،تنهام ،كاش يكي بود يه ليوان آب به من ميداد&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8009272-110823928906772207?l=sayehvasokoot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sayehvasokoot.blogspot.com/feeds/110823928906772207/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8009272&amp;postID=110823928906772207' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8009272/posts/default/110823928906772207'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8009272/posts/default/110823928906772207'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sayehvasokoot.blogspot.com/2005/02/blog-post_12.html' title=''/><author><name>sayeh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06990434091185614379</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8009272.post-110742346640718496</id><published>2005-02-03T01:35:00.000-08:00</published><updated>2005-02-03T01:37:46.406-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>ببينم،شما به آدمي كه وقتي آسته بري آسته بياي ،ميگه « لابد يه كار قايمكي ميخوان بكنن»،اگرم يه جوري بري بياي كه متوجه شه ميگه «آرامش منو به هم ميزنن».اگه بلند حرف بزني ميگه «ساكت! ميخوام استراحت كنم»اگرم آروم حرف بزني ميگه «دارن راجع به من حرف ميزنن».اگه بخواي براش يه مسئله اي رو توضيح بدي ،ميگه«جواب منو ميدن و به من گستاخي ميكنن»اگرم براش توضيح ندي ،ميگه«انگار نه انگار كه آدم باهاشون صحبت ميكنه،هيچي نميگن»اگه براش وسايلش رو نظافت كني،ميگه «لابد يه خرابكاري كردن كه دارن تميز ميكنن»اگرم تميز نكني،ميگه«چون وسايل مال خودتون نيست تميز نميكنين» اگه بهش بگي مريضي،ناراحت ميشه و ميگه «از شماها خيليم سالمترم»،اگرم بهش بگي سالمي ميگه «كجا سالمم،هيچكس ديگه از من مريض تر نيست»چي ميگين؟اسمش رو چي ميذارين؟؟؟من اسم اين آدم رو ميگذارم بلاتكليف،چون تكليفش نه با خودش روشنه نه با مردم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8009272-110742346640718496?l=sayehvasokoot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sayehvasokoot.blogspot.com/feeds/110742346640718496/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8009272&amp;postID=110742346640718496' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8009272/posts/default/110742346640718496'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8009272/posts/default/110742346640718496'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sayehvasokoot.blogspot.com/2005/02/blog-post.html' title=''/><author><name>sayeh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06990434091185614379</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8009272.post-110685743582696961</id><published>2005-01-27T13:22:00.000-08:00</published><updated>2005-01-27T12:23:55.826-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>بعد از هفته هاي سخت و طاقت فرساي امتحان هيچ چيزي مثل يه نظافت درست و حسابي و يه گردش دوستانه حال آدم رو سرجاش نمياره.مخصوصا اگه يه پايه گردش سايه جون!باشه(منظور اينكه دوستان براي همه ي گردش ها من رو هم خبر كنن به عنوان عضو فعال!!! با خودشون ببرن!).&lt;br /&gt;جونم برات بگه امتحانامون بالاخره تموم شد،به خاطر همين تصميم گرفتيم،بعد از يه سلموني درست حسابي ،به بهانه ي خريد هم كه شده بريم يه گشتي بزنيم،تا چهره هامون از شكل انسانهاي ظالمي كه هفته ها موجود شريفي به نام «الاغ »رو استثمار كردن و به زنجير كشيدن و همه جوره شكنجه دادن،دربياد!پايه هاي اصلي گردش هاي دوستانه هم كه مشخصه ديگه،منم و ليلا و ديبا.ما سه نفر چون انگيزه (از اون لحاظ)نداريم ،بايد يه جورايي فداكاري كنيم و مسئوليت انگيزه رو هم خودمون بر روي دوش هاي نحيفمون حمل كنيم.مثلا مجبوريم ،خودمون سه تايي كلاس رو بي خيال بشيم و گاهي بريم سينما ،گاهي كافي شاپ ،گاهي ناهار بيرون،گاهيم گردش توي خيابونها با اتومبيل ......كه البته زحمتش رو ليلا ميكشه.(اين توضيحات واسه اين بود كه نقش انگيزه و مسئوليت هاي سنگين ما مشخص بشه .اما از انجايي كه كپي(ما) برابر اصل(جناب انگيزه) نيست،معمولا همه ي كلاس ها رو شركت ميكنيم و از وقتهاي مرده! بين دو كلاس براي اين كار ها استفاده ميكنيم و روحي تازه به كالبد بي جانشان ميدميم!) خلاصه اين دفعه هم مثل دفعه هاي قبل ،با هم قرار گذاشتيم و رفتيم بيرون . به بهانه ي خريد ديبا ،انقدر از اين پله هاي ميلاد نور پايين و بالا رفتيم كه سرگيجه گرفتيم،بعدشم در حالي كه هيچي نخريديم،برگشتيم.خيلي خوش گذشت بهمون،واقعا تجديد روحيه ي خوبي بود(جاي همه ي اونهايي كه هنوز امتحانشون تموم نشده خالي،انشاالله قسمت شما هم ميشه)البته لازم به ذكر است علاوه بر اينكه جيب ليلا جون هم در اين ميان استاد شد،زحمت برگردوندن ما رو هم كشيد كه از همينجا ازش تشكر ميكنم(مرسي دوست جون مهربونم،بازم از اين كارها بكن)&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8009272-110685743582696961?l=sayehvasokoot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sayehvasokoot.blogspot.com/feeds/110685743582696961/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8009272&amp;postID=110685743582696961' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8009272/posts/default/110685743582696961'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8009272/posts/default/110685743582696961'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sayehvasokoot.blogspot.com/2005/01/blog-post_27.html' title=''/><author><name>sayeh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06990434091185614379</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8009272.post-110614463118870529</id><published>2005-01-19T06:22:00.000-08:00</published><updated>2005-01-19T06:23:51.186-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>اتفاقات اين چند روزه ي اخير،يعني قطع شدن تلفن،كه متقارن با شروع امتحانات بود،يك سري مضرات و يك سري فوايد در پي داشت،از جمله مضرات آن :دوري از محيط نت و دلتنگي فراوان براي دوستان عزيز نتي و همينطور در تعب افتادن ،براي تماس حاصل كردن با رفيقان شفيق غير نتي .... و اما از فوايد آن،ميتوان به افزايش مجالست و معاشرت و مباحثت با دوستان و صله ارحام! و همينطور كشف اهميت اختراعات و اكتشافات و طلب آمرزش كردن براي همه مخترعين، علي الخصوص جناب گراهام بل محترم،بسنده كرد(اخه از خدا كه پنهون نيست از شما چه پنهان ، رسيدن فصل امتحانات و افزايش ميزان هورمون استرس!!در خون،رابطه مستقيم با تغييرات ميزان تماس ومكالمات تلفني من با دوستان محترم به ويژه،ديباي عزيز،داره و گاه اين تغييرات به سي بار در روز هم مي انجامد!!كه براي جلوگيري از به ثبت رسيدن صورتحساب تلفن همراه با ارقام نجومي،بر آن شديم كه من به منزل ديبا مهاجرت! كرده و شب ها در طلب علم به شب زنده داري بپردازيم) يكي از اين شب هاي به ياد ماندني!شب امتحان كوانتوم بود.(البته از 3 ترم پيش،به صورت مرتب اين درس انتخاب ميشد ولي در روز حذف واضافه حذف ميشد تا اينكه بالاخره ترم پيش ،كوانتوم 1 را اخذ نموده و با موفقيت به پايان رسانديم و در اين ترم با كمال شجاعت با توجه به وضعيتي كه در دانشكده حكمفرما بود ،كوانتوم 2 را اختيار كرده و در شب مذكور،با ترس و لرز فراوان مشغول مطالعه و مكاشفه در علوم ذرات ريز بوديم.) به علت شرايط خاص اين شب كه افزايش قواي هوشي و شكوفايي استعداد هاي دروني را به دنبال داشت،علاوه بر ارتقاي سطح علمي به نتايج گوهر بار ديگري هم رسيديم،از جمله اينكه:«اااااااااااااا چقدر خوش ميگذره بهمون!درسته كه داريم با كمال دردمندي و بيچارگي و طفلكي بودن درس ميخونيم،ولي همينقدر كه مي تونيم يه همچين روابط نزديكي رو،با دوستانمون داشته باشيم،خيلي خوبه وشايد ديگه هيچوقت توي زندگيمون يه همچين شرايطي پيش نياد»و ديگر اينكه«اگه يهو يه جيني پيدا بشه كه ازمون بپرسه دلت ميخواد برگردي توي گذشته هات ،با وجود اينكه به هر دومون خيلي خوش گذشته قبلا،بر نميگرديم،چون الانم حس وحال خودش رو داره»و قص علي هذا......*زنهار،كه حصول اين نتايج به معني آن نيست كه اينجانبان براي گذشته دلتنگ نشوند،چون به هر حال خاطرات ماندگار است و به ياد آوردن آنها شكافتن گذشته ها!**&lt;br /&gt;حالا بعدا راجع به حس و حال الان هم حرف ميزنم!!*&lt;br /&gt;**ناگفته پيداست كه اين پست را زماني نوشتم كه تازه از امتحان متون مراجعت كرده بودم.&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8009272-110614463118870529?l=sayehvasokoot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sayehvasokoot.blogspot.com/feeds/110614463118870529/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8009272&amp;postID=110614463118870529' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8009272/posts/default/110614463118870529'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8009272/posts/default/110614463118870529'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sayehvasokoot.blogspot.com/2005/01/blog-post_19.html' title=''/><author><name>sayeh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06990434091185614379</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8009272.post-110582294339112976</id><published>2005-01-15T13:00:00.000-08:00</published><updated>2005-01-15T13:02:23.390-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>هميشه كلمه آزادي و نياز به آزاد بودن،براي بشر وسوسه انگيز بوده.هر كسي آزادي رو يك جور و در يكجا مي بينه ،براي يك سياستمدار آزاد بودن همان آزادي بيان داشتنه،يا به عبارتي دموكراسي!وجاي اون هم ،هر جايي است كه حكومتي داشته باشه.(البته من از سياست و سياستمدارها چيزي نمي دونم،اگه اشتباه ميكنم برداشت هاي شخصيم بوده).اما براي يه زنداني ،آزادي نفس كشيدن توي هواي آزاد بيرون،درست پشت ديوارهاي سر به فلك كشيده ي قفسشه،براي يه پرنده به سادگي پر كشيدن، براي يه قاصدك، آزادي ،به سبكي حركت كردن با هواي نفس يه بچه ي كوچكه و براي يه دختري كه خيلي ازپوشش فعلي خودش ،دل خوشي نداره،آزادي ،فقط داشتن پوشش دلخواهش هست.من يه آقايي رو ديدم كه فكر ميكرد ازدواج آزادي رو ازش گرفته،برام جالب بود،چون به قول خودش نه اهل رفيق بازي و شب زنده داري بود ،نه اهل خلاف،كلا با چيزهايي كه با تشكيل يه زندگي و حفظ آن مغاير باشه،مخالف بود،حالا چرا حس ميكرد كه آزاديش سلب شده ،من نميدونم.اما اين يكي عجيب تره،يه آدمي رو ديدم كه دلش هيچ چيز اضافه اي نمي خواست،فقط دلش ميخواست زندگي كنه،مثل بقيه آدمها،مثل همه اونايي كه آزادند ولي نمي دونند&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8009272-110582294339112976?l=sayehvasokoot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sayehvasokoot.blogspot.com/feeds/110582294339112976/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8009272&amp;postID=110582294339112976' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8009272/posts/default/110582294339112976'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8009272/posts/default/110582294339112976'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sayehvasokoot.blogspot.com/2005/01/blog-post_15.html' title=''/><author><name>sayeh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06990434091185614379</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8009272.post-110492466675092741</id><published>2005-01-05T03:30:00.000-08:00</published><updated>2005-01-05T03:31:06.750-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>- مامان!خدا كجاست؟&lt;br /&gt;- خدا همه جا هست عزيزم.&lt;br /&gt;- چه جوري؟&lt;br /&gt;- آخه خدا خيلي بزرگه مادرجون.&lt;br /&gt;- يعني همه جا هست؟توي خونه ما،خونه همسايه؟؟؟همه جا!&lt;br /&gt;-آره،همه جا&lt;br /&gt;-حتي تو زيرزمين؟&lt;br /&gt;- خدا همه جا هست،تو اين خونه تو خونه ي دوستات ،تو زيرزمين ،توي دل تو،همه جا&lt;br /&gt;- توي دل من؟؟؟!&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;شايد اين مكالمه براي همه ما مخصوصا توي سنين زير دبستان ،آشنا باشه و هر كدوم ما اقلا يه بار اون رو تجربه كرده باشيم.اون وقتها ،كه مامانم ميگفت خدا توي دل توست،هميشه برام اين سوال پيش مي اومد،كه اگه خدا بزرگه پس چه جوري توي دل من جا ميشه،تو جاي به اين تنگي!با خودم فكر ميكردم آدمها هر چي بزرگ ميشن، دلشون هم بزرگتر ميشه،اونوقت خدا جاش بازتر و راحتتر ميشه.به خاطر همين دلم مي خواست زودتر بزرگ بشم،تا خدا از اينكه توي دل منه سختش نباشه.اما حالا كه بزرگ شدم ،احساس مي كنم انقدر چيزهاي عجيب و غريب روي دلم زنگار بسته ،كه حتي دلم از قبلم كوچكتر شده و جاي خدا تنگتر.&lt;br /&gt;الان تازه ميفهمم كه خدا چقدر بزرگه.خدابه اندازه همه معصوميت هاي كودكانه وسيعه.خدا به اندازه دل كوچكترين بچه هاي دنيا بزرگه،تا حالا به چشمهاي معصوم يه بچه وقتي داره با عشق بهت نگاه ميكنه دقت كردي،اگه دوست داري نور خدا رو ببيني،يه بار امتحان كن&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8009272-110492466675092741?l=sayehvasokoot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sayehvasokoot.blogspot.com/feeds/110492466675092741/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8009272&amp;postID=110492466675092741' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8009272/posts/default/110492466675092741'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8009272/posts/default/110492466675092741'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sayehvasokoot.blogspot.com/2005/01/blog-post_05.html' title=''/><author><name>sayeh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06990434091185614379</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8009272.post-110484102633914523</id><published>2005-01-04T04:16:00.000-08:00</published><updated>2005-01-04T04:17:06.340-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>نيك كسي است كه خويشتن را از همه آنان كه پندارشان بد است،&lt;br /&gt;جدا نمي سازد.&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8009272-110484102633914523?l=sayehvasokoot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sayehvasokoot.blogspot.com/feeds/110484102633914523/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8009272&amp;postID=110484102633914523' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8009272/posts/default/110484102633914523'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8009272/posts/default/110484102633914523'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sayehvasokoot.blogspot.com/2005/01/blog-post_04.html' title=''/><author><name>sayeh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06990434091185614379</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8009272.post-110467585768554658</id><published>2005-01-02T06:22:00.000-08:00</published><updated>2005-01-02T06:24:17.686-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>ازم پرسيد:اسمت چيه؟&lt;br /&gt;گفتم :سايه&lt;br /&gt;-تو هموني كه هر جايي آدم ميره دنبال آدمي؟*&lt;br /&gt;-نه!من همونم كه آدما هر چقدر هم كه بيان دنبالم،نمي تونن منو بگيرن!**&lt;br /&gt;*تو رو خدا مي بيني توي روز روشن چه تهمت هايي به آدم ميزنن؟!&lt;br /&gt;**واقعا بعضي از آدمها چقدر به خودشون امتياز«فارسيش ميشه كرديت!»ميدن!!&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8009272-110467585768554658?l=sayehvasokoot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sayehvasokoot.blogspot.com/feeds/110467585768554658/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8009272&amp;postID=110467585768554658' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8009272/posts/default/110467585768554658'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8009272/posts/default/110467585768554658'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sayehvasokoot.blogspot.com/2005/01/blog-post.html' title=''/><author><name>sayeh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06990434091185614379</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8009272.post-110444190878422682</id><published>2004-12-30T13:24:00.000-08:00</published><updated>2004-12-30T13:25:08.783-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>امروز توي حياط يه آدم برفي درست كردم، هنوز براي آدم برفي چشم نذاشتم،از صبح دارم دنبال دكمه ميگردم ،خيلي گشتم ،پيدا نكردم،هرچي مغازه رو كه ميشناختم و نمي شناختم سر زدم ، نداشتند ( شايدم نبود). آخه فروشنده آخرين مغازه بهم گفت:«گشتم نبود ،نگرد نيست».اما من هنوز نااميد نيستم .دلم مي خواد آدم برفي امسال بهار رو با چشمهاي خودش ببينه.راستي شما يه جفت دكمه سبز بهاري ندارين كه به من قرض بدين؟&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8009272-110444190878422682?l=sayehvasokoot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sayehvasokoot.blogspot.com/feeds/110444190878422682/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8009272&amp;postID=110444190878422682' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8009272/posts/default/110444190878422682'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8009272/posts/default/110444190878422682'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sayehvasokoot.blogspot.com/2004/12/blog-post_30.html' title=''/><author><name>sayeh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06990434091185614379</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8009272.post-110418469561425350</id><published>2004-12-27T13:55:00.000-08:00</published><updated>2004-12-27T14:00:20.560-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>يه متن يه كم (خيلي)طولاني&lt;br /&gt;امشب بيخوابي زده بود به سرم،بلند شدم و طبق عادت كامپيوتر رو روشن كردم.چند ثانيه بعد صداي گوش خراش(شايدم براي بعضي گوشنواز)مودم سكوت اتاقم رو شكست.همينطور كه توي خونه هاي مجازي آدمها خودم رو مهمون ميكردم،يه نوشته توي وبلاگ &lt;a href="http://dailynotes.blogsky.com/"&gt;سارا&lt;/a&gt; ديدم كه من رو به ياد او انداخت.&lt;br /&gt;تا چند سال پيش،هر وقت كه باهاش روبرو ميشدم ،از نگاه شادش و برق چشمهاش ،از طرز حرف زدنش كه خيلي وقتها نمي شد فهميد جديه يا شوخي، با خودم ميگفتم اين از اون آدمهاي بي درده كه هيچ غم و غصه اي نداره، به خاطر همين ،خيلي باهاش وارد بحث جدي نمي شدم ،اما يادمه يه دفعه يه صحبت جدي درباره زندگي و برداشت ما از اون داشتيم،اون موقع به من گفت:« آدمهايي كه براي خودشون ،زندگي رو به شكل ملك سليمان و قصه شاه پريون تصوير مي كنن،خيلي ضرر ميكنن» گفتم: چرا؟ گفت:« چون هيچ وقت بهش نمي رسند،بنابراين زندگي براشون تلخ و سياه ميشه و اين تازه اول بدبختيه»بهش گفتم: يعني چي؟يعني تو با بلند پروازي مخالفي؟اگه بلند پرواز نباشي هيچ وقت صعود نميكني .گفت:« نه!ولي به شرط اينكه بال هم داشته باشي،بدون پر پرواز، هر چي بلندتر بپري ،سختتر سقوط ميكني.»&lt;br /&gt;از اون روز به بعد ديگه نديدمش(شايدم ميديدمش اما نميديدمش!)چند روز پيش خيلي بي تفاوت از كنارم رد شد،انگار من رو نديد،صداش كردم ،برگشت،چشمهاي بي فروغش براي يك لحظه زودگذر برق زد،سلامم رو با آهنگ آروم و يكنواختي پاسخ داد،كاري نداشتم به خاطر همين تصميم گرفتم يه چند دقيقه اي پيشش بمونم .هر چي بيشتر ميگذشت، بيشتر تعجب ميكردم ،آخه ديگه اون آدم سابق نبود،نگاهش بي هدف،چهره اش سرد و منجمد....كنار هم كه نشستيم وبه رسم يه عادت قديمي صندوقچه خاطرات رو گردگيري كرديم ،با هر خاطره شاد، يه لبخند كمرنگ صورت بي حالتش رو باز ميكرد،اما چيزي نميگذشت كه لبخند روي صورتش يخ ميزد و دوباره همون نگاه سرگردون،لابه لاي خاطره ها،دوباره خاطره ي حرفهاي اون روز جون گرفت،بهم گفت :«ميخوام حرفهاي اون روز رو كامل كنم.هنوزم ميگم آدمهايي كه روزگار خودشون رو سياه ميكنن با بدبختي زندگي مي كنن،اما آدمهايي هم هستند كه اصلا زندگي نميكنن،وقتي يه روزي بياد كه غريبه و آشنا برات هيچ فرقي نداشته باشند،و نسبت به هيچ كس و هيچ چيز نه تعلقي داشته باشي و نه تنفري، وقتي سفيد وسياه، سبز و آبي و بنفش و سرخ رو خاكستري مي بيني،اون وقت بايد شك كني كه زنده اي.»&lt;br /&gt;نمي دونم،نمي دونم چه بلايي سرش اومده كه اينطوري شده،ولي خودش كه ميگه« من دچار يه جور مرگ مدرن شدم،مرگي كه اينقدر جديده كه حتي دركش براي خود آدم هم سخته چه برسه به ديگران».اما به عنوان يه تعريف از روزگارش گفت:«نزديك غروب ،وقتي هوا نه تاريكه نه روشن! توي همون لحظه هايي كه به نظرت همه چيز كم رنگ شده ،همون موقع هايي كه از دلتنگي نفست بند مياد منو به ياد بيار»&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;خلاصه ببخشيد نوشته هاي نصف شبانه من بهتر از اين نميشه!&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8009272-110418469561425350?l=sayehvasokoot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sayehvasokoot.blogspot.com/feeds/110418469561425350/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8009272&amp;postID=110418469561425350' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8009272/posts/default/110418469561425350'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8009272/posts/default/110418469561425350'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sayehvasokoot.blogspot.com/2004/12/blog-post_27.html' title=''/><author><name>sayeh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06990434091185614379</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8009272.post-110363082885922591</id><published>2004-12-21T04:06:00.000-08:00</published><updated>2004-12-21T04:07:08.860-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>هوا سرد شده،خيلي سرد،آدم برفي توي سرما داره مي لرزه،دلش يه فنجون چاي گرم ميخواد،اما براي اينكه بمونه فقط مي تونه بستني بخوره!&lt;br /&gt;آدم برفي توي روياهاش خودش رو ميبينه كه كنار يه بخاري گرم نشسته،كاش آدم برفي هم ميتونست يه بخاري داشته باشه!&lt;br /&gt;اما قلب يخي آدم برفي خيلي مهربونه،ميگي نه امتحان كن،يه روز، توي سرماي سياه زمستون ،وقتي آدم برفي رو ديدي برو به طرفش ،دستاي مهربونت رو روي قلبش بگذار، ميبيني كه گرمي دستات يخ قلبش رو آب ميكنه........اونوقت، وقتي دستت رو روي گونه هاش بگذاري يه چيز عجيب ميبيني،نگاه كن، آدم برفي داره گريه ميكنه!&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;ببينم تا حالا شده كه درست همون موقع كه ميخواين تولد يك نفر رو بهش تبريك بگين،اون آدم يكي از عزيزانش رو از دست بده ؟؟اونوقت چكار ميكنين؟بازهم تبريك ميگين؟&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8009272-110363082885922591?l=sayehvasokoot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sayehvasokoot.blogspot.com/feeds/110363082885922591/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8009272&amp;postID=110363082885922591' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8009272/posts/default/110363082885922591'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8009272/posts/default/110363082885922591'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sayehvasokoot.blogspot.com/2004/12/blog-post_21.html' title=''/><author><name>sayeh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06990434091185614379</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8009272.post-110314477262949100</id><published>2004-12-15T13:59:00.000-08:00</published><updated>2004-12-15T13:06:12.630-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>حرفهاي يه دختر خشن&lt;strong&gt;!!!&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;نمي دونم چه بلايي داره سرم مياد ،چند روزيه كه خيلي تلخ شدم،نمي دونم چرا نمي تونم ديگه مثل سابق از كنار خيلي از آدمها راحت بگذرم؟!&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;از آدمهايي كه روي محبت ديگران نرخ ميگذارند بدم مياد،از اونايي كه شخصيت آدمهارو از روي مارك لباسشون ارزيابي ميكنن حالم به هم ميخوره،بدم مياد از آدمهايي كه فكر ميكنن فقط خودشون درست و كامل فكر ميكنن و ديگران بلد نيستند فكر كنن ،يا اينكه توقع دارند همه مثل اونا فكر كنن،تازه اگه مثل اونا فكر نكني بهشونم برميخوره،(بابا گير، نده! من كه نگفتم تو مثل من فكر كن ،ولي به تو هم اين حق رو نمي دم كه به من بگي چطور فكر كنم،پس بيخود خودتو خسته نكن!)از آدمهايي كه وقتي يه چيزي رو به يكي هديه ميكني(يه جورايي بي مناسبت)فقط يه چيزي كه نشون ميده تو به ياد طرف بودي ،مثل يه شاخه گل كه حتي ممكنه براي خودت خريده باشي و فقط به خاطر محبت اونو هديه بدي قبل از اينكه راجع به زيبايي اش نظر بدن ،سه سوت بهت قيمت ميدن متنفرم!(ببخشيد ولي يه جورايي شعورايشون ميره زير سوال برام)حالم بد ميشه وقتي آدمي رو ميبينم كه همش داره حسرت ميخوره يا اينكه همش توي گذشته ها زندگي ميكنه،آخه وقتي آدم نمي تونه حتي براي 0.0001 ثانيه هم كه شده به گذشته برگرده،يا براي 0.000001 ثانيه به آينده بره چرا حال خودشو و ديگران رو بايد خراب كنه؟&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;آقا بد جوري بيظرفيت شدم ديگه با همه آدمها نمي تونم بسازم!(راستي راجع به اين كلمه «همه» بايد بعدا يه توضيحاتي بدم)&lt;br /&gt;«اما قبلش راجع به همين متن بگم ،اون متناي قبلي كه اقلا يه بار خونده بودم ،خيلي وقتها بي سرو ته بود واي به حال اين كه بدون بازخوني دارم ميفرستم»&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8009272-110314477262949100?l=sayehvasokoot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sayehvasokoot.blogspot.com/feeds/110314477262949100/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8009272&amp;postID=110314477262949100' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8009272/posts/default/110314477262949100'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8009272/posts/default/110314477262949100'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sayehvasokoot.blogspot.com/2004/12/0.html' title=''/><author><name>sayeh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06990434091185614379</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8009272.post-110267204608868647</id><published>2004-12-10T01:43:00.000-08:00</published><updated>2004-12-10T01:47:26.090-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>اينم يه فكره ديگه!&lt;br /&gt;مي دوني دارم به چي فكر ميكنم به اينكه كار شاعرها يه جورايي مثل كارآگاهان خصوصيه ،ميدوني چرا؟ به خاطر اينكه يه كارآگاه براي موضوعي كه داره تحقيق ميكنه،يه داستان زمينه درست ميكنه،بعدم با يه سري شواهد و مدارك ،كه سعي ميكنه اونها رو به بهترين نحو كنار هم بچينه انقدر شخصيت ها رو جابه جا ميكنه كه ممكنه داستان اصلي كاملا عوض بشه،اما بالاخره داستانش هموني ميشه كه بايد بشه(البته جز بعضي وقتها )،شاعراهم تا جايي كه من ميدونم ، همينطورند اول يه موضوع پيدا ميكنن بعد يه شعر ميگن و انقدر دو دو تا چهار تا ميكنن تا تكه هاي شعرسر جاي خودشون بشينن و شعر هموني بشه كه بايد (البته جز گاهي وقتها)،درست مثل چيدن تكه هاي پازل كنار هم.....اي بابا چقدر كارهاي شبيه به هم توي اين دنيا پيدا ميشه هااااااااااااا !!!!!&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;ديدين ،بعضي از آدمها چه فكراي فعالي دارن،عجب!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8009272-110267204608868647?l=sayehvasokoot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sayehvasokoot.blogspot.com/feeds/110267204608868647/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8009272&amp;postID=110267204608868647' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8009272/posts/default/110267204608868647'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8009272/posts/default/110267204608868647'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sayehvasokoot.blogspot.com/2004/12/blog-post_10.html' title=''/><author><name>sayeh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06990434091185614379</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8009272.post-110245418108143011</id><published>2004-12-07T13:14:00.000-08:00</published><updated>2004-12-07T13:16:21.080-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>آنكه بتواند دست خود را بر روي خطي نهد كه جدا كننده ي خير و شر باشد،&lt;br /&gt;حقيقتا مي تواند جامه ي خداوند را لمس كند.&lt;br /&gt;اگر دل شما آتشفشان باشد،&lt;br /&gt;پس چگونه انتظار داريد گل ها در دست هايتان بشكفند؟&lt;br /&gt;آيا عجيب نيست كه دوست دارم مردم مرا فريب دهند تا به آنان كه مي پندارند از فريبشان غافلم،&lt;br /&gt;بخندم؟&lt;br /&gt;درباره ي آن كه شكار ميكند اما خود را شكار مي نماياند چه بايد گفت؟&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8009272-110245418108143011?l=sayehvasokoot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sayehvasokoot.blogspot.com/feeds/110245418108143011/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8009272&amp;postID=110245418108143011' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8009272/posts/default/110245418108143011'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8009272/posts/default/110245418108143011'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sayehvasokoot.blogspot.com/2004/12/blog-post_07.html' title=''/><author><name>sayeh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06990434091185614379</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8009272.post-110227521960935708</id><published>2004-12-05T11:32:00.000-08:00</published><updated>2004-12-05T11:33:39.610-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>هنوزم در پي اونم&lt;br /&gt;كه اشكامو روي گونه ام&lt;br /&gt;با اون دستاي پر مهرش كنه پاك و بگه جونم&lt;br /&gt;بگه جونم، نكن گريه&lt;br /&gt;منم اينجام&lt;br /&gt;بذار دستاتو تو دستام&lt;br /&gt;تو احساس منو ميخواي ،منم اي واي تو رو ميخوام.&lt;br /&gt;***&lt;br /&gt;اهريمن در روز تولدتان جان سپرد&lt;br /&gt;مبادا اكنون درآتش گام نهيد تا فرشته اي بيابيد!&lt;br /&gt;***&lt;br /&gt;فردا روز تولد رامتين ،جديد ترين عضو خانواده ماست.امروز هم اولين قدمهاش رو به صورت مستقل برداشت ،نميدونين با هر گامي كه جلو ميرفت چه ذوقي ميكرد، برام خيلي جالب بود،با اين كه چند بار زمين خورد و حتي به خاطر اينكه هنوز روي سرعتش و تغيير جهتش تسلط نداره ،يه چند باري هم به در و ديوار خورد ،ولي هر بار بلند شد و اين بار محكمتر و مطمئن تر از دفعه پيش قدم روي زمين گذاشت.(راستش يه ذره من خجالت كشيدم،آخه هر وقت زمين ميخورم ،منتظر ميشم يه نفر بياد و نازم كنه و دستم رو بگيره از جا بلندم كنه)&lt;br /&gt;رامتين گلم &lt;a href="http://www.sharemation.com/sayehvasokoot/birthday-balloons.jpg?unq=-vw6izr"&gt;تولدت&lt;/a&gt; مبارك ،اميدوارم از امروزبا هر قدمي كه بر ميداري ،در جاي درست ومطمئني فرود بيايي،شاد باش و سربلند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8009272-110227521960935708?l=sayehvasokoot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sayehvasokoot.blogspot.com/feeds/110227521960935708/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8009272&amp;postID=110227521960935708' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8009272/posts/default/110227521960935708'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8009272/posts/default/110227521960935708'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sayehvasokoot.blogspot.com/2004/12/blog-post.html' title=''/><author><name>sayeh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06990434091185614379</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8009272.post-110184803133228705</id><published>2004-11-30T13:52:00.000-08:00</published><updated>2004-11-30T12:53:51.333-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>ميدوني داشتم به چي فكر مي كردم ؟به اينكه بايد به قوانين بقاي فيزيك،يه قانون ديگه هم اضافه بشه،اونم قانون بقاي پنجم،قانون پايستگي مشكلاته! تعريفش هم اينه مشكلات نه از بين ميرند نه به وجود ميان فقط از شكلي به شكل ديگه تغيير ميكنن!&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;نمي دونم چرا جديدا دچار پارادوكس هاي عجيب غريبي ميشم كه نمي تونم هيچ نتيجه اي ازشون بگيرم!مثلا يكيش اينكه نميدونم بالاخره اگر آدم موقعيتش رو تغيير بده ميتونه مشكلاتش رو حل كنه يا نه؟!نمي دونم تغيير محيط تا چه حد ميتونه موثر باشه!اگه ميگم تغيير محيط منظورم فقط خارج شدن از مملكت نيست،بلكه كلا منظورم خارج شدن از خطيه كه دور خودمون كشيديم، خارج شدن از اين لباسي كه هر صبح به تن ميكنيم،از اين اتاق،اين خونه،اين محله ، شهر يا كشور!&lt;br /&gt;آخرين باري كه سينما رفتم چند هفته ي پيش بود ،فيلم جائي ديگر،نميدونم ديدي يا نه!ولي توي فيلم پره از آدمهايي كه دارن فرار ميكنن، به اميد اينكه به چيزهايي كه هميشه آرزوشون بوده برسند،همشون فكر ميكنن دارند از اين مملكت فرار ميكنن،اما بيشتر از اون ،دارند از خودشون و موجوديتشون فرار ميكنن!&lt;br /&gt;نميدونم كه موفق ميشن برن يا نه! و اگر نه،نميدونم كه اگه موفق به رفتن ميشدند به آرزوهاشون ميرسيدند يا نه!نميدونم اون جايي كه قدم توش گذاشتن راه بود يا بي راهه!&lt;br /&gt;گاهي با خودم فكر ميكنم ،اتاقهاي يك خونه هم با هم فرق ميكنن و آدم با ورود به هر اتاقي به يه موقعيت ديگه قدم گذاشته!چه برسه به يه شهر ديگه يا مملكت ديگه!100% خارج شدن از يه محيط و وارد شدن به محيط ديگه روي روند زندگي آدم بي تاثير نيست،اما از طرفي يه باور قديمي هم هست كه ميگه:«به هر كجا كه روي آسمان همين رنگ است!»&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;نتيجه گيري: ............................هنوز در باره متن بالا به نتيجه نرسيدم.&lt;br /&gt;نتيجه گيري اخلاقي:يا اينكه سينما نرم از اين به بعد يا جنبه ام رو ببرم بالا!&lt;br /&gt;راستي اگر متن به نظرت ناقص اومد،به خاطر اينه كه چند روزه فكرم درگيره،ببخشيد!&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8009272-110184803133228705?l=sayehvasokoot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sayehvasokoot.blogspot.com/feeds/110184803133228705/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8009272&amp;postID=110184803133228705' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8009272/posts/default/110184803133228705'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8009272/posts/default/110184803133228705'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sayehvasokoot.blogspot.com/2004/11/100.html' title=''/><author><name>sayeh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06990434091185614379</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8009272.post-110175518628092355</id><published>2004-11-29T11:04:00.000-08:00</published><updated>2004-11-29T11:06:26.300-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>به من گفتند :اگر خود را بشناسي،همه ي مردم را خواهي شناخت.&lt;br /&gt;به آنان گفتم:خود را نخواهم شناخت مگر آنكه همه ي مردم را بشناسم!&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;همه ي ما مي كوشيم تا قله ي كوه مقدس را فتح كنيم.&lt;br /&gt;اگر گذشته را به جاي راهنما،نقشه ي راه كنيم،&lt;br /&gt;راهمان كوتاهتر خواهد بود!&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8009272-110175518628092355?l=sayehvasokoot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sayehvasokoot.blogspot.com/feeds/110175518628092355/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8009272&amp;postID=110175518628092355' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8009272/posts/default/110175518628092355'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8009272/posts/default/110175518628092355'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sayehvasokoot.blogspot.com/2004/11/blog-post_110175518628092355.html' title=''/><author><name>sayeh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06990434091185614379</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8009272.post-110147393359305181</id><published>2004-11-26T04:57:00.000-08:00</published><updated>2004-11-26T04:58:53.593-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>*&lt;br /&gt;راستي اين چند روزي كه نبودم ،از خيلي چيزا بي خبر موندم ،يكيش هم اين مسئله خليج فارس هستش .خوب راستش من ازخيلي چيزها سر در نمي آرم ولي يه چيز رو خوب ميدونم ،اونم اينكه حق دادني نيست بلكه گرفتنيه، خوب ،خليج فارس هم كه حق ايرانيهاست وهميشه و همه وقت خليج فارس بوده و خواهد بود.حتي اگه همه ي دنيا هم بگن &lt;a href="http://arabian-gulf.info/"&gt;Arabian Gulf &lt;/a&gt;اما بازهم براي ما خليج فارس خواهد ماند.به قول استادم:«كي گفته كه هميشه حق با اكثريت هستش پس حقوق اقليت چي ميشه؟»&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8009272-110147393359305181?l=sayehvasokoot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sayehvasokoot.blogspot.com/feeds/110147393359305181/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8009272&amp;postID=110147393359305181' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8009272/posts/default/110147393359305181'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8009272/posts/default/110147393359305181'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sayehvasokoot.blogspot.com/2004/11/blog-post_110147393359305181.html' title=''/><author><name>sayeh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06990434091185614379</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8009272.post-110146903060237220</id><published>2004-11-26T03:35:00.000-08:00</published><updated>2004-11-26T03:37:10.603-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;strong&gt;*حرفهاي خودماني يه دختر كوچك با يه دل كوچك و يه دنياي كوچك با مامانش&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;ديشب كه رفتم تو اتاق مامان اينا،ديدم مامان نشسته داره بافتني مي بافه. جلوش روي زمين نشستم وزل زدم بهش.نگام كرد با همون لبخند هميشه مهربون روي لبش.&lt;br /&gt;خيلي باخودم كلنجار رفتم كه ساكت بمونم و حرفي كه چند روز توي دلم مونده بود رو نگم،آخه ميترسيدم ناراحتش كنم،اما نشد،يه چند دقيقه اي نگاهش كردم و بعد بدون مقدمه ازش پرسيدم،مامان!چرا هيچكس ما رو دوست نداره؟ سرش رو بلند كرد و متعجبانه نگام كرد طوريكه احساس كردم منتظر توضيح بيشتره.به خاطر همين دوباره گفتم :ببين !نه دوست ،نه آشنا،نه فاميل.....مگه چكارشون كرديم؟مامان در حالي كه هنوز نگام ميكرد بهم گفت «نمي دونم»به خاطر همين گفتم يعني چي نميدونم؟چون قشنگ نيستيم يا خوشتيپ و پولدار نيستيم؟خوب بالاخره بايد يه علتي داشته باشه ديگه والا من يادم نمياد به كسي بدي كرده باشيم؟!!!باز نگاهم كرد ولي اينبار با نگراني!&lt;br /&gt;همينطور كه بافتني رو كنار ميذاشت گفت:ببين عزيزم!شايد اين حرفهايي كه ميخوام بزنم تكراري باشه وتو ده بار ديگه شنيده باشي ولي بهت ميگم ،چون بعضي حرفها ارزش گفتن و شنيدن چندباره رو دارن! وقتي آدمها به اين دنيا ميان با خودشون دو تا كوله بار ميارند،كه يكيش پره و اون يكي خالي،اوني كه پره همون موقعيت ها و فرصت ها و كلا وقايعي هستش كه توي زندگي آدم پيش مياد،مثل شادي،غم ،رنج،راحتي،تنهايي،گريه ،خنده،....و اون كوله خالي هم مربوط ميشه به نحوه استفاده از هر كدوم اين موقعيت ها و تو مسئولش هستي! به خاطر همينم خداوند اون رو خالي گذاشته تا تو با انتخاب و اختيار خودت هر جوري كه فكر ميكني درسته پرش كني.با گذشتن عمرت هر روز كوله پر خاليتر ميشه و كوله خالي پرتر!و اين يعني گذران عمر،اما اگر بتوني از همه موقعيت هايي كه نصيبت ميشه، درست و كامل استفاده كني،اون وقت ميتوني بگي زندگي كردي!زندگي همش خوشحالي نيست اگر غم و ناراحتي و تنهايي نبود،شادي و راحتي و همدلي معني نداشت.تو شايد الان تنها باشي،اما ،عمر اين تنهايي هم تموم ميشه،پس سعي كن درست ازش استفاده كني، چون با وجود اينكه تنها موندن و تنها بودن سخته ولي اين هم يه فرصته ،يه فرصت براي اينكه فكر كني به خودت و كارهات و ببيني كه چه اشكالي در كار بوده كه تنها موندي،و باعث بشه وقتي يكي باهات همدل شد،لذتت چند برابر بشه.مادر جون!سعي كن هيچ موقعيتي رو در زندگيت،براي بهتركردن زندگيت از دست ندي،و يادت باشه،كه هميشه يه فرصت و موقعيت ديگه وهزاران آدم ديگه وجود دارند!&lt;br /&gt;اينا رو گفت و ساكت شد،انگار منتظر بود كه من حرف بزنم،و وقتي ديد ساكتم و چيزي نميگم دوباره بافتني رو دستش گرفت و شروع كرد به بافتن!&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8009272-110146903060237220?l=sayehvasokoot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sayehvasokoot.blogspot.com/feeds/110146903060237220/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8009272&amp;postID=110146903060237220' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8009272/posts/default/110146903060237220'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8009272/posts/default/110146903060237220'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sayehvasokoot.blogspot.com/2004/11/blog-post_26.html' title=''/><author><name>sayeh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06990434091185614379</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8009272.post-110069659489764917</id><published>2004-11-17T05:02:00.000-08:00</published><updated>2004-11-17T05:03:14.896-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>چشمها را بايد شست&lt;br /&gt;جور ديگر بايد ديد.&lt;br /&gt;واژه ها را بايد شست&lt;br /&gt;واژه بايد خود باد،واژه بايد خود باران باشد.&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;گاهي وقتها دلم كه ميگيره ،احساس ميكنم يه چيزي راه نفسم رو بسته و ديگه نميتونم به راحتي نفس بكشم.يه چيز دردناك و سنگين،نميدونم&lt;br /&gt;شايد اين همون بغضي باشه كه ازش حرف ميزنن.اون موقع است كه دلم ميخواد يه نفر پيدا بشه كه وقتي باهاش حرف ميزنم،همان چيزي رو ازش برداشت كنه كه من ميخواهم.نه !نه !دلم ميخواد يه كسي باشه كه حتي نيازي نباشه كه باهاش حرف بزنم،همينكه نگاهش كنم كافي باشه تا احساسم رو درك كنه.آخه بعضي وقتها آدم كلمه ي مناسبي براي بيان احساسش پيدا نميكنه،حتي يه وقتهايي كلمات سوءتفاهم ايجاد ميكنه و آدمها رو گمراه ميكنه! اصلا ممكنه گاهي نشه بعضي چيزهارو با كلمات بيان كرد،اونوقت مجبوري توضيح اضافه بدي و كارها خراب تر ميشه و شنونده سردرگمتر. كاش ميشد كه آدمها با هم حرف نزنن يا حداقل مجبور نباشند براي منتقل كردن همه ي چيزهايي كه در درونشون ميگذره، از واژه ها استفاده كنن.كاش لازم نبود كه براي هر واژه اي كه استفاده ميكنيم يه توضيح قابل قبول داشته باشيم يا حداقل ميتونستيم انطور كه خودمان ميخواهيم حرف بزنيم نه انطور كه متداول شده .كاش اينقدر مجبور نبوديم به كلماتي كه استفاده ميكنيم فكر كنيم به طوري كه از اصل موضوع به كل پرت شيم.كاش اينقدر خودمان را توي هياهوي كلمات گم نميكرديم ! لااقل اينجوري ديگه نه حرف نگفته اي باقي ميموند و نه بغضي كه توي سينه سنگيني كنه.آخه ميدوني گاهي فكر ميكنم بغضي كه توي گلومه از جنس همين واژه هاست.واژه هايي كه موندن و نتونستن به زبون بيان واژه هايي كه شايد از جنس سكوت بودن ولي اينقدر خودمان را درگير بازي با كلمات كرديم كه نه تنها به ديگران اجازه نداديم،بلكه آنها هم نتوانستند يا شايد نخواستند كه سكوتمان را بشنوند.&lt;br /&gt;ببخشيد،منظورم اين نبود،تو رو خدا يه وقت يه جور ديگه برداشت نكني،اگه اين حرف رو زدم منظور خاصي نداشتم ،ببين من كه منظورم به تو نبود تو چرا ناراحت شدي،............... جالبه! ولي بخش بيشتر اشتباهات ،سوء تفاهمات وخيلي از اختلافات و..... ما از همين واژه ها و تعبير نادرستي كه از آنها ميشه نشات گرفته.واژه ها!!ابزاري كه بشرساخت كه اون رو براي راحتي خودش به خدمت بگيره،اما خودش برده واژه ها شد.&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;تمام واژه هايمان همچون ته مانده ي سفره هاي انديشه است&lt;br /&gt;و انديشه سد راه هميشه ي شعر است.&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8009272-110069659489764917?l=sayehvasokoot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sayehvasokoot.blogspot.com/feeds/110069659489764917/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8009272&amp;postID=110069659489764917' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8009272/posts/default/110069659489764917'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8009272/posts/default/110069659489764917'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sayehvasokoot.blogspot.com/2004/11/blog-post_17.html' title=''/><author><name>sayeh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06990434091185614379</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8009272.post-110060749731647712</id><published>2004-11-16T04:17:00.000-08:00</published><updated>2004-11-16T04:18:17.316-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>حقيقتي كه در شماست ظاهر نمي شود،&lt;br /&gt;جز با اندوه بزرگ يا شادي بزرگتر.&lt;br /&gt;پس اگر بخواهيدحقيقت خود را نشان دهيد،بر شماست كه&lt;br /&gt;يا در زير آفتاب برهنه باشيد و برقصيد&lt;br /&gt;يا صليب خود را بر دوش كشيد.&lt;br /&gt;اگر طبيعت پندهاي ما را درباره ي قناعت گوش ميداد،&lt;br /&gt;هيچ رودي به دريا نمي ريخت&lt;br /&gt;و هيچ زمستاني بهار نميشد.&lt;br /&gt;و اگر به تمام پندهاي ما درباره ي صرفه جويي گوش فرا ميداد،&lt;br /&gt;ديگر چه كسي ميتوانست نفس بكشد؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8009272-110060749731647712?l=sayehvasokoot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sayehvasokoot.blogspot.com/feeds/110060749731647712/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8009272&amp;postID=110060749731647712' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8009272/posts/default/110060749731647712'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8009272/posts/default/110060749731647712'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sayehvasokoot.blogspot.com/2004/11/blog-post_16.html' title=''/><author><name>sayeh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06990434091185614379</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8009272.post-110036476320313388</id><published>2004-11-13T08:51:00.000-08:00</published><updated>2004-11-13T08:52:43.203-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>عيد آمد...&lt;br /&gt;عيد همگي مبارك.&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8009272-110036476320313388?l=sayehvasokoot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sayehvasokoot.blogspot.com/feeds/110036476320313388/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8009272&amp;postID=110036476320313388' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8009272/posts/default/110036476320313388'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8009272/posts/default/110036476320313388'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sayehvasokoot.blogspot.com/2004/11/blog-post_13.html' title=''/><author><name>sayeh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06990434091185614379</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8009272.post-110018569783712798</id><published>2004-11-11T07:06:00.000-08:00</published><updated>2004-11-11T07:08:17.836-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>راحت ترين كارها در دنيا اين است كه شما خودتان باشيد و دشوارترين كارها اين است كه شخصي باشيد كه ذيگران مي خواهند بشويد.&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8009272-110018569783712798?l=sayehvasokoot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sayehvasokoot.blogspot.com/feeds/110018569783712798/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8009272&amp;postID=110018569783712798' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8009272/posts/default/110018569783712798'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8009272/posts/default/110018569783712798'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sayehvasokoot.blogspot.com/2004/11/blog-post_11.html' title=''/><author><name>sayeh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06990434091185614379</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8009272.post-110002771280143157</id><published>2004-11-09T11:11:00.000-08:00</published><updated>2004-11-09T11:15:12.803-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>به من گفتند :يك گنجشك در مشت به از ده گنجشك بر روي درخت.&lt;br /&gt;اما من به آنان گفتم:يك گنجشك بر درخت به از ده گنجشك در مشت.&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بارها براي كودكانمان آواز خوانديم&lt;br /&gt;تا خودمان به خواب رويم.&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بسياري از مذاهب همچون شيشه ي پنجره هايند،&lt;br /&gt;حقيقت را از پشت شيشه ها ميبينيم&lt;br /&gt;اما ما را با حقيقت جدا مي سازند!&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8009272-110002771280143157?l=sayehvasokoot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sayehvasokoot.blogspot.com/feeds/110002771280143157/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8009272&amp;postID=110002771280143157' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8009272/posts/default/110002771280143157'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8009272/posts/default/110002771280143157'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sayehvasokoot.blogspot.com/2004/11/blog-post_09.html' title=''/><author><name>sayeh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06990434091185614379</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8009272.post-109967970226117414</id><published>2004-11-05T10:34:00.000-08:00</published><updated>2004-11-05T10:35:02.260-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>وحي،هميشه فرا ميخواند و مي سرايد .وحي،هرگز تفسير نمي كند.&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8009272-109967970226117414?l=sayehvasokoot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sayehvasokoot.blogspot.com/feeds/109967970226117414/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8009272&amp;postID=109967970226117414' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8009272/posts/default/109967970226117414'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8009272/posts/default/109967970226117414'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sayehvasokoot.blogspot.com/2004/11/blog-post_05.html' title=''/><author><name>sayeh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06990434091185614379</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8009272.post-109948279589075416</id><published>2004-11-03T03:47:00.000-08:00</published><updated>2004-11-07T04:59:12.796-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;strong&gt;فقط براي تو(محرمانه)&lt;br /&gt;«يا غافرالخطايا يا كاشف البلايا يا منتهي الرجايا يا مجزل العطايا يا واهب الهدايا يا رازق البرايا يا قاضي المنايا يا سامع الشكايا يا باعث البرايا يا مطلق الاساري»&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;em&gt;«اي آمرزنده جرمها اي دفع كن بلاها اي نهايت اميدها اي رساننده عطاها اي دهنده هدايا اي روزي رسان مردم اي&lt;/em&gt; &lt;em&gt;براورده كن آرزوها اي شنونده شكايت ها اي زنده كننده خلق اي رها كننده اسيران»&lt;br /&gt;&lt;/em&gt;*&lt;br /&gt;خدايا امشب اومدم باهات حرف بزنم ،خيلي ساده ،خيلي راحت .خدايا اومدم تا بهت بگم كه چقدر خجالت ميكشم:&lt;br /&gt;از تو ،از اينهمه بزرگي تو و اين همه نافرماني من.&lt;br /&gt;از خودم،به خاطر ظلمي كه به خودم كردم و همه موجبات فنا شدن خودم رو مهيا كردم.&lt;br /&gt;از بچه هاي كوچكي كه هر روز به دنيا ميان ،به خاطر اينهمه جرم و جنايتي كه بيداد ميكنه و من نه تنها تلاشي براي از بين بردنش نميكنم كه فقط هم به فكر خودم و كار خودم هستم.&lt;br /&gt;از مريضهايي كه روي تخت بيمارستان افتادند و همراهشون قرآن به دست پشت در اتاق دست به دامن تو شده تا سلامتيشو بهش برگردوني، چون هيچ وقت اونطور كه شايسته و بايسته هستش شكر سلامتي رو به جا نياوردم.&lt;br /&gt;از آدمهايي كه دربندند ،چون هنوز معني آزادي و آزادگي رو نمي دونم.&lt;br /&gt;از آدمهاي بي پناه،از پدر هايي كه دستشون توي جيب خالي ميره و براي اينكه خجالت زده زن و بچه هاشون نباشن ،شب تا دير وقت سركارند و صبح آفتاب نزده از خونه ميرن بيرون.&lt;br /&gt;خدايا دلم به درد مياد،از خودم و از دست آدمهايي كه فكر ميكنن همينقدر كافيه كه خودشون گناه نكنن ،ولي با كارهاي گاه و بيگاهشون ديگران رو به گناه آلوده ميكنن،از خودم بدم مياد وقتي به كارهاي خودم نگاه ميكنم،همه گناههايي رو كه بگي كردم ،از كينه و بغض و بخل و حسد گرفته تا دروغ و غيبت،از كجا ميتونم مطمئن باشم كه تهمت نزدم،كه دزدي نكردم ،آخه دزدي كه فقط از ديوار مردم بالا رفتن يا دست توي جيب ديگرون كردن نيست،از كجا معلوم كه جنايت نكردم،مگه جنايت فقط اينه كه يه چاقو دستت بگيري و جان آدمها رو بگيري .خدايا شايد انتظار بخشيده شدن انتظار زيادي باشه،اما نه براي تو ،آخه مگه نميگن «عفو خدا بيشتر از جرم ماست».خدايا ميترسم ،مي ترسم از اينكه تو تنهام بگذاري،يا نورالمستوحشين في الظلم،از تنگي و تاريكي قبر ميترسم.يا ستارالعيوب يا ستارالعيوب&lt;br /&gt;خدايا ما رو ببخش،آخه اگر نبخشي چطور ازت حاجت بخوام،ببين ،ببين دستهام خاليه،&lt;br /&gt;خدايا امشب اومدم تا ازت بخوام به ما بخشندگي عطا كني تا بتونيم ازت طلب بخشايش كنم.خدايا ما رو به راه راست هدايت كن ،خدايا ما رو يك آن و حتي كمتر،به خودمان رها نكن.خدايا هيچ كس رو دست خالي از در خونه ات برنگردون.امين يا رب العالمين&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8009272-109948279589075416?l=sayehvasokoot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sayehvasokoot.blogspot.com/feeds/109948279589075416/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8009272&amp;postID=109948279589075416' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8009272/posts/default/109948279589075416'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8009272/posts/default/109948279589075416'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sayehvasokoot.blogspot.com/2004/11/blog-post_03.html' title=''/><author><name>sayeh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06990434091185614379</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8009272.post-109931006654160899</id><published>2004-11-01T03:53:00.000-08:00</published><updated>2004-11-01T03:57:13.830-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>پروردگارا!من دشمني ندارم.&lt;br /&gt;اما اگر بخواهي برايم دشمني به وجود آوري،&lt;br /&gt;او را از من قويتر كن،&lt;br /&gt;تا پيروزي تنها از آن حق باشد!&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خداوندا !&lt;br /&gt;مرا شكار شير كن پيش از آنكه خرگوشي شكار من شود.&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8009272-109931006654160899?l=sayehvasokoot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sayehvasokoot.blogspot.com/feeds/109931006654160899/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8009272&amp;postID=109931006654160899' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8009272/posts/default/109931006654160899'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8009272/posts/default/109931006654160899'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sayehvasokoot.blogspot.com/2004/11/blog-post.html' title=''/><author><name>sayeh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06990434091185614379</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8009272.post-109899145489699810</id><published>2004-10-28T13:20:00.000-07:00</published><updated>2004-10-28T12:24:14.896-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>داشتم يه كتاب ميخوندم (فكر كنم هزار سالي هست كه دارم ميخونمش و هنوز تمامش نكردم،تاريخ دقيق شروعش از يادم رفته!)توي يه قسمتي از كتاب يه چيزايي نوشته بود كه يه جورايي به دل من نشست.يه قسمتي ازش رو اينجا مينويسم.نوشته:&lt;br /&gt;«به انسان بودن خود افتخار كنيد،برايش شادي نمائيد.نا آگاهي، كاستي ها ،احساس تنهائي را به عنوان واقعيت هاي وجودي خود بپذيريد واز داشتنش خشنود باشيد.به خود احترام بگذاريد،خود را قبول داشته باشيد و بگوئيد نمي خواهم جز آنچه هستم،يعني ،انسان،باشم.از انسان بودن خود لذت ميبرم و &lt;strong&gt;مفهوم انسان بودن يعني نقاط ضعف و قدرت داشتن،به&lt;/strong&gt; &lt;strong&gt;ديوار&lt;/strong&gt; &lt;strong&gt;خوردن،دچار فراموشي گشتن،از يك جاي غلط سر درآوردن،به جاي طبقه سوم در طبقه ششم از آسانسور پياده شدن و متوجه اشتباه خود گرديدن ،به راستي انسان بودن موهبت بزرگي است.&lt;/strong&gt;»&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;آقا، ميگن، خوبه كه آدم نقاط ضعف و قوتش رو بشناسه و سعي كنه ضعفهاش رو اصلاح كنه منم دارم تلاش ميكنم! كه همين كار رو انجام بدم و تا حالا به چند تا نتيجه مهم و جالب توجه!رسيدم:&lt;br /&gt;1- من اصلا براي شناختن خيابونها و پيدا كردن آدرسها استعداد ندارم(فكرم نكنم هيچوقت اصلاح بشه ،كار از ريشه خرابه.)&lt;br /&gt;2-با اينكه استعداد زيادي در مورد نوشتن ندارم واقعا اعتماد به نفس نشون دادم كه كنار وبلاگ هاي خيلي خوبي كه تا حالا خوندم جرات كردم و توي اين وبلاگ شروع به نوشتن كردم(اميدوارم بتونم روزي خوب بنويسم).&lt;br /&gt;3- گاهي دل نازك و لوس ميشم و به همه چيز گير ميدم،(داداشم ميگه!).&lt;br /&gt;4- اگه بخوام نقطه ضعفهام رو پيدا كنم،قطعا ميتونم .&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8009272-109899145489699810?l=sayehvasokoot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sayehvasokoot.blogspot.com/feeds/109899145489699810/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8009272&amp;postID=109899145489699810' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8009272/posts/default/109899145489699810'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8009272/posts/default/109899145489699810'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sayehvasokoot.blogspot.com/2004/10/blog-post_28.html' title=''/><author><name>sayeh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06990434091185614379</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8009272.post-109864766376528154</id><published>2004-10-24T13:53:00.000-07:00</published><updated>2004-10-24T13:01:27.990-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;strong&gt;وقتي سايه مصمم مي شود !&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;يه چند روزيه كه با خودم قرار گذاشتم در مورد بعضي از كارهام تصميم هاي جدي بگيرم. گستره موضوعات مورد تصميم گيري! هم يه جورايي وسيعه ، البته اين تصميمات شايدم خيلي ساده باشن يا از نظر تو پيش پا افتاده ويا غيرمنطقي ،ولي براي سايه كه دنياي كوچكش نسبت به اين جهان لايتناهي خيلي ناچيزه و مربوط ميشه فقط به يه سياره خاص به اسم زمين،انقدر مهم هست كه بهشون صفت جدي بده.مثلا يكيش اينه كه تصميم گرفتم از داروهاي مسكن تا حد امكان استفاده نكنم،نه اينكه از درد كشيدن خوشم بيادا نه!احساس ميكنم اينجوري تحملم بيشتر ميشه و قدرت مقاومت جسمي ام ، از همه مهمتر اين داروها خودشون يه عالمه عوارض دارند وخيليم بدمزه اند!اين تصميم مربوط ميشه به حيطه پزشكي ماجرا.اما يه تصميم ديگه كه تقريبا يه جورايي مربوط ميشه به محدوده فلسفي اينه كه مي خوام مرتب به خودم يادآوري كنم كه من يه انسان خوشبختم ،به خاطر اينكه همه چيزهاي لازم براي خوشبخت بودن رو دارم و از همه مهمتر اينكه زنده ام و شانس زندگي كردن دارم.اگرم ميگم ميخوام به خودم يادآوري كنم به خاطر اينه كه گاهي يادم ميره ....اما...آهان!بعدي مربوط ميشه به مقوله اجتماعي و انسان دوستانه!ديگه دلم نمي خواد وقتي از كسي بدي مي بينم بشينم و هزار بار از صبح تا شب با يادآوري اون خودم رو عذاب بدم،ده بارم از شب تا صبح خوابشو ببينم و از خواب بپرم.البته نميگم ميخوام يه آدم ساده لوح بشم وبگذارم هر كسي هر كاري خواست بكنه ولي ميخوام تا جايي كه ميشه بدي آدم ها رو با خوبي جواب بدم.نمي خوام بدي ها به يادم بمونه و برام تبديل به كينه بشه بلكه ميخوام فقط برام شكل تجربه رو پيدا كنه!&lt;br /&gt;گفتم تجربه ياد يه چيزي افتادم من ازاعماق وجود به اين اعتقاد دارم كه آدمها هيچ وقت اشتباه نميكنن! نه اينكه بگم هر كي هر كار ميكنه درسته ها!منظورم اينه كه ممكنه بعضي آدمها با توجه به شرايطي كه بهشون تحميل ميشه و طرز فكرو ذهنياتشون راجع به يه مسئله خاص يه تصميمي بگيرند و تعدادي ديگه با توجه به شرايط خودشون و ديدگاهشون يه تصميم ديگه بگيرند.صد درصد هر دو صاحب يه تجربه ميشن و از اين تجربه يه نتيجه ميگيرند فقط ممكنه نتيجه ي حاصل اون نتيجه اي نباشه كه فكر ميكردند.اما مهم اينه كه هر دوشون وقتي اون كار رو انجام ميدادند فكر ميكردند درستترين كاره. پس ديگه معني نداره بگيم اشتباه كرديم،ما فقط به نتيجه نرسيديم البته نتيجه اي كه انتظار داشتيم و الا همه كارها يه نتيجه داره.قبول داري؟&lt;br /&gt;راستي يه لحظه ياد درس تصميم كبري افتادم ،به نظر شما كبري چقدر در مورد تصميمش مصمم بود؟&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8009272-109864766376528154?l=sayehvasokoot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sayehvasokoot.blogspot.com/feeds/109864766376528154/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8009272&amp;postID=109864766376528154' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8009272/posts/default/109864766376528154'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8009272/posts/default/109864766376528154'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sayehvasokoot.blogspot.com/2004/10/blog-post_24.html' title=''/><author><name>sayeh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06990434091185614379</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8009272.post-109801703484459807</id><published>2004-10-17T05:41:00.000-07:00</published><updated>2004-10-17T05:43:54.846-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>بزرگترين خواننده كسي است كه سروده هاي سكوتمان را مي خواند&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8009272-109801703484459807?l=sayehvasokoot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sayehvasokoot.blogspot.com/feeds/109801703484459807/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8009272&amp;postID=109801703484459807' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8009272/posts/default/109801703484459807'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8009272/posts/default/109801703484459807'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sayehvasokoot.blogspot.com/2004/10/blog-post_17.html' title=''/><author><name>sayeh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06990434091185614379</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8009272.post-109758314344128061</id><published>2004-10-12T05:11:00.000-07:00</published><updated>2004-10-12T05:12:23.443-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>آرزو مي كنم كه طولاني ترين و قشنگ ترين و بهترين زندگي ها رو داشته باشي،ولي اگه دور از جونت ،فقط چند روز فرصت زندگي داشتي ،مثلا يك هفته ،چه كار مي كردي،ميرفتي و زانوي غم بغل ميگرفتي و همين چند روزم به راحتي از دست ميدادي يا اينكه.....؟؟&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8009272-109758314344128061?l=sayehvasokoot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sayehvasokoot.blogspot.com/feeds/109758314344128061/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8009272&amp;postID=109758314344128061' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8009272/posts/default/109758314344128061'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8009272/posts/default/109758314344128061'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sayehvasokoot.blogspot.com/2004/10/blog-post_12.html' title=''/><author><name>sayeh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06990434091185614379</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8009272.post-109748790008170483</id><published>2004-10-11T02:44:00.000-07:00</published><updated>2004-10-11T02:45:00.083-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>بعضي ها به لبه ي مرگ ميرسند،بي آنكه هرگز زندگي كرده باشند&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8009272-109748790008170483?l=sayehvasokoot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sayehvasokoot.blogspot.com/feeds/109748790008170483/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8009272&amp;postID=109748790008170483' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8009272/posts/default/109748790008170483'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8009272/posts/default/109748790008170483'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sayehvasokoot.blogspot.com/2004/10/blog-post_11.html' title=''/><author><name>sayeh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06990434091185614379</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8009272.post-109739510849268632</id><published>2004-10-10T01:55:00.000-07:00</published><updated>2004-10-10T00:58:28.493-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>كنار دريا،با آب همزبان بودم&lt;br /&gt;ميان توده ي گوش ماهي ها،&lt;br /&gt;ز اشتياق تماشا چو كودكان بودم!&lt;br /&gt;به موج هاي رها شادباش مي گفتم!&lt;br /&gt;به ماسه ها،به صدف ها،حباب ها،كف ها&lt;br /&gt;به ماهيان و مرغابيان چنان مجذوب،&lt;br /&gt;كه راست گفتي،بيرون از اين جهان بودم.&lt;br /&gt;****&lt;br /&gt;نهيب زد دريا،&lt;br /&gt;كه:مرد!&lt;br /&gt;اين همه در پيچ و تاب آب مگرد!&lt;br /&gt;چنين در بن خس و خاشاك هرزه پوي ،مپوي&lt;br /&gt;مرا در آينه ي آسمان تماشا كن!&lt;br /&gt;دري به روي خود از سوي آسمان وا كن!&lt;br /&gt;دهان باز زمين در پي تو مي گردد!&lt;br /&gt;از آنچه بر تو نوشته ست،ديده دريا كن!&lt;br /&gt;زمين به خون تو تشنه ست،آسماني باش!&lt;br /&gt;بگرد و خود را در آن كرانه پيدا كن!&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;«فريدون مشيري»&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;روياهايتان را در آسمان بجوئيد&lt;br /&gt;آسمان آنچه را كه دوست ميداريد مي دهد.&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8009272-109739510849268632?l=sayehvasokoot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sayehvasokoot.blogspot.com/feeds/109739510849268632/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8009272&amp;postID=109739510849268632' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8009272/posts/default/109739510849268632'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8009272/posts/default/109739510849268632'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sayehvasokoot.blogspot.com/2004/10/blog-post_10.html' title=''/><author><name>sayeh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06990434091185614379</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8009272.post-109734095978105966</id><published>2004-10-09T09:55:00.000-07:00</published><updated>2004-10-09T09:55:59.780-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>كسي كه مايه شادي من مي شود،خودم هستم نه تو/نه به دليل آنكه تو موقتي و زودگذر هستي /بلكه به اين سبب كه تو از من انتظار داري آنچه نيستم باشم./من وقتي تغيير مي كنم،خوشحاليم از ميان ميرود و تو مي خواهي من تغيير كنم./صرفا براي آنكه خودخواهي تو را ارضاءكنم/،باز هم نميتوانم احساس خوشنودي كنم وقتي از من انتقاد مي كني كه چرا مثل تو فكر نمي كنم و يا چرا دنيا را مثل تو نمي بينم./تو مرا سركش ميخواني و هرگاه مخالف عقايد تو سخني بر زبان مي آورم عليه من شورش مي كني/نمي خواهم ذهن تو را قالب گيري كنم/چون مي دانم توبا چه سختي ،كوشش داري خودت باشي/پس به تو اجازه نمي دهم به من بگويي چگونه باشم/زيرا تصميم دارم خودم باشم/تو گفتي كه من آدم صاف و روشني هستم و به راحتي فراموش مي شوم/پس چرا مي كوشي سررشته زندگي مرا بدست گيري؟/صرفا براي آنكه به خودت ثابت كني كسي هستي؟&lt;br /&gt;اين درواقع يه شعر بود،يا بهتره بگم ترجمه يه شعر بود از يك شاعر گمنام كه دريك كتاب خوندم.راستش برام جالب بود،از اين نظر كه احساس كردم شاعربا يه زبون ساده حقيقي ترين حقيقت رو در اون بيان كرده . حقيقتي كه شايد بعضي از ما بدون اينكه خودمون بدونيم فراموش كرديم،اين حقيقت كه ما هستيم و وجود داريم و حق داريم آنطور باشيم و زندگي كنيم كه خودمان خواهانش هستيم حتي اگر آدم مهمي هم نباشيم، هيچكس نمي تونه و اجازه نداره اين حق رو از ما صلب كنه.&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8009272-109734095978105966?l=sayehvasokoot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sayehvasokoot.blogspot.com/feeds/109734095978105966/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8009272&amp;postID=109734095978105966' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8009272/posts/default/109734095978105966'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8009272/posts/default/109734095978105966'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sayehvasokoot.blogspot.com/2004/10/blog-post_09.html' title=''/><author><name>sayeh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06990434091185614379</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8009272.post-109706017143136953</id><published>2004-10-06T03:55:00.000-07:00</published><updated>2004-10-06T03:56:11.430-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>بهشت آنجاست ،پشت آن در،در اتاق مجاور&lt;br /&gt;اما من كليد در را گم كرده ام.&lt;br /&gt;شايد هم در قفل دري ديگر نهاده ام!&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8009272-109706017143136953?l=sayehvasokoot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sayehvasokoot.blogspot.com/feeds/109706017143136953/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8009272&amp;postID=109706017143136953' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8009272/posts/default/109706017143136953'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8009272/posts/default/109706017143136953'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sayehvasokoot.blogspot.com/2004/10/blog-post_06.html' title=''/><author><name>sayeh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06990434091185614379</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8009272.post-109697061567205457</id><published>2004-10-05T03:02:00.000-07:00</published><updated>2004-10-05T03:03:35.673-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>مرواريد معبدي است كه اندوه، آن را برگرد دانه شن،بنا ساخت&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8009272-109697061567205457?l=sayehvasokoot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sayehvasokoot.blogspot.com/feeds/109697061567205457/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8009272&amp;postID=109697061567205457' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8009272/posts/default/109697061567205457'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8009272/posts/default/109697061567205457'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sayehvasokoot.blogspot.com/2004/10/blog-post_05.html' title=''/><author><name>sayeh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06990434091185614379</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8009272.post-109687566049876263</id><published>2004-10-04T01:39:00.000-07:00</published><updated>2004-10-04T00:41:00.496-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>زمان:يكشنبه 12/7/83 ساعت 1:05 بعدازظهر&lt;br /&gt;مكان:داخل اتوبوس بهارستان-وليعصر&lt;br /&gt;طبق معمول سوار اتوبوس شدم كه از بهارستان برم وليعصر،همينطور كه منتظر حركت اتوبوس بوديم يه پيرمرد 60-65 ساله با موهاي فرفري سفيد و قد كوتاه سوار شد.بعد هم رو كرد به خانمها و شروع كرد به صحبت كردن،اولش همه فكر كردن كه فقيره،خوب اين چيزها زياد پيش مياد توي اتوبوس،ولي بعد از چند لحظه فهميديم كه آقا دنبال زن ميگرده،مي گفت:خانمها من گدا نيستم وضعيت زندگيم هم خوبه،خونه دارم ماشين و پول نقد هم دارم،3-4 ساله كه زنم مرده ،از تنهايي ذله شدم،از بي كسي خستم،به من كمك كنين،كه عبادت به جز خدمت خلق نيست!اگه پيرزنم باشه من راضيم!توي ازدحام صداي خنده و مسخره كردن و طعنه زدن ،صداي پيرمرد گم شد،و دوباره كه فرصتي پيش اومدتا صداش بهم برسه شنيدم كه ميگفت :يه بار رفتم آگهي بدم،همشهري گفت كه 5000 تومان ميگيره،منم دلم نيومد بهشون پول بدم خودم دست به كار شدم! خلاصه آدرس و شماره تلفنش رو داد به يكي دو تا از خانمها كه شايد براش يه كاري بكنن!&lt;br /&gt;ولي ميدوني من توي تمام اين مدت توي اين فكر بودم كه اين آدم چطور به اين نتيجه رسيده كه از اين راه ميتونه زن پيدا كنه؟ نه اينكه مخالف زن گرفتن پيرمردها باشم ، ولي يعني نه بچه، نه دوست، نه فاميل ،نه آشنا ،نه همسايه،نه پيشنماز مسجد،نه...... نميتونست راه بهتري باشه براي اينكه يه مورد مناسب پيدا كنه براي خودش؟؟؟راستش رو بخواي به نظر من خيلي آدم سالمي نيومد،حداقل از نظر عقلي، شايدم چون خلاف عرف جامعه عمل كرده بود اينجوري به نظرم اومد،الله اعلم...&lt;br /&gt;توي اين چندساله كه من از اين اتوبوسها استفاده ميكنم،همه چيز ديده بودم،از آدامس فروش و اسكاچ فروش و فالي و مطرب وفقيرگرفته تا خانمهايي كه به بهترين نحو ممكن يعني با استفاده از انواع و اقسام تهمت و افترا دخترها ي جوان مانتويي رو به حفظ حجاب ارشاد ميكنن،ولي اينجوريش رو نديده بودم،خوب اينم اندر مزاياي استفاده از اتوبوسه ديگه هر روز يه چيز تازه ميبيني!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8009272-109687566049876263?l=sayehvasokoot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sayehvasokoot.blogspot.com/feeds/109687566049876263/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8009272&amp;postID=109687566049876263' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8009272/posts/default/109687566049876263'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8009272/posts/default/109687566049876263'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sayehvasokoot.blogspot.com/2004/10/12783-105-60-65.html' title=''/><author><name>sayeh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06990434091185614379</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8009272.post-109663083581544620</id><published>2004-10-01T04:39:00.000-07:00</published><updated>2004-10-01T04:40:35.816-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>ميلاد مسعود غائب هميشه حاضر،پيداترين پنهان،قائم آل محمد (عج)مبارك.&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8009272-109663083581544620?l=sayehvasokoot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sayehvasokoot.blogspot.com/feeds/109663083581544620/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8009272&amp;postID=109663083581544620' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8009272/posts/default/109663083581544620'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8009272/posts/default/109663083581544620'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sayehvasokoot.blogspot.com/2004/10/blog-post.html' title=''/><author><name>sayeh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06990434091185614379</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8009272.post-109594185905645794</id><published>2004-09-23T05:07:00.000-07:00</published><updated>2004-09-23T05:26:58.726-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>مي شود روئيد از متن خاك&lt;br /&gt;اگر دستها نام تو را به خورشيد برسانند&lt;br /&gt;مي شود عاشق ماند&lt;br /&gt;وقتي چشمان صبح به انتظار تو پلك باز مي كنند&lt;br /&gt;مي شود بود،مي شود ماند،اه............&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;اگر برگردي ، &lt;a href="http://www.sharemation.com/sayehvasokoot/Us-10.jpg?unq=-3iac47"&gt;پائيز&lt;/a&gt;مان دست كمي از بهار ندارد&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8009272-109594185905645794?l=sayehvasokoot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sayehvasokoot.blogspot.com/feeds/109594185905645794/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8009272&amp;postID=109594185905645794' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8009272/posts/default/109594185905645794'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8009272/posts/default/109594185905645794'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sayehvasokoot.blogspot.com/2004/09/blog-post_23.html' title=''/><author><name>sayeh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06990434091185614379</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8009272.post-109591766757204660</id><published>2004-09-22T22:33:00.000-07:00</published><updated>2004-09-22T22:34:27.573-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>من نميدانم و همين درد مرا سخت مي آزارد&lt;br /&gt;كه چرا انسان،اين دانا،اين پيغمبر&lt;br /&gt;در تكاپو هايش چيزي از معجزه آن سوتر!ره نبرده است به اعجاز محبت؟&lt;br /&gt;چه دليلي دارد؟&lt;br /&gt;چه دليلي دارد كه هنوز ،مهرباني را نشناخته است!&lt;br /&gt;و نميداند در يك لبخند چه شگفتي هايي پنهان است.&lt;br /&gt;من بر آنم كه در اين دنيا &lt;strong&gt;،خوب بودن&lt;/strong&gt;،به خدا سهل ترين كارست&lt;br /&gt;و نميدانم كه چرا انسان تا اين حد با خوبي بيگانه ست!&lt;br /&gt;و همين درد مرا سخت مي آزارد.&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;فريدون مشيري&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8009272-109591766757204660?l=sayehvasokoot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sayehvasokoot.blogspot.com/feeds/109591766757204660/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8009272&amp;postID=109591766757204660' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8009272/posts/default/109591766757204660'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8009272/posts/default/109591766757204660'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sayehvasokoot.blogspot.com/2004/09/blog-post_109591766757204660.html' title=''/><author><name>sayeh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06990434091185614379</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8009272.post-109585206195251550</id><published>2004-09-22T04:18:00.001-07:00</published><updated>2004-09-22T04:28:59.083-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>ببينم آدم رودرواسي داري هستي يا نه؟يعني از اون دسته آدمهايي هستي كه خيلي تو رو درواسي ميمونه يا نه آدم راحتي هستي؟ ميخوام ببينم يه روزكه با يكي قرار گذاشتي و بار اولته ميخواي ببينيش واز همه نظر خودت رو آراسته و مرتب كردي ،  دقيقا همون لحظه كه از دور طرف رو ميبيني و متوجه ميشي او هم داره نگاهت ميكنه و به خاطر همين قدم هاتو با غرور روي زمين ميگذاري و سعي ميكني هيچ اشتباهي نكني،اگه ناگهان پات بره روي يه موزائيك لق و توي يه چشم بهم زدن از سر زانو تا پايين شلوارت خيس و گلي بشه.اونوقت چيكار ميكني؟تا حالا شده يه روز كليدت رو توي خونه جا بگذاري وخسته و تشنه بياي خونه و ببيني كسي خونتون نيست،همون لحظه هم همسايتون رو ببيني كه داره از خريد برميگرده ،اونهم ازت دعوت كنه كه تا خانوادت بيان، بري خونشون و تو هم تعارف كني و با اينكه از خستگي داري ميميري قبول نكني بعدم مجبور شي 2 ساعت پشت در بموني كه يكي پيدا بشه و در رو روت باز كنه؟يا اينكه برعكسش تو رودرواسي با آدمها مجبور شي يه تعارف رو كه اصلا دوست نداري قبول كني.مثلا يه آدمي كه ميدوني صبح به صبح دستش رو ميشوره،ساعت 9 شب با همون دستها برات ميوه پوست بكنه و تو چون باهاش رودرواسي داري و ميترسي ناراحت بشه مجبور بشي دستش رو رد نكني و ميوه رو ازش بگيري و جلوي خودش بخوري ،يا اينكه.....راستي تا حالا گير يه آدم بي رودرواسي افتادي كه تا يه تعارف بهش ميزني دو دستي بگيره،اونوقت چيكار ميكني؟ اگر يه روز كه گرسنه اي و رفتي يه دونه ساندويچ خريدي براي خودت و يه گوشه نشستي كه دور از چشم اغيار با اشتها بخوري ، همون موقع يكي از دوستات به همراه چند نفر ديگه سر برسه و تو از روي ادب بهش ساندويچ رو تعارف كني ،اون هم ساندويچ رو از دستت بگيره و بين دوستاش تقسيم كنه و در يك آن ببيني ساندويچ بي ساندويچ.،چه كار ميكني؟يا مثلا اگه يه روز كه لباس پلوخوري پوشيدي و مرتب و منظم داري ميري مهموني ، سر راه دوستت رو ببيني كه داره ماشين ميشوره.توو عالم رفاقت بهش تعارف بزني كه كمك نميخواي و اون هم با كمال ميل سطل آب و دستمال رو بده دستت و بگه قربونت تا تو اينو بشوري من ميرم يه كاري دارم ،زودميام.و تو بموني و يه ماشين نشسته و سطل كف و يه عالمه پشيموني و به ياد اوردن اينكه هر چي قديميا گفتن يه حكمتي داره و تكرار اين جمله توي ذهنت كه&lt;strong&gt;:(لعنت به دهاني كه بي موقع باز شود).&lt;/strong&gt;چه حالي ميشي؟ببينم بازهم تو رودرواسي ميموني يا ديگه از اين به بعد توام يه جور ديگه ميشي؟&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8009272-109585206195251550?l=sayehvasokoot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sayehvasokoot.blogspot.com/feeds/109585206195251550/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8009272&amp;postID=109585206195251550' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8009272/posts/default/109585206195251550'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8009272/posts/default/109585206195251550'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sayehvasokoot.blogspot.com/2004/09/blog-post_22.html' title=''/><author><name>sayeh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06990434091185614379</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8009272.post-109544452966120510</id><published>2004-09-17T11:08:00.000-07:00</published><updated>2004-09-17T11:08:49.663-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>هفت بار خويشتنم را حقير و كوچك پنداشتم:آن هنگام كه ذلت را بر تن مي كرد تا بالاتر رود.&lt;br /&gt;و آن هنگام كه در برابر اخلاص ديگران پرواز مي كرد.&lt;br /&gt;و آن هنگام كه از ميان دشوار و آسان ،آسان را انتخاب كرد.&lt;br /&gt;و آن هنگام كه مرتكب گناهي شدم و او براي تسلي خاطر گفت:ديگران نيز چنين گناهي را انجام مي دهند.&lt;br /&gt;و آن هنگام كه متوجه سستي و ناتواني او شدم اما شكيبايي را به قدرت نسبت داد.&lt;br /&gt;و آن هنگام كه نقاب زشتي را بر چهره انداخت.&lt;br /&gt;و آن هنگام كه آواز مدح و ستايش را خواند و آن را فضيلت با ارزش پنداشت.&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8009272-109544452966120510?l=sayehvasokoot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sayehvasokoot.blogspot.com/feeds/109544452966120510/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8009272&amp;postID=109544452966120510' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8009272/posts/default/109544452966120510'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8009272/posts/default/109544452966120510'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sayehvasokoot.blogspot.com/2004/09/blog-post_17.html' title=''/><author><name>sayeh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06990434091185614379</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8009272.post-109535849906683383</id><published>2004-09-16T11:14:00.000-07:00</published><updated>2004-09-16T11:14:59.066-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>نمي دونم ،تا حالا برات پيش اومده يا نه!كه يه روزسرحال از خواب بيدار بشي،احساس كني دلت به وسعت اقيانوس شده ميتوني همه آدمهاي دنيا رو توش جا بدي،يه حس قشنگ و پاك در درونت هست،زلال مثل آب،توي اين روزها وقتي از خونه بيرون ميري و دختر كوچك گل فروش رو ميبيني كه توي سياه زمستون ،به خاطر يه خرده پول چطور التماس ميكنه كه يك شاخه گل ازش بخري ،يه قطره اشك از گوشه چشمت ميلرزه و مي افته روي گونه هات ،بعد هم به خودت قول ميدي كه از امروز هر جا كسي رومحتاج كمك ديدي ،از كمك كردن بهش دريغ نكني .اين جور وقتها زندگي برات يه رنگ ديگه پيدا ميكنه انگاردنيا توي يه هاله از نور قرار گرفته،همه چيز مي درخشه.اما بر عكس يه روزهايي كه بيدار ميشي انگار عالم دنيا بهت بدهكارند،همچين اخمهاتو ميكشي توي هم كه هر كي ندونه فكر ميكنه همين الان با كسي دعوات شده،البته اگه تا اون موقع با كسي دعوا نكرده باشي،ديگه اون روز خدا رحم كنه به مردم وتو توي ترافيك نموني والافقط خدا ميدونه سر ادامس فروش كوچك چي مياد،خدا نكنه يه وقت كسي ازت كمك بخواد يا ازت يه سوال بپرسه،ديگه خودت بقيه ماجرا رو بهتر ميدوني.....&lt;br /&gt;حالا چرا اينا رو ميگم؟مطمئنا به خاطر اين نيست كه شعار مهرو محبت بدم،چون هم اولا كار از شعار دادن گذشته هم اينكه هركس خودش ميدونه كه بايد چطور زندگي كنه.اگر اينا رو گفتم به خاطر اين بود كه بگم من زندگي رو همينجوري دوست دارم ،با همين روزهاي متفاوت.احساس ميكنم اينجوري بيشتر به تكامل ميرسم،چون برام پيش مياد كه اشتباه كنم و اشتباهم رو جبران كنم، يا مثلا از بين دو برخورد متفاوتي كه با يه موضوع واحد ،انجام ميدم،برخورد درست تر رو انتخاب ميكنم.&lt;br /&gt;نميدونم چقدر تونستم منظورم رو برسونم،و چقدر حرفهام حالت شعاري پيدا كرد،نميدونم چقدر حرفهاي منو قبول داري.راستي اصلا حرفهاي منو قبول داري؟؟؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;وين داير:اگر دو عبارت خسته ام و حالم خوب نيست را از زندگي خود پاك كنيد،نيمي از بي حالي و بيماري خود را درمان كرده ايد.&lt;br /&gt;ولي من هم خستم هم حالم خوب نيست....&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8009272-109535849906683383?l=sayehvasokoot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sayehvasokoot.blogspot.com/feeds/109535849906683383/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8009272&amp;postID=109535849906683383' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8009272/posts/default/109535849906683383'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8009272/posts/default/109535849906683383'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sayehvasokoot.blogspot.com/2004/09/blog-post_109535849906683383.html' title=''/><author><name>sayeh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06990434091185614379</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8009272.post-109506981247797910</id><published>2004-09-13T03:02:00.000-07:00</published><updated>2004-09-13T03:03:32.476-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>اي عاشقان،اي عاشقان دل را چراغاني كنيد&lt;br /&gt;مبعث رسول اكرم،والا پيامدار ،حضرت محمد(ص) مبارك باد&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8009272-109506981247797910?l=sayehvasokoot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sayehvasokoot.blogspot.com/feeds/109506981247797910/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8009272&amp;postID=109506981247797910' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8009272/posts/default/109506981247797910'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8009272/posts/default/109506981247797910'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sayehvasokoot.blogspot.com/2004/09/blog-post_13.html' title=''/><author><name>sayeh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06990434091185614379</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8009272.post-109493093240922894</id><published>2004-09-11T13:27:00.000-07:00</published><updated>2004-09-11T12:38:13.316-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>من چهره اي ديدم كه هزار رو داشت ،و چهره اي ديدم كه يك رو بيشتر نداشت،گويي در قالبي ريخته باشند.من چهره اي ديدم كه از وراي تابش رويش ،زشتي زيرش را شناختم .و چهره اي كه بايد تابش رويش را بر ميداشتم تا زيبايي زيرش را دريابم.من چهره پيري ديدم پوشيده از خط هيچ ،و چهره صافي كه همه چيز بر آن حك شده بود.من چهره ها را ميشناسم ،زيرا كه از وراي پارچه اي كه چشمان خودم مي بافد مي بينم و به حقيقت زندگي ميرسم.&lt;br /&gt;جبران خليل جبران&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8009272-109493093240922894?l=sayehvasokoot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sayehvasokoot.blogspot.com/feeds/109493093240922894/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8009272&amp;postID=109493093240922894' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8009272/posts/default/109493093240922894'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8009272/posts/default/109493093240922894'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sayehvasokoot.blogspot.com/2004/09/blog-post_109493093240922894.html' title=''/><author><name>sayeh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06990434091185614379</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8009272.post-109492922502969224</id><published>2004-09-11T13:00:00.000-07:00</published><updated>2004-09-11T12:00:25.030-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>شنبه روز بدي بود&lt;br /&gt;روز بي حوصلگي&lt;br /&gt;وقت خوبي كه ميشد، غزلي تازه بگي...&lt;br /&gt;..............................&lt;br /&gt;مينويسم ،مينويسم از تو&lt;br /&gt;تا تن كاغذ من جا دارد&lt;br /&gt;با تو از حادثه ها خواهم گفت&lt;br /&gt;گريه اين گريه اگر بگذارد&lt;br /&gt;با تو از روز ازل خواهم گفت&lt;br /&gt;فتح معراج ازل كافي نيست&lt;br /&gt;با تو از اوج غزل خواهم گفت&lt;br /&gt;مي نويسم ،همه ي هق هق تنهايي را&lt;br /&gt;تا تو از هيچ ،به آرامش دريا برسي&lt;br /&gt;تا تو در همهمه همراه سكوتم باشي&lt;br /&gt;به حريم خلوت عشق ،تو تنها برسي&lt;br /&gt;مي نويسم،مي نويسم از تو&lt;br /&gt;تا تن كاغذ من جا دارد....&lt;br /&gt;مي نويسم همه ي با تو نبودن ها را&lt;br /&gt;تا تو از خواب مرا به با تو بودن ببري&lt;br /&gt;تا تو تكيه گاه امن خستگي ها باشي&lt;br /&gt;مي نويسم ،مي نويسم از تو&lt;br /&gt;تا تن كاغذ من جا دارد&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8009272-109492922502969224?l=sayehvasokoot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sayehvasokoot.blogspot.com/feeds/109492922502969224/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8009272&amp;postID=109492922502969224' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8009272/posts/default/109492922502969224'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8009272/posts/default/109492922502969224'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sayehvasokoot.blogspot.com/2004/09/blog-post_109492922502969224.html' title=''/><author><name>sayeh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06990434091185614379</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8009272.post-109454867529607627</id><published>2004-09-07T02:15:00.000-07:00</published><updated>2004-09-07T02:17:55.296-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>فرض كن مي خواي نقاشي بكشي ،از چي مي كشي؟كاري به اين ندارم كه استعداد نقاشي داري يا نه،فقط فرض كن!من اگه بخوام نقاشي كنم يه موضوعي رو انتخاب ميكنم كه خوب بشناسمش،از همه نظر ،زاويه ،حالت،ابعاد و.... بوم و رنگ و قلمو آماده است و موضوع.........امممممممممم.........آهان ،فهميدم ... اونو بهتر از همه ميشناسم . خوب حالا از كجا شروع كنم ؟!........از چشمهاش؟؟!!آره چشمهاش...اما راستي چه شكلي بودند؟!... اي واي چرا يادم نمياد؟؟!!!!!شايد اگه چشمهامو ببندم، بتونم تصورش كنم .........نه ! نميشه ..... بايد برم و دوباره روبروش بشينم و خيره بشم توي اون دو تا چشم سياهش كه تا به حال فكر ميكردم برام از همه نگاه ها آشنا تره!اما انگار يه چيزي تغيير كرده ، چي؟نمي دونم !آخه نگاهش باهام غريبي ميكنه ،مثل اينكه بار اولشونه منو ديدن، با دقت بيشتري نگاهش ميكنم،شايد اينطوري بهترمنو بشناسه ،او هم نگاهم ميكنه، توي شب نگاهش گم ميشم،ديگه خودشو نميبينم،حس غريبي دارم،زير سنگيني نگاهش طاقت نمي آرم.چشمهامو ميبندم تا اونم چشمهاشو ببنده،.....با خودم فكر مي كنم مگه ممكنه ؟،ما كه هميشه باهم بوديم ،همه جا همه وقت،محرم اسرار هم بوديم،اصلا ما كه يكي بوديم،از هم جدا نبوديم ....پس چي شد؟اين همه فاصله از كجا اومد؟؟ جوابي براش پيدا نمي كنم .چشمهامو باز ميكنم با تعجب نگاهش مي كنم ، ازخودش مي پرسم :تو واقعا تصوير مني؟؟؟؟!!!! و اونم با صدايي كه شنيده نميشه همين سوال رو از من ميپرسه.....&lt;br /&gt;ببين يه نقاشي ساده منو تا كجاها برد، ... اما تو، تو چه موضوعي رو انتخاب ميكني؟...راجع بهش فكر كردي؟؟؟؟؟......&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8009272-109454867529607627?l=sayehvasokoot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sayehvasokoot.blogspot.com/feeds/109454867529607627/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8009272&amp;postID=109454867529607627' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8009272/posts/default/109454867529607627'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8009272/posts/default/109454867529607627'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sayehvasokoot.blogspot.com/2004/09/blog-post_109454867529607627.html' title=''/><author><name>sayeh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06990434091185614379</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8009272.post-109427751862965717</id><published>2004-09-03T22:58:00.000-07:00</published><updated>2004-09-03T22:58:38.630-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>از رفتنش چند ماهي ميشه كه ميگذره و از اومدن دوباره اش هنوز خبري نيست.تو باز هم كنار حياط نشستي و چشم دوختي به اون گوشه آسمون ،به اونجايي كه نمي دوني كجاست و عمقش چقدره،فقط ميدوني خيلي عميقه،عمقش رو ميشه از توي نگاهت فهميد، چون هر چي پيش ميره و آسمون شب رو ميشكافه به اونجايي كه بايد، نمي رسه.&lt;br /&gt;نگاه ميكني،تنها نگاه ميكني ،دلت نميخواد باهاش بلند بلند حرف بزني ،آخه فكر مي كني چون شنيدن صداهاي بلند راحتتره ديگه براي شنيدن حرفهات دقتي نميكنه و تو اينو دوست نداري،به خاطر همين سكوت ميكني و نگاهش ميكني،اون موقع است كه احساس ميكني همه توجهش به توئه، مطمئني كه ميدونه چي ميخواي ، همون سوال هميشگي:پس كي؟؟؟؟و..... سكوت تنها جوابي كه مي شنوي......روزها ميگذرند..... حالا او آمده.تو ميايستي پشت در ، هر چي دعا بلدي زير لب زمزمه ميكني ،ازش ميخواي بهت جرات بده كه سدي رو كه دور خودت ساختي بشكني .....دستت رو به طرف در مي بري ،نكنه صداي تپش قلبت رو از پشت در بشنوه؟.......... بر ميگردي ، باز هم مي ترسي كه باهاش روبرو بشي . احساس ميكني يه چيزي در درونت فرو ريخت، يه چيزي كه مجبورت ميكنه تا اونجايي كه توان داري گريه كني ،گريه؟!بدون صدا، بدون اشك،.......اما خوشحالي از اينكه براي چند لحظه هم كه شده به جواب رسيدي..... همينقدر كه بدوني الان كجاست كافيه تا تو رو غرق در لذت كنه و تو ....خوشبختي....&lt;br /&gt;او دوباره رفت بدون اينكه ببينيش يا ببينتت .....دوباره تو ميموني و و كنج حياط و چشمهاي منتظر .....كه با نگاه گاه و بيگاهش ميپرسه پس كي؟؟؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8009272-109427751862965717?l=sayehvasokoot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sayehvasokoot.blogspot.com/feeds/109427751862965717/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8009272&amp;postID=109427751862965717' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8009272/posts/default/109427751862965717'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8009272/posts/default/109427751862965717'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sayehvasokoot.blogspot.com/2004/09/blog-post_03.html' title=''/><author><name>sayeh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06990434091185614379</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8009272.post-109412286345879376</id><published>2004-09-02T04:00:00.000-07:00</published><updated>2004-09-02T04:01:03.460-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>نگاهت كه ميكنه، غم توي نگاهش موج ميزنه، وقتي ازت ميخواد كه بشيني و با هم صحبت كنيد، مطمئن ميشي كه دنبال يه گوش شنوا براي شنيدن حرفهاش ميگرده. حرفش را كه شروع ميكنه بي درنگ ساكت ميشي ،اما آخر حرفهاش هيچوقت نمي دوني بايد خوشحال باشي كه ايراني هستي يا....&lt;br /&gt;بهت ميگه : دلمونو خوش كرديم به سعدي و حافظ و مولوي و...،به تمدن 2500 ساله ايراني،كه چي بشه ؟منكر بزرگ بودن اين آدمها نيستم ،ما ايراني ها افتخارمون اينه كه هيچوقت برده داري نكرديم،ودر جايي كه فرعون ها از مردم به عنوان برده كار ميكشيدند،كورش به كارگرايي كه تخت جمشيد رو براش ميساختند مزد روزانه ميداد. ......................................................................&lt;br /&gt;حرفهاش رو اينطور شروع ميكنه و با مرور يه عالمه افتخارات ديگه پيش ميبره،حرف كه ميزنه چشمهاش از خوشحالي برق ميزنه، با خودت ميگي،او هم به همين ها دلخوشه.&lt;br /&gt;حرفش را نا تموم ميگذاره،انگار يادش ميره براي چي حرفش رو شروع كرده بود،انگار يادش ميره كه ميخواسته بهت ياد آوري كنه كه آدم توي گذشته نمي تونه زندگي كنه،غرق ميشه توي نقش هاي ستون هاي تخت جمشيدو..... به يه جا خيره ميمونه و ساكت مي شه.و تو دوباره همون غم و حسرت رو توي چشمهاش ميبيني....... زمان ميگذره و تو هنوز ساكت مقابلش نشستي........&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8009272-109412286345879376?l=sayehvasokoot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sayehvasokoot.blogspot.com/feeds/109412286345879376/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8009272&amp;postID=109412286345879376' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8009272/posts/default/109412286345879376'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8009272/posts/default/109412286345879376'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sayehvasokoot.blogspot.com/2004/09/blog-post_109412286345879376.html' title=''/><author><name>sayeh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06990434091185614379</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8009272.post-109403570734108894</id><published>2004-09-01T03:47:00.000-07:00</published><updated>2004-09-01T03:50:27.773-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>تا حالا شده از يه كاري اطلاع دقيق نداشته باشين وبخواين اون كارو انجام بديد؟تا حالا كسي رو ديدين كه شنا كردن ندونه ولي دلش هواي دريا و استخر بكنه؟تا حالا دلتون خواسته تك وتنها بريد يه جايي كه همه چيزش براتون تازگي داشته باشه واونجا هيچكس شما رو نشناسه شما هم كسي رو نشناسيد؟تا حالا شده دلتون بخواد كارهاي عجيب وغريب بكنيد؟اصلا به نظرتون طرز فكر اين آدما كه اين كارها رو ميكنن درسته؟به نظر من يه جاهايي درسته !اين بچه هاي كوچك چند ماهه رو ديدين وقتي هنوز راه رفتن بلد نيستن چه دست و پايي ميزنن تا چيزايي كه اطرافشون هست به دست بيارن با اينكه شايد همون موقع نتونن ولي همين تقلاهاست كه باعث ميشه راه رفتن ياد بگيرند. همين به آب زدناست كه باعث ميشه آدمها زير آب نمونن؛و بالاخره شنا ياد بگيرن......... نمي دونم شايدم اشتباه ميكنم!!.........راستي، تا حالا شده دلتون بخواد صداي سكوت رو بشنويد؟&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8009272-109403570734108894?l=sayehvasokoot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sayehvasokoot.blogspot.com/feeds/109403570734108894/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8009272&amp;postID=109403570734108894' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8009272/posts/default/109403570734108894'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8009272/posts/default/109403570734108894'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sayehvasokoot.blogspot.com/2004/09/blog-post.html' title=''/><author><name>sayeh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06990434091185614379</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8009272.post-109380506314251908</id><published>2004-08-29T11:43:00.000-07:00</published><updated>2004-09-11T11:54:28.830-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>به نام خداوند خوبي و سودمندي و زيبايي؛ به نام آفريدگاربه اي و هر آنچه بهتر است و هر آنكس كه بهترين است.&lt;br /&gt;نميدونستم چطور بايد شروع كنم و از كجا؛ نميدونم كه تا كجا ميتونم ادامه بدم ولي ترجيح ميدم خيلي ساده وبا يه سلام و يه تبريك شروع كنم.ولادت حضرت علي و روز پدر را به همه مخصوصا پدرخودم تبريك ميگم.اميدوارم كه هميشه زنده و سالم باشن.قراره من اينجا از همه چيز بنويسم.از روزمرگي هام از خودم،از اون ،شايد گاهي هذيان بگم يا شايد خلاصه اي از مطلبي در روزنامه يا كتاب ، ....&lt;br /&gt;الهي توفيقم ده كه بيش از طلب همدردي؛ همدردي كنم بيش از آنكه مرا بفهمند؛ديگران را درك كنم.پيش از آنكه دوستم بدارند؛ دوست بدارم.زيرا در عطا كردن است كه ميستانيم و در بخشيدن است كه بخشيده ميشويم و در مردن است كه حيات ابدي مي يابيم.&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8009272-109380506314251908?l=sayehvasokoot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sayehvasokoot.blogspot.com/feeds/109380506314251908/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8009272&amp;postID=109380506314251908' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8009272/posts/default/109380506314251908'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8009272/posts/default/109380506314251908'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sayehvasokoot.blogspot.com/2004/08/blog-post_29.html' title=''/><author><name>sayeh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06990434091185614379</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8009272.post-109343999960047289</id><published>2004-08-25T06:19:00.000-07:00</published><updated>2004-08-25T06:19:59.600-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>سلام&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8009272-109343999960047289?l=sayehvasokoot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sayehvasokoot.blogspot.com/feeds/109343999960047289/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8009272&amp;postID=109343999960047289' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8009272/posts/default/109343999960047289'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8009272/posts/default/109343999960047289'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sayehvasokoot.blogspot.com/2004/08/blog-post.html' title=''/><author><name>sayeh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06990434091185614379</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry></feed>
